تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت هشتم (پایان)

رمان تدریس خصوصی قسمت هشتم (پایان)

هونیا؟

چشمام رو باز کردم. مانی بود.

 رفتی آب بیاری دیگه؟

 ببخش. پاشو بریم ناهار.

با هم از اتاق رفتیم بیرون. خاله ماهی پخته بود. مانیا هم اومده بود.

با مقالات بلدیاب همراه باشید

 بابا تیپ رو!

خندیدم و مانی کنارم نشست و مشغول شدیم ولی مانی نگران بود.

 چیزی شده؟

 نه.

بعد ناهار کمک خاله کردم و مانی رفت تو حیاط؛ منم رفتم پیشش.

 نگو چیزیت نیست!

 هونیا نگران نمی‌شی؟

 چی شده؟

 قول بده.

 خیلی خب قول!

 حال خالت به هم خورده. مامان و بابات و هورام رفتن شمال.

 حالش؟ چش شده؟

 قلبش!

 وای!

نشستم روی زمین. مانی نگران شده بود. رفت برام آب اورد و یه کم خوردم.

خطر رفع شده. مرخصش کردن ولی مامانت رفت تا یکی باشه ازش مراقبت کنه.

 بگو جون من؟

 به جون خودت!

وقتی تلفن زدم خیالم راحت شد. مامان هم گفت شب می‌تونم خونه‌ی مانی اینا بمونم. مانی هم عیدش شده بود!

قرار بود مامان اینا شنبه بیان. منم با مانی رفتم و وسایلم رو برداشتم و برگشتم خونه شون. وقتی ساقی جون اومد و

فهمید که پیششون می‌مونم، خوشحال شد. یه کم با مانیا درس خوندیم و بعدش من و مانی رفتیم تو اتاقش که مانیا

اومد تو اتاق مانی.

 بچه‌ها معذرت! یه چیز مهم یادم اومده.

 چی؟

 فردا شب تولد باباست.

 آخ! راست میگه.

 خب این که عالیه.

 خوبیش به اینه که فردا صبح از مسافرت میاد و می‌تونیم براش جشن بگیریم؛ یه جشن خصوصی.

 پایم.

مانی  خدا رحم کنه! عروس و خواهرشوهر همدست شوند!

من و مانیا خندیدیم و مانیا رفت. من و مانی هم کمی حرف زدیم و بعد با مانی خواستیم بریم بیرون که مانیا قبول

نکرد باهامون بیاد. به جاش یه لیست خرید داد دستمون. سوار ماشین شدیم و دور خیابون‌ها خریدها رو کردیم و

موقع برگشت یه کادو هم من و مانی خریدیم. نمی‌گم تا موقعش!

بعد هم به اصرار مانی رفتیم شام رستوران.

 خب بانوی خوشگل من چی میل داره؟

 فرقی نداره.

مانی سفارش داد و بعد شام رفتیم خونه. ساقی و مانیا داشتن فیلم می‌دیدن. من رفتم و گونه‌ی ساقی رو بوسیدم.

 سلام بر عزیز دل!

 سلام عزیزم.

مانیا  یه کم منو تحویل بگیر بابا!

 حسود شدی!

مانی هم اومد و کنارم نشست و دستش رو گذاشت دور شونه هام.

خاله  بچه‌ها شام خوردید؟

 بله.

مانیا  خریدا رو کردید؟

مانی  آره. وای مامان خدا به داد شوهرش برسه.

همه خندیدیم و مانیا یه دونه آروم زد به بازوی مانی و مشغول کل کل شدن.

موقع خواب من و مانی رفتیم تو اتاقش. مانی رفت پشت کامپیوترش و مشغول شد و منم از فرصت استفاده کردم و

یه گوشه لباسم رو عوض کردم. لباس که چه عرض کنم! یه تاپ آبی با یه شلوارک خیلی کوتاه لی که تا وسط رونم

به زور می‌رسید. برگشتم سمت تخت، دیدم مانی داره منو نگاه می‌کنه و می‌خنده!

 حالا کی باید چشماش رو درویش کنه؟

 معلومه! همه غیر من!

 بچه پررو!

 نه که الانم خیلی لباس تنته!

بعد قهقهه زد. دویدم سمتش که دستام رو روی هوا گرفت.

 آخه الهی من قربونت برم بیخودی زور نزن!

 دستام رو ول کن تا بهت بگم.

 باشه.

به سمتش حمله کردم ولی یادم نبود که هر ضربه‌ی من مثل نوازش برای مانیه! من می‌زدم اون می‌خندید. آخرشم

منو توی بغلش گرفت.

 خسته شدی قربونت برم! کوچولوی من!

بعد زیر گلوم رو بوسید. آرامشی بهم دست داد. بعد بغلم کرد و منو گذاشت روی تختش و پیشونیم رو بوسید.

 خوابای خوب ببینی!

لبامو آویزون کردم.

 تو نمی‌خوابی؟

خندید.

 چرا ولی یه کم کار دارم.

 مانی؟

 جانم؟

 خب بخواب دیگه!

 از دست تو!

کنارم دراز کشید و من خودمو جا دادم توی بغلش و با شنیدن صدای قلبش سرخوش شدم و کلی خدا رو شکر

کردم. دستاش رو دور کمرم محکم‌تر کرد و منو بیشتر به خودش فشرد. منم دستام رو دور گردنش حلقه کردم.

صبح با بوسه‌های مانی چشمام رو باز کردم. هوا تاریک بود.

 بلند شو دیگه گلم.

 واسه چی؟ هنوز که هوا تاریکه!

 پاشو نماز صبح بخون خانم حواس جمع!

کمی نگاش کردم و بعد گفتم:

مانی جون خودت بخون منم دعا کن.

مانی عین این گیج‌ها نگام می‌کرد. من دوباره چشم هام رو بستم به خیال این که فهمیده چی میگم!

 دوباره خوابیدی؟ بلند شو دیگه.

 وای مانی نمی‌خونم!

 یعنی چی؟

این قدر لحنش جدی و خشن بود که چشام رو باز کردم و نشستم تو تخت و نگاش کردم. خیلی بامزه شده بود

قیافش!

 خوبی؟

 نه! هنوز خوابی؟ داری هذیون می‌گی.

 نه، کاملا هوشیارم. تو نماز خوندی؟

 آره.

 خب من نمی‌خونم. الان گرفتی؟

 نه!

 وای مانی!

 خب چیه؟

 مانی من الان توی شرایطیم که نماز نمی‌خونم!

تازه دوزاریش افتاد. اصلا فکر نمی‌کردم این قدر گیج باشه.

 آها! ببخش عزیزم نمی‌دونستم.

خندیدم و دوباره دراز کشیدم. اونم کنارم دراز کشید و دوباره خوابیدیم.

با صدای در بلند شدم. مانی هنوز خواب بود.

من نمی‌دونم تو چه علاقه ای به لخت خوابیدن داری؟

 گرمم می‌شه خب!

 بیداری؟

 اوهوم.

از جام بلند شدم و رفتم دم در.

 سلام.

خاله نگاهی بهم کرد. تازه فهمیدم چه جوری جلوش ایستادم. از خجالت مُردم! لباسم از باز هم اون ورتر بود. خندید.

خاله  اشکال نداره. چرا سرخ شدی؟ زن باید برای شوهرش خوشگل کنه دیگه. صبحانه حاضره.

 چشم. الان میایم.

مانی نشسته بود و ریز ریز می‌خندید.

 مرض!

 ببین کار خداست. به من گیر میدی.

از جاش بلند شد و لباس پوشید و منتظرم شد تا لباس بپوشم. رفتم دستشویی و بعد رفتم پایین. همه نشسته بودن؛

حتی عمو محسن. به همه سلام کردم و بعد رفتم سمت عمو و بغلش کردم و بوسیدمش.

 رسیدن بخیر عمو جون.

 ممنون دخترم.

نشستم کنار مانی و مانیا و صبحانم رو خوردم و بعد عمو که رفت تو اتاقش، من و مانی و مانیا مشغول تزیین خونه

شدیم. مانی یه آهنگ گذاشت و با مانیا مشغول رقصیدن شد. منم برای خودم بادکنک باد می‌کردم که یهو مانیا

بادکنک رو ازم گرفت و مانی من رو بلند کرد.

 مانی زشته جلوی خاله و مامانت اینا.

 خاله که عادت داره. مگه نه خاله؟

خاله  آره مادر، راحت باشید.

چشمکی زد و دستام رو گرفت. یهو ساقی جون با تموم شدن آهنگ برامون دست زد و هر سه مشغول تزیین خونه

شدیم. کیک رو هم مانی رفت گرفت. منم رفتم آماده شم. پیراهنی که ساقی جون برام خریده بود از آلمان رو تنم

کردم و یه کم آرایش کردم. صندلی از مانیا گرفتم و پام کردم. مانی داشت می‌اومد از پله‌ها بالا که من جلوش یه

چرخ زدم و واستادم. سرش رو بالا آورد. با دیدنم چشماش گرد شد. لبخند عمیقی زدم.

مانیا  من بازم می‌گم کوفت اون کسی که ...

 مانیا؟

 خب نه! الهی نوش جون داداشم!

مانیا یه پیراهن یاسی پوشیده بود. یه کم هم آرایش ملایم کرده بود.

 خب مثل این که داره مثبت هجده می‌شه. منم تا هجده، یه یه سالی فاصله دارم فعلا!

من و مانی خندیدیم و مانی با رفتن مانیا پرید و بغلم کرد و لباش رو گذاشت رو لبام. منم باهاش همراهی می‌کردم.

بالاخره ساقی جون صدامون کرد. من رفتم پایین و مانی رفت تو اتاق.

ساقی  مانیا برو ببین بابا از خواب بلند شده؟

مانیا رفت و ساقی جون کنارم نشست.

 بلا الان پسرم با دیدنت غش می‌کنه!

خندیدم. بیچاره خبر نداشت که بالا چه فیلم هندی ای راه انداخته بود!

مانی و مانیا اومدن. مانی خیلی خوش تیپ شده بود. یه بلوز سورمه ای که آستیناش رو تا آرنج بالا زده بود و دکمه

های یقش رو باز گذاشته بود با شلوار لی، پوشیده بود. موهاش رو هم خوشگل کرده بود. از پله‌ها اومد پایین.

بالاخره عمو اومد. با دیدن ما تعجب کرده بود. من به سمت مانی رفتم و دکمه‌ی یقش رو بستم و در گوشم گفتم:

 این طوری تو دلبروتر میشی!

بعد گونش رو بوسیدم. لبخندی زد.

 چشم خانمم. هر چی تو بگی.

عمو اومد پایین و همه با هم آهنگ تولدت مبارک رو خوندیم.

عمو خندید و نشست. یه کم ما سه تا مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم. موقع کیک یه عالمه عکس گرفتیم و عمو

شمع رو فوت کرد. مانیا آهنگی گذاشت و خودش شروع کرد. بعد ساقی جون رفت و بعد ساقی جون و مانیا دست

من و مانی رو گرفتن و بردن وسط. موقع کادوها شد که اول ساقی جون بعد مانیا و بعد ما هم کادومون رو دادیم.

ساقی جون یه کت و شلوار و کروات فوق العاده قشنگ داد. مانیا هم یه عطر؛ من و مانی هم یه ساعت خیلی قشنگ.

ساقی جون  داد می‌زنه سلیقه‌ی عروس گلمه!

مانی  مامان؟! داشتیم؟ حالا عروس گلتون؟ پس من چی؟

عمو  تو که سلیقت بیسته وگرنه این گل دختر رو انتخاب نمی‌کردی.

همه خندیدیم و من آروم آروم کمرم دردش رو شروع کرده بود. موقع شام دردم زیادتر شده بود. نشسته بودم و هر

لحظه احساس می‌کردم فشارم داره میره پایین.

مانیا  خوبی؟

 یه کم! کمرم درد می‌کنه.

 عادتی؟

 اوهوم.

 اوه، اوه! تو هم که کلی بالا و پایین پریدی. بذار برات قرص بیارم.

برام قرصی آورد و من خوردم. ساقی جون هم اومد.

 چیزی شده گلم؟

 نه یه کم کمرم درد می‌کنه.

 چرا؟

مانیا  عادته!

 بیا یه ذره بهت کاچی بدم. بعد هم یه کیسه‌ی آب گرم بذار و گرم نگه دار.

مانی یه کم نگاه کرد و با رفتن ساقی و مانیا اومد پیشم.

چی می‌گفتید؟

 هیچی.

 چی شده؟ خوبی عزیزم؟

 آره یه کم کمرم درد می‌کنه، همین.

 چرا؟

 مانی!

ساقی جون  مانی جان یه لحظه بیا.

مانی یه لحظه از کنارم رفت سمت ساقی جون و بعد اومد سمت من.

 آماده شو بریم بیرون.

 چرا؟

 خب بیا دیگه، کارت دارم.

 تو رو خدا. دلم درد می‌کنه. کمرم درد می‌کنه.

 من دارم ازت می‌خوام. پاشو دیگه قربونت برم.

 آخه زشته جلوی مامان و پدرت.

 نگران نباش. بلند شو دیگه عزیزم.

 پس جوابشون رو خودت بده.

 باشه.

لباسام رو پوشیدم و از بقیه خداحافظی کردیم. مانی من رو برد دم یه جیگرکی. منم عشق جیگر! نیشم تا بناگوش باز

شد.

 تجویز مامان جونمه.

اخمی الکی کردم.

 واقعا که! باز خوبه مامانت به فکرمه وگرنه تو که کلا ...

منو کشید سمت خودش و بوسیدم و گفت:

کنه؟ forget  مگه می‌شه آدم عشقش رو

با هم رفتیم توی جیگرکی. به زور بهم چهار تا سیخ جیگر داد و نزدیک ساعت دوازده برگشتیم خونه. همه خواب

بودن. ما هم رفتیم بخوابیم که دلم درد گرفت. روی تخت با کمک مانی دراز کشیدم. اشکم دراومده بود. به پهلو

خوابیدم و پاهام رو جمع کردم تو شکمم. مانی رفت پایین و با کیسه‌ی آب گرم برگشت و برام گذاشت روی شکمم.

خودشم کنارم نشست تا خوابم ببره.

 

فصل پانزدهم

عروسی نزدیک بود و تا دو هفته‌ی دیگه من و مانی می‌رفتیم سر خونه و زندگیمون. توی این دو هفته کاملا از

زندگی افتاده بودیم و همش دنبال کارامون بودیم. سهراب هم دختر مورد نظرش رو لو داده بود و هورام هم دیگه

سعی کرده بود از ذهنش حذفش کنه. می‌دونستم ضربه ای خورده که وقت برای فراموش کردنش داره ولی نه

خیلی، چون فهمید عشقش یه طرفه س. سهراب با نوه‌ی عمش نامزد کرد. هورام هم خودش رو با درسش سرگرم

کرده بود ولی هر از چند گاهی باهام درد و دل می‌کرد.

روز عروسی مانی منو برد آرایشگاه و کارم تا ساعت دو تموم شد. لباسم رو به کمک مانیا پوشیدم و رفتم دم در. مانی

هم دل تو دلش نبود. معلوم بود استرس داره اما با دیدنم یه لبخند گل و گشادی زد و دستم رو گرفت. این وسط

عکاس هم روی مخ من پاتیناژ می‌رفت. توی باغ که دیگه کم مونده بود بگه بندری برقصید ولی خدایی خیلی فاز

داد. مانی یه لحظه هم روش رو نمی‌کرد اون ور و همش به من نگاه می‌کرد. بالاخره رسیدیم به سالن. مراسم

عروسیمون عالی بود. هر چند فامیلای مانی از چهرشون معلوم بود دارن حرص می‌خورن که چرا من انتخاب مانی

بودم اما مانی بازوم رو محکم گرفته بود و با افتخار از سر هر میز می‌گذشتیم. به زن داییش که رسیدیم لبخندی بهم

زد و گفت:

 دیدی گفتم شاید یه روزی مثل من بشی؟

خندیدم.

 امیدوارم خوشخبت بشید.

مانی  مثل شما و دایی سامان!

 آره، مثل من و سامان.

با تموم شدن مراسم سوار ماشین شدیم و بعد کلی چرخیدن و دور زدن و بوق زدن، رفتیم در خونه. گوسفندی رو

قربونی کردن که من با دیدنش حالم بد شد. مانی با دیدن حالم منو برد تو خونه. بقیه هم بعد از خداحافظی رفتن و

من و مانی تنها شدیم. مانی نشسته بود روی مبل و کراواتش رو شل کرد و با لبخند نگاهم کرد. منم رفتم تو اتاقمون

و نشستم لبه‌ی تخت. پاهام درد گرفته بود. نگاهی به خودم کردم. ماه شده بودم! توی افکار خودم بودم که مانی از

پشت بغلم کرد. قلبم تند تند می‌زد. می‌ترسیدم! خیلی می‌ترسیدم! همیشه از این قسمت ازدواج می‌ترسیدم. انگار

مانی فهمید. در گوشم گفت:

 می ترسی؟

 آره خیلی!

 نترس گلم. تا تو نخوای هیچ اتفاقی نمیفته.

اما من بازم می‌ترسیدم. با کمک مانی موهام رو باز کردم و صورتم رو پاک کردم. مانی هم لباسش رو عوض کرد اما

از نگاهش می‌تونستم بخونم دل تو دلش نیست؛ ولی من داشتم از استرس می‌مردم. روی تخت دراز کشیده بود و با

لبخند نگاهم می‌کرد. لباسم رو در نیاورده بودم. یه نفس عمیق کشیدم. دیگه وقتش بود. اون همسرم بود! یه آیة

الکرسی خوندم و رفتم بالای سرش. دو لا شدم لبام رو گذاشتم روی لباش.

 نمی خوای کمکم کنی لباسم رو در بیارم؟

با تردید نگاهم کرد.

 مطمئنی؟

لبخندی زدم و پشتم رو کردم بهش و گفتم:

 آره!

اونم کمکم کرد و من اون شب از دختر بودن پا به دنیای زنانه گذاشتم.

فصل شانزدهم

خوشحال بودم. بعد دو سال داشتم بهترین خبر عمرم رو می‌شنیدم. برگه‌ی آزمایش رو گرفتم دستم و در خونه رو

به روی مانی باز کردم.

 سلام عزیزم.

 سلام. خوش اومدی.

 چه خوشگل شدی.

 بودم!

 اوه بله.

در خونه رو بست و بغلم کرد و بوسم کرد.

 خیلی خوشحالیا.

 بله! تو هم خوشحال میشی.

 خبریه؟

سرم رو تکون دادم و برگه رو گرفتم جلوش.

 این چیه؟

 آقای دکتر داری پدر میشی.

 شوخی می‌کنی؟

 نه به خدا.

بغلم کرد و منو چرخوند.

 میگم تو از منم دیوانه تریا.

 مگه خبر نداشتی؟

غش غش خندیدم. من رو گذاشت روی زمین و نشست و کلی با هم نقشه کشیدیم. خونمون سه تا اتاق داشت که با

توافق خودمون دو تا اتاق وسطی رو کردیم اتاق بچه. منم یه مرخصی از دانشگاه گرفتم. دلم برای درس دادن و

کارای دانشگام تنگ شده بود. آخه بعد گرفتن فوقم استادیار دانشگاه شده بودم. مانی هم توی یه شرکت مهندسی

نانو و شیمی که قطعات خاصی رو وارد و صادر می‌کردن، معاون شده بود و یه سری از کارای شرکت عمو رو انجام

می داد. ماه‌های اول و دوم خوب بود ولی از ماه سوم به بعد ویارام شروع شد. وای که مانی با هر حالتیم جونش در

می رفت. بیچاره مامانم اومد خونه‌ی ما. گاهی هم ساقی جون می‌اومد. مانیا هم که درگیر عروسیش با شهاب بود.

شهاب یکی از فامیلای دورشون بود که با دیدن مانیا توی یکی از مهمونیا ازش خوشش اومده بود و بعد هم

خواستگاری کرده بود. سونوگرافی که رفتم فهمیدیم بچمون پسره. مانی دلش دختر می‌خواست ولی مامان و ساقی

جون خیلی خوشحال بودن. مامان و هورام می‌رفتن یه چیزایی می‌خریدن و منم برای خرید اصلی می‌رفتم ولی حالم

بد می‌شد.

ماه نهم هم رسید. قرار شد عروسی مانیا بعد زایمان من باشه؛ یعنی ماه اردیبهشت. دکتر گفته بود احتمال زایمان

طبیعی توم کمه ولی من با امید راه می‌رفتم و ورزش هایی که گفته بود رو انجام می‌دادم. مانی هم کارش رو کمتر

کرده بود و خیلی حواسش بهم بود.

شونزده فروردین بود و تازه تعطیلات تموم شده بود. قرار بود من نوزدهم برم بیمارستان برای سزارین ولی

شونزدهم از ساعت یازده شب کمرم درد گرفته بود. مامان هم رفته بود خونه تا یه کم به پدر برسه و برگرده. مانی

داشت تلویزیون می‌دید. منم یه کم دراز کشیدم ولی درد هر لحظه بیشتر می‌شد. بالاخره مانی هم اومد کنارم دراز

کشید و خیلی زود خوابش برد. ساعت نزدیکای دوازده و نیم بود که دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. دست مانی رو

گرفتم و فشار دادم. با صدای بریده بریده صداش کردم.

 ما ... نی. هی خدا! ما ... نی!

اشکم در اومده بود. مانی چشماش رو باز کرد. چراغ خواب رو روشن کرد و با دیدن من رنگش پرید.

 خوبی؟ هونیا؟

 درد ... دارم.

بیچاره نمی‌دونست چی کار کنه. سریع زنگ زد به مامانم. اونم گفت ببرتم بیمارستان تا خودش بیاد. با کمک مانی

لباس پوشیدم و با کمکش سوار ماشین شدم. دیگه نزدیکای بیمارستان جیغ هایی بود که نمی‌زدم! مانی نگران منو

نگاه می‌کرد. همش دلداریم می‌داد. با رسیدن به بیمارستان دکتر هم سریع خودش رو رسوند. مانی تموم مدت

پیشم بود. می‌ترسیدم ولی مانی و مامان دلداریم می‌دادن. بردنم تو اتاق. فقط آیة الکرسی می‌خوندم تا آروم شم.

هر لحظه درد بیشتر می‌شد و بالاخره صدای بچم اومد. هانی عزیزم به دنیا اومد! با صداش تمام دردهام یادم رفت.

چشمام رو که باز کردم مانی رو دیدم که کنارم ایستاده بود و با یه لبخند نگام می‌کرد.

هانی؟

 میارنش عزیزم. ممنون برای همه چی! خسته نباشی.

 مرسی.

پیشونیم رو بوسید. مامان با بچه و پرستار اومد تو.

 مامان!

 عزیزم بیا این پسر کوچولوی منو نگاه کن چه نازه!

یه پسر چشم و ابرو مشکی که خودم بود با چشم و ابرویی مشکی تپل و خوشگل.

مامان بچه رو داد دست مانی. مانی بوسیدش و داد دستم. با کمک مامان بهش شیر دادم. صبح همه اومدن عیادتم و

بعد از یه روز برگشتم خونه.

و امروز سه سال از اون روز خاطره انگیز می‌گذره و من دارم صاحب دختر میشم ولی این دفعه واردتر از قبلم! خیلی

خوشحالم که مسیر زندگیم با یه تدریس خصوصی عوض شد و من هر روز خدا رو به خاطر وجود مانی و همه چیز

شکر می‌کنم.

پایان

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    20:47       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    4676
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

رمان تدریس خصوصی

رمان

رمان hurieh

تدریس خصوصی رمان

معلم خصوصی

تدریس خصوصی بلدیاب




چرا خواب‌هایمان را به این سرعت فراموش می‌کنیم؟

روانشناسان هنوز عملکرد خواب دیدن را درک نمی‌کنند. البته، به احتمال قریب به یقین، خواب دیدن با حافظه مرتبط است، چه از طریق کمک به ترکیب وقایع روزانه یا با امکانپذیر ساختن فراموشی جزئیات ناخواسته تا اطلاعات از مغزمان سرریز نکند. هر چند در این مورد، یادآوری رویاهای‌مان به نظر مفید نمی‌رسد. در طول خواب عمیق، سطح سروتونین و نورآدرنالین پایین است و این امر احتمالا بر یادآوری خواب اثر می‌گذارد.
ولی شاید دلیل اصلی این باشد که بیشتر خواب‌هایی که ما را از خواب می‌پرانند، منطقی هستند و رخدادهایشان به هم ربط دارند. وقتی به یاد می‌آورید که برای صبحانه چه چیزی خورده‌اید، احتمالا می‌توانید آن را با خاطره‌ی‌‌ بیدار شدن، اصلاح کردن و کارهای کوچک دیگری از این دست، ربط دهید. ولی خواب‌ها عموما غیرمنطقی هستند و رخدادهایشان هم غیرمرتبط با هم است. در نتیجه وقتی تلاش می‌کنیم آن‌ها را به خاطر بیاوریم، نمی‌توانیم یک روند منطقی را پی بگیریم و جزئیاتی که قبلا شفاف بودند، به سرعت محو می‌شوند.