تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت دوم

رمان تدریس خصوصی قسمت دوم

مامان نیستن؟

چرا تو اتاقن. مامان؟

 جانم؟

 هونیا جون دارن میرن.

اومد پیشم، با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم و من رفتم.

با مقالات بلدیاب همراه باشید

شنبه صبح با پدر رفتم دانشگاه و تا شب دانشگاه بودم. هاله هم حالش بد بود نیومده بود دانشگاه. با تاکسی برگشتم

خونه و با دیدن هورام توی اتاقم جا خوردم. چون بیشتر من تو اتاقش بودم.

 سلام.

 سلام، خوبی؟

 راستش نه!

همون طور که لباسم رو در میاوردم گفتم:

 چرا قربونت برم؟

بغضش ترکید. کنارش رو تخت نشستم و دست هام رو گذاشتم دور کمرش.

 الهی بمیرم اشکاتو نبینم. چی شده؟

خودشو انداخت تو بغلم.

 می ترسم قبول نشم. می‌ترسم. امروز یکی از معلم هامون ته دلمون رو خالی کرد!

اشکاشو پاک کردم.

 اولا که اون بیخود کرد، دوما تازه اولشه؛ یه عالمه دیگه مونده. سوما مگه من مردم؟ خودم یه تنه ستاد روحیه دهیم.

می خوای روحیه بدم بهت؟

 خب بده. نمی‌بینی حالمو؟

از جام بلند شدم و یه آهنگ گذاشتم و دستش رو گرفتم و مشغول رقصیدن شدیم. کلی روحیه گرفته بود. مامان در

اتاق رو باز کرد.

دو دقیقه نبودما. باز خونه رو گذاشتید رو سرتون؟

من و هورام با هم سلام کردیم.

 علیک سلام. تو درس نداری؟

 داره ولی من دلم می‌خواست یکم قر بدم. شما هم خونه نبودی این بود که دست به دامن هورام شدم.

مامان سری تکون داد و رفت بیرون. هورام هم محکم بوسم کرد و رفت تا درس بخونه. منم رفتم آشپزخونه و به

مامان کمک کردم. با اومدن پدر شام خوردیم و هورام رفت تو اتاقش و منم با مامان اینا مشغول حرف زدن شدم.

 راستی هونیا با کاشفی حرف زدم.

 خب چی شد بابای گلم؟

 همین طوری خشک و خالی؟

 شما جون بخواه.

 نه، باید اول ببوسیم بعد هم یه پذیرایی بکنی ازمون!

 ای به چشم!

اول بوسیدمش و بعد براشون میوه و چایی و شیرینی بردم و برای هورام هم بردم. بعد نشستم کنار پدر و نگاهش

کردم.

 خب اما کاشفی و پیشنهاد و هونیای خودم! وقتی به کاشفی گفتم کلی ذوق کرد و گفت که این آقای کریمی یکی از

نیتاش این بوده که بیاد سرکلاس یکی از بچه‌ها رو انتخاب کنه. مثل این که چهار نفرن که یکیشون از همون اول

میره خارج و دست اینا می‌مونه تو پوست گردو، سه نفر شدن. کار تو خیلی سنگین نیست ولی تاثیر گذاره. من

موافقم می‌مونه خودت!

 من که از خدامه.

 پس فردا برو دفتر کاشفی. حالا هم یه شیرینی بده دهنمون شیرین شه.

صبح موقع بیدار شدن تمام بدنم درد می‌کرد. نمی‌دونم چرا ولی با بدبختی رفتم دانشگاه. یه کلاس بیشتر نداشتم.

بعد هم طبق قرار رفتم پیش استاد کاشفی و موافقتم رو بهش اعلام کردم. اونم بهم گفت برم پیش کریمی و بهش

خبر بدم. جاشون توی دانشکده‌ی خودمون بود. از پله‌ها رفتم بالا. چادرم رو مرتب کردم. در زدم، کسی جواب

نداد. اومدم برم که در اتاق باز شد.

 بفرمایید.

برگشتم اما کریمی نبود. نگاهی بهم کرد.

 ببخشید من با آقای کریمی کار داشتم.

 حمید نیست. کاری دارید بهم بگید بهش بگم.

چقدر صداش برام آشنا بود.

 راستش من از طرف استاد کاشفی اومدم. ایشون هفته‌ی پیش اومدن سر کلاس ما، قرار شد من با ایشون و

گروهشون همکاری کنم.

 شما همون خانمی هستید که حمید می‌گفت؟ یادم اومد! بفرمایید تو. منم یکی از اعضای گروهم.

نگاهی کردم. کسی تو اتاق نبود.

 نه، همین جا راحتم.

فکر کنم فهمید معذب می‌شم.

 هر جور راحتید. آخه معلوم نیست حمید کی میاد.

 باشه من خودم بعدا باهاشون صحبت می‌کنم. ممنون.

سری تکون داد و من رفتم خونه. ناهارم رو خوردم و آماده شدم تا برم خونه‌ی مانیا اینا. یه مانتوی سفید با شال و

شلوار مشکی پوشیدم. کفش‌های آل استار سفیدم رو پام کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت خونه‌ی مانیا.

خاله خانم در رو برام باز کرد.

 می تونی بری بالا، آخه مانیا تازه از حموم اومده.

 ممنون.

در اتاقش رو زدم.

 بفرمایید.

با دیدن من خوشحال شد و همدیگه رو بغل کردیم و مشغول شدیم. یک ساعتی از درس گذشت و خاله جون برامون

میوه آورد.

 راستی دو هفته دیگه یه مهمونی دعوتیم.

 به سلامتی.

 ولی دوست ندارم برم.

 چرا؟

 آخه خوش نمی‌گذره.

 برای چی؟

 راستش مانی که نمیاد. مامان و بابا هم که همش سر کارن و این مهمونیا هم خانوادگیه و به مزاق من خوش نمیاد.

می دونی ما اهل قید و بند نیستیم ولی تو این مهمونیا همه چیز از حد می‌گذره. می‌فهمی منظورمو؟

سرمو تکون دادم. حتی حالم از شنیدنش به هم می‌خورد چه برسه به دیدنش.

 اشکال نداره، درست میشه.

 این مهمونی میفته پنج شنبه. تو می‌تونی بیای؟

 آره دیگه، کلاس داریم.

 نه، منظورم اینه که اگه مامانم گفت کلاس کنسله یه جوری قبول نکنی.

 آخه من به مامانت چی بگم؟

مظلوم نگاهم کرد.

 تو رو خدا!

 باشه سعیم رو می‌کنم اما قول نمی‌دم.

پرید بغلم و بوسم کرد.

 

فصل دوم

بعد از اون جلسه روز به روز من و مانیا با هم صمیمی‌تر می‌شدیم و وابسته! به هم اسم اس می‌دادیم، تلفن می

زدیم. در مورد مانیا با هورام حرف زده بودم و بر عکس. این قدر که هردوشون دلشون می‌خواست همدیگه رو

ببینن. با کریمی هم حرف زدم قرار شد یه قراری بذاره و من رو با دو نفر دیگه آشنا کنه اما روزش رو اعلام نکرد.

بالاخره اون هفته‌ی مهمونی که مانیا گفته بود رسید. یکشنبه مامان مانیا بعد از اتمام کلاس صدام زد.

 بله؟

 یه کاری دارمت، بیا بریم تو حیاط.

 باشه.

با هم رفتیم تو حیاط و روی صندلی نشستیم. تو اون مدت هم با ساقی و خاله جون صمیمی شده بودم.

 راستش این پنج شنبه ما جایی دعوتیم، مانیا هم دعوته. گفتم بهش که کلاس رو کنسل کنیم ولی گفت که تو گفتی

نمی تونی.

موندم چی بگم.

 راستش بله.

 چرا؟

یهو یادم افتاد که هفته‌ی بعدش دوشنبه امتحان دارم.

 خب من دوشنبه‌ی دیگه امتحان دارم. یکشنبه می‌خوام درس بخونم. می‌خواستم نیام. حالا اگه این طوری بشه

ممکنه پشت مانیا باد بخوره. حالا هرجور خودتون دوست دارید و مایلید ساقی جون.

یه کم فکر کرد.

 باشه، مهمونی واجب نیست، درسش واجب تره. تو هم که پیششی خیالم راحته. فقط می‌تونی زودتر بیای، دیرتر

بری؟

 ببخشید چرا؟

 خب تنهاست دیگه.

اجازه بدید من با مامان حرف بزنم.

 حتما عزیزم.

اومدم از در برم بیرون که مانیا اومد سمتم و محکم بازوم رو گرفت.

 ووی عاشقتم هونیا!

خندیدم.

 نکن این طوری.

 آخه اگه مانی هم می‌گفت قبول نمی‌کرد.

 واقعا؟!

 اوهوم و این نشون میده خیلی قبولت داره ها!

لپشو کشیدم و بوسیدمش و برگشتم خونه. کلید نداشتم. زنگ زدم مامان در رو باز کرد.

 سلام بر عزیز دل جان من و عشق من، مامی خوچلم!

لبخندی زد و بغلم کرد.

 یه بوهای خوبی میاد.

 شکمو!

 مامان!

 بوی کتلت.

 وای عاشقتم! خیلی گرسنمه.

رفتم در اتاق هورام. داشت درس می‌خوند. از شواهد معلوم بود داره ریاضی می‌خونه. سرفه ای کردم. سرش رو بالا

آورد و لبخندی زد.

 سلام خسته نباشی.

سلام آجی کوچولو. داری ریاضی می‌خونی؟

لبخند کجی زد.

 آره، خیلی معلومه نه؟

خندیدم و رفتم تو اتاقم. لباسام رو عوض کردم. صدای گوشیم بلند شد. اس ام اس بود. نگاهی به موبایلم کردم؛ مانیا

بود.

»! سلام. مامانت رو راضی کن زودتر بیا، خواهش «

گوشیم رو گذاشتم رو میزم و رفتم پیش مامان و کمی با هم حرف زدیم. داشتم سالاد درست می‌کردم که پدر اومد.

براش چایی بردم و کنارش نشستم. یه کم باهم حرف زدیم و مامان اعلام کرد که بریم شام بخوریم. هورام هم اومد.

از قیافش خستگی می‌بارید. یه کم من و پدر سر به سرش گذاشتیم. اونم کم نمیاورد. بعد شام من رفتم تو اتاقم و

مشغول درس هام شدم. صبح چهارشنبه تو خونه بودم. تا ساعت ده درس خوندم و بعد رفتم تو اتاق مامان و بابام.

مامان داشت کمدش رو مرتب می‌کرد.

 مامان؟

 بله.

 مامان؟

 وا؟ میگم بله!

 نه، برگرد نگام کن.

برگشت.

 بفرمایید.

 میشه بشینیم؟

 هونیا کار دارم.

 مامان!

 تو بشین من لباسا رو دارم تا می‌کنم.

مامان جونم؟

 خیلی خب، بفرما.

نشست رو تخت. منم نشستم و یه لبخند گل و گشادی زدم.

 خدا به دادم برسه. چی می‌خوای؟

 من چیزی گفتم؟

 نگران نباش الان میگی.

 خب من پنج شنبه می‌خوام از صبح برم خونه‌ی مانیا.

 برا چی؟

 مامانش اینا نیستن، تنهاست. تازه من یکشنبه هم من نمی‌تونم برم امتحان دارم.

 همین؟

 آره.

 من گفتم الان چی می‌خوای بگی. پاشو، پاشو برو منو از زندگی انداختی.

با ذوق گفتم:

 یعنی برم؟

 آره دیگه. بلند شو. دانشگاه نداری تو؟

 چرا. الهی من قربونت برم دو لپی!

بعد دو طرف صورتش رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم. وسایلم رو برداشتم و آماده شدم تا برم که هاله اس ام اس داد که

زودتر برم تا ناهار با هم بریم رستوران. منم پایه، قبول کردم. به در رستوران همیشگی که رسیدم سرکی کشیدم.

دیدم هاله تو رستوران بود و داشت با گوشیش ور می‌رفت. رفتم تو رستوران چون نزدیک دانشگاه بود. همیشه اکثر

بچه‌های دانشکده توش بودن. دستی برای هاله تکون دادم که با یکی از یچه‌های هم دوره مواجه شدم. مجبور شدم

باهاش کمی حرف بزنم که آخر هاله صدام کرد. منم عذر خواهی کردم و رفتم کنارش.

 چه طوری یا نه؟

خوفم. تو خوفی؟

 اِی! می‌گذرونیم.

 چی می‌خوری؟

 تو چی می‌خوای بخوری؟

 من یه پیشنهاد دارم. یه پیتزا با یه مرغ سوخاری بگیریم. فیفتی، فیفتی، خوبه؟

 باشه من موافقم.

سفارش دادیم و یکم حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم تا غذا رو آوردن. غذامون رو خوردیم و با هم رفتیم سمت

کلاس. این دفعه نشستیم ته کلاس. همچنان این حمید آقای کریمی میاد سر کلاس و منم هنوز وارد گروهشون

نشدم. تقصیر خودشون بود چون هر روزی که قرار می‌گذاشتیم یکیشون یه مشکلی پیش می‌اومد و قرار پر پر می

شد. الانم اوایل آبانه. نمی‌دونم کی می‌خوان قرار بذارن! برعکس همیشه یه ربع زودتر کلاس رو تموم کرد. من و

هاله داشتیم از لای صندلی‌ها می‌گذشتیم و حرف می‌زدیم که حمید صدام کرد.

 بله؟

 میشه چند لحظه؟

 الان.

هاله دندون قروچه ای کرد و گفت دم ماشین منتظره. منم سری تکون دادم و رفت.

 بفرمایید.

 ببخشید می‌خواستم ببینم فردا می‌تونید بیاید که کار رو شروع کنیم؟

اصلا حواسم نبود فردا چه روزیه. چون خسته شده بودم از کنسل شدن قرارها، قبول کردم و خداحافظی کردیم. توی

راه هاله کلی به حمید بیچاره بد و بیراه گفت و من فقط نگاهش می‌کردم و از بعضی کاراش خندم می‌گرفت. وقتی

رسیدم خونه هورام اومد تو اتاقم.

 سلام.

 سلام.

شنیدم می‌خوای بری خونه‌ی مانیا.

 آره. مامانش و پدرش می‌خوان برن مهمونی. دیگه ازم خواست که برم پیشش.

با حسرت گفت:

 پس حسابی خوش می‌گذرونید.

 امیدوارم!

یهو زدم تو سرم.

 چی شد یهو؟

 خاک بر سر حواس پرتم کنن!

 چرا آخه؟

بدون هیچ توضیحی سریع گوشیم رو برداشتم و شماره‌ی حمید رو گرفتم. برنداشت! چند بار دیگه هم زنگ زدم باز

برنداشت. آخر سر مجبور شدم بهش اس ام اس بدم ولی دلم شور می‌زد. هورام با قیافه‌ی اخم آلودی گفت:

 نمی خوای بگی؟

 وای بیچاره شدم. همین گروهه ارشد هستن؟

 خب!

 هیچی! این کریمی گفت فردا می‌تونی بیای؟ منم اصلا حواسم نبود گفتم آره. هر چی زنگ می‌زنم برنمی داره.

 مگه اس ام اس ندادی؟

 چرا. اگه نبینه چی؟

 خب به پدر بگو به استادتون خبر بده، اونم به بقیه دانشجوهاش.

خیلی خوشحال شدم. بغلش کردم و کلی فشارش دادم. بیچاره داشت خفه می‌شد. با اومدن پدر سریع موضوع رو

گفتم و اونم فوری زنگ زد به استاد و استاد به دلیل مشغلش شماره‌ی یکی دیگه از دانشجوها رو داد. شماره اش رو

گرفتم. اونم بر نمی‌داشت. یکم صبر کردم گوشیم زنگ خورد. خودش بود.

الو؟

 سلام خانم. ببخشید شما با من تماس گرفته بودید؟

 آقای شریف؟

جا خورد.

 بله. ببخشید شما؟

 من وافر هستم ...

براش توضیح دادم و گفتم حمید گوشیش رو برنمی داره و موضوع به هم خوردن فردا رو گفتم. اونم از اون جایی که

معلوم بود خیلی آقاست قبول کرد.

 ببخشید یه دفعم که جور شد ...

 اصلا حرفش رو نزنید. همش برای ما برنامه پیش می‌اومد، شما لطف می‌کردید چیزی نمی‌گفتید. خواهش می

کنم. خیالتون راحت باشه. من به بچه‌ها خبر میدم.

 خیلی لطف می‌کنید، ممنون.

 خواهش می‌کنم.

گوشی رو قطع کردم و یه نفس راحت کشیدم. موقع خواب مانیا اس ام اس داده بود که حتما آماده‌ی باخت والیبال

باشم، منم براش زدم عمرا!

صبح رفتم حمام و بلوز آستین بلند فیروزه ای که خیلی بهم می‌اومد رو پوشیدم و یه شلوار لی هم پام کردم و روش

مانتوم رو پوشیدم که مامان صدام کرد.

 جونم؟

 بیا داری میری این رو هم ببر. امروز مهمونی خونه شون، بده دست خالی بری.

سری تکون دادم و یه بسته لواشک خونگی مامان رو گرفتم و یه جعبه کیک مامانم رو هم برداشتم. چادرم رو سرم

کردم و رفتم خونه‌ی مانیا اینا. با زنگ زدنم مرد 77 ساله ای با قد بلند و چهره ای که مشخص بود در جوانی برای

خودش کسی بوده، در رو برام باز کرد. از تیپش حدس زدم پدر مانیا باید باشه.

سلام.

 سلام دخترم. بفرمایید.

فکر نمی‌کردم بشناستم. با متانت از کنارش رد شدم. منتظر شدم تا بهم برسه.

 خوبی؟

 ممنون. ببخشید من مزاحم شدم.

 خواهش می‌کنم. مانیا از شیش بیداره. خونه رو گذاشته رو سرش که شما دارید میاید.

لبخندی زدم و با هم وارد خونه شدیم. مانیا با دیدنم اومد سمتم. همدیگه رو بغل کردیم.

ساقی  سلام هونیا جون.

 سلام. ببخشید حواسم نبود.

خندید.

 محسن جان ایشون ...

ولی مانیا حرف ساقی رو قطع کرد.

 بابا ایشون دوست خوب و معلم گلم هونیا جون. هونیا ایشونم بابای گل گلاب خودم.

 بله افتخار آشناییشون رو داشتم.

 وای نمی‌دونی بابا امروز به خاطر دیدن تو موند خونه.

تو دلم گفتم مگه من کیم که این آدم پرمشغله که طبق گفته‌ی دخترش همیشه سرش کار ریخته، بی خیال کار

شده؟!

ساقی  از بس من و مانیا و خاله جون از تو تعریف کردیم دیگه محسن امروز موند تا ببینتت.

 شما لطف دارید. خودتون ماهید همه رو خوب می‌بینید.

 نه، مثل این که دخترم حرف هاشون راست بود. چون این ساقی خانم من الکی از کسی تعریف نمی‌کنه.

مانیا پرید سمت کیسه ای که دستم بود و بعد جیغ بلندی کشید.

 آخ جون لواشک!

ساقی  وا مانیا!

من و پدرش و خاله جون خندیدیم و ساقی هم از خنده‌ی ما خندید.

 مامان لواشک درست می‌کنن خیلی ترشه. این بود که این سری که درست کردن برای مانیا هم گذاشتن.

 دستشون درد نکنه.

 این چه حرفیه!

بعد جعبه‌ی کیک رو دادم به خاله جون. اونم برد تو آشپزخانه تا عصر بخوریم.

محسن  چقدر فامیلیت برام آشناست.

 واقعا؟

 آره، مطمئنم که فامیلی یکی از آشناهامه ولی یادم نمیاد!

سری تکون دادم و با مانیا مشغول شدم. پدر و مادر مانیا کمی بعد رفتن شرکت. قرار شد از همون جا برن مهمونی،

چون مراسم از ناهار بود. با رفتن اون‌ها مانیا چادرم رو از سرم کشید. روسریم رو خواست در بیاره که خودم در

آوردم. بعد با همدیگه تو پذیرایی مشغول خوندن درس شدیم تا ساعت یازده. ساعت یازده وسایل رو جمع کردیم و

با مانیا رفتیم تو آشپزخونه. خاله جون داشت به غذاش ور می‌رفت.

 کمک می‌خواید؟ خرابکاری نمی‌کنم.

برگشت سمتم.

 نه عزیزم. این چه حرفیه؟

 کاری هست من بکنم؟

مانیا  بلدی؟

 یه چیزایی!

خاله جون  نه قربونتون برم. همه چیز آماده س.

 حالا اجازه هست این جا بشینیم یه کم؟

 چرا نه دخترم!

با مانیا نشستیم و یکم با خاله جون حرف زدیم و اونم شروع کرد از زندگیش تعریف کرد. صدای در حیاط اومد.

 کیه؟

مانیا  حتما مانیه.

 میشه روسری و چادرمو بدی؟

خاله جون  من الان برات میارم.

بعد برام آورد پوشیدم و نشستم و مشغول ادامه‌ی حرف زدن شدیم که مانیا گفت:

 من برم ببینم مانی چرا نمیاد.

بعد رفت و کمی بعد با سر و صدا با هم اومدن. البته من پشتم به پذیرایی بود و نمی‌تونستم ببینمشون ولی صداشون

رو می‌شنیدم.

 آفتاب از کجا در اومده تو این موقع روز اومدی خونه؟

 برای این که یه انسان به اصطلاح محترم، یه سوسک سیاه، قرارمون رو به هم زد. منم از بیکاری گفتم ناهار رو با

شما بخورم و امروز خونه باشم کلا.

 منم امروز مهمون دارم.

 کی؟

 معلمم.

 آها! همون خواهرجونت؟

 خیلی مسخره ای. بیا ببینش ماهه. ببینیش عاشقش میشی!

 چی؟

اَه منحرف! یه تیکه جواهر چه به تو؟!

 مگه من چمه؟ خیلی هم دلش بخواد!

 هیچی فقط یه کم کم داری.

 واقعا که!

 قابل تو رو نداشت.

خاله جون  خلاصه اینم زندگی من!

من که اصلا گوشم باهاش نبود سری تکون دادم و لبخندی زدم.

 نگاش کن تا این مانی بیچاره رو نیاره تا تو رو ببینه راضی نمی‌شه.

مانیا  هونیا جونم؟

برگشتم طرفشون.

 جانم؟

مانی کنارش ایستاده بود و سرش پایین بود و داشت با موبایلش ور می‌رفت.

 این هم عشق من مانی جونم.

 سلام.

مانیا با دیدن کله‌ی پایین مانی موبایل رو ازش گرفت و به من اشاره کرد اما با دیدن همدیگه هر دو متعجب شدیم و

خشکمون زد. این همون پسری بود که اون روز من توی اتاق حمید و گروهش دیده بودمش. پس برای همین بود که

صداش این قدر برام آشنا بود!

خاله جون  وا؟ چتون شد؟

من خودمو جمع و جور کردم.

پس سوسک سیاه منظورش من بودم؟! بی تربیت بی شعور خاک بر سر! اخم محوی کردم.

ما توی دانشگاه همدیگه رو قبلا دیده بودیم.

اونم از تو بهت در اومد و سری تکون داد و ما رو ترک کرد. منم بی خیال با مانیا میز رو چیدیم.

مانیا  مانی؟ مانی جون؟

مانی  جانم؟

 بیا، ناهار آماده س.

 باشه.

با اومدن مانی ناهار رو خوردیم. حرفی بینمون رد و بدل نشد و بیشتر مانیا حرف زد. بعد ناهار مانی ما رو تنها

گذاشت و رفت تو اتاقش. من و مانیا هم یه کم درس خوندیم و به اصرار مانیا رفتیم تو حیاط تا والیبال بازی کنیم.

چادرم رو در آوردم و مانتوم رو هم در آوردم و مشغول شدیم. این قدر مزه داد! کلی هم سر و صدا کردیم. یهو

وسط بازی مانیا دستی تکون داد. برگشتم دیدم مانی با یه لیوان چایی از کنار پنجره‌ی اتاقش به ما نگاه می‌کنه. بی

تفاوت برگشتم.

 بیا با ما بازی کن.

این قدر گفت که بالاخره مانی قبول کرد. با اومدن مانی مانتوم رو پوشیدم و منتظرش شدم. حالا نه که آقا دو ساعت

داشت زیر و بم من رو می‌دید!

مانیا  من خسته شدم. یه کم استراحت کنم شما دو تا یه کم بازی کنید تا بعد منم بیام.

من اصلا تمایلی نداشتم و یه کم این پاو اون پا کردم که مانی گفت:

 به نظر من ما هم یکم منتظر باشیم بهتره. بعد سه نفری بازی می‌کنیم خوبه؟

 من موافقم.

بعد رفتم تو خونه پیش خاله جون. داشت رادیو گوش می‌کرد.

 خاله جون میشه یکم تو آشپزخونتون فضولی کنم؟

 این چه حرفیه؟

 می خوام قهوه درست کنم با کیک بخوریم.

بیا عزیزم.

قهوه رو درست کردم و با خاله جون رفتیم تو حیاط. مانی و مانیا روی تاب نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن. دلم

می خواست منم مثل مانیا یه برادر داشته باشم.

 مانیا، آقای جواهری بفرمایید.

هر دو به طرفم برگشتن و با دیدن سینی توی دستم به سمتم اومدند. با هم نشستیم و مشغول خوردن شدیم.

 پس شما می‌خواستید بیاید این جا قرار با ما رو به هم زدید؟

نگاهم رو گرفتم سمتش.

 بله. قبل از این که به آقا حمید قول بدم به مانیا قول داده بودم.

کمی نگاهم کرد. فکر کنم داشت بهم فحش می‌داد.

مانیا گفت:

 بسه دیگه. پاشید یه دست وسطی بزنیم که حال میده.

با کلی اصرار مانی رو دوباره راضی کرد. اول مانیا وایساد وسط و بازی شروع شد. خیلی زرنگ بود. چقدر من و مانی

براش خط و نشون کشیدیم. با کلی بدبختی زدمش و من رفتم وسط.

مانیا  به لب مانتو حساب نمی‌کنیما.

مانی  چی چی حساب نیست؟ خیلی هم حسابه!

 مانیا جون حق با آقای جواهریه.

خودمم از این که این طوری صداش می‌کردم حالت تهوع گرفته بودم ولی برای این که رومون تو روی هم باز نشه

دیگه مجبور بودم. بازی دوباره شروع شد. بالاخره بعد کلی در آوردن حرص مانیا و کلی خندیدن من و مانی بهش،

من با زدن توپ مانی به بازوم اوت شدم بیرون. مانی رو هم مانیا زد. این قدر بازی طول کشید که یادم رفت باید

برگردم خونه. خسته سه تایی نشستیم روی چمن‌ها و پاهامون رو دراز کردیم و به همدیگه نگاه کردیم. از دیدن

قیافه‌های همدیگه خندمون گرفته بود. خیلی خوش گذشته بود. کلی خاطره شد.

 خب من دیگه برم.

شام رو بخور بعد.

 نه مانیا جون، من خیلی مزاحمتون شدم.

 این چه حرفیه؟ باز خوبه تو بودی وگرنه این مانی که همش داره درس می‌خونه یا بیرونه. انگار نه انگار که من

هستم. پاک فراموشم کرده.

بعد روش رو کرد یه طرف دیگه که یعنی با مانی قهره.

 مانیا؟

 هوم؟

 خب من فک کردم خواهرم درکم می‌کنه.

 درکت نمی‌کردم که الان کله نداشتی!

خندم گرفته بود. هنوز ته مایه بچگی رو داشت.

 خب برای جبران مافات چی کار کنم؟

با ذوق برگشت طرف مانی.

 باید چند تا کار بکنی!

مانی با لحن با مزه ای گفت:

 خب چی کارا باید بکنم؟ فقط تخفیف بدیا.

 باشه، باشه.

بعد تند تند شروع کرد به حرف زدن و آخرش گفت:

 الانم من و هونیا جون و خاله جون رو ببری شام بیرون.

 نه، من اصلا نمی‌تونم بیام.

 هونیا جونم؟

ببین من واقعا نمی‌تونم. باور کن.

مانیا دلخور رفت تو خونه. دلم برای تنهاییش سوخت ولی واقعا نمی‌تونستم. مامان اینا اجازه نمی‌دادن. سختمم بود.

مانی نگاهی به من کرد و از جاش بلند شد و رو به روی من که خیلی وقت بود ایستاده بودم گفت:

 اگه من شخصا دعوتتون کنم چی؟

چشمام گرد شد. چی می‌گفت؟!

 ببینید موضوع این حرف‌ها نیست. من ...

 خواهش می‌کنم؛ به خاطر مانیا. خیلی وقت بود ندیده بودم این همه بخنده.

شماره‌ی خونه رو گرفتم و با کلی چاپلوس بازی اجازه گرفتم.

 باشه. فقط ساعت ده من باید خونه باشم.

 ممنون. قول می‌دم ده خونه باشید.

ولی مشخص بود دلش نمی‌خواد من باهاشون باشم. چادرم رو سرم کردم و رفتم تو اتاق مانیا. با دیدنم سرش رو

کرد اون ور.

 قهری؟

 آره!

 خب من الان چی کار کنم؟

با بغض گفت:

 نمی دونم. مگه نمی‌خواستی بری؟ خب برو!

نشستم رو تختش و از پشت بغلش کردم.

 الهی من قربون این خواهر خوشگلم برم. باشه میام ولی دفعه‌ی اول و آخره ها!

لبخندی زد و گونم رو بوسید. در اتاق زده شد و مانی اومد تو اتاق.

 حاضرید؟

الان حاضر میشم.

مانی رفت بیرون و من با مانیا رفتیم پایین. خاله جون نیومد و ما سه تایی رفتیم یه فست فود شیک.

 خب خانم‌ها چی می‌خورید؟

مانیا  من و هونیا پیتزا.

 منم پیتزا.

اصلا حس خوبی نداشتم. پیتزامو به زور خوردم. اصلا از حضور مانی راضی نبودم. اون دو تا هم هی می‌گفتن و می

خندیدن. یه لحظه به خودم گفتم من با این دو تا این جا چی کار می‌کنم؟!

 خانم وافر؟

 بله؟

 خوبید؟

 بله، بله، چه طور؟

 آخه مانیا رفت. شما نمی‌خواید بریم؟

 چرا ببخشید حواسم نبود!

سری تکون داد و بلند شد و منم از جام بلند شدم.

 اجازه می‌دید؟

 برای؟

اشاره کردم به حساب کردن.

 دست شما درد نکنه!

 قصد بدی نداشتم.

 بفرمایید منم الان میام

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:06       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    2246
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

تدریس خصوصی رمان

رمان تدریس خصوصی

رمان تدریس خصوصی قسمت دوم

رمان hurieh

تدریس بلدیاب

مدرسین

کلاس خصوصی




دلیل اصلی شکست استارت‌آپ‌ها - نادیده گرفتن مشتریان

نادیده گرفتن مشتریان و کاربران یکی از  مهمترین دلایل شکست خوردن است. لجبازی و بی‌توجهی به بازخورد کاربران یکی از اشکالات اساسی بیشتر استارت‌آپ‌هاست.

مثلا eCrowds، شرکتی که سیستم مدیریت محتوای اینترنتی را ارائه می‌داد، این‌طور توضیح داده: «ما بیش از حد وقت صرف کردیم تا محصول را برای خودمان بسازیم و توجهی به بازخورد اطرافیان نداشتیم؛ این‌طوری یکدنده می‌شوید. پیشنهاد من این است که حداکثر دو تا سه ماه بعد از شروع اولیه، محصول را برلی تست به افرادی ارائه کنید که می‌توانید از آن‌ها بازخورد بی‌طرفانه بگیرید.»

به شکل مشابه، VoterTide نوشته: «ما زیاد برای صحبت با مشتریان وقت نمی‌گذاشتیم و سرویس‌هایی را ارائه می‌دادیم که فکر می‌کردیم خوب هستند، اما ورودی کافی از مشتریان دریافت نمی‌کردیم. تا این موضوع را بفهمیم، دیگر کار از کار گذشته بود. خیلی راحت ممکن است دچار این سوبرداشت شوید که محصولتان عالی است. ولی باید به مشتریان خود توجه کنید و خود را با نیازهای آن‌ها تطبیق دهید.»