تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت هفتم

رمان تدریس خصوصی قسمت هفتم

جلیل این طوری صلاح دونست خب. حالا من یه زنگ بزنم بهش.

با رفتن مامان همش توی ذهنم ری اکشن پدر رو تصور می‌کردم. مطمئنا عصبانی نمی‌شد چون از پدرم چنین چیزی

بعید بود ولی صد در صد می‌گفت نه! نمی‌دونم چرا میگه نه. شاید چون زمانی خودش جز این آدما بوده ولی خب

منم چیزی برای دفاع از مانی نداشتم!

با مقالات بلدیاب همراه باشید

شب هورام موضوع رو فهمید و من رو تو اتاق زندانی کرد و کلی سوال کرد. منم همه رو چرند جواب دادم و

فرستادمش درس بخونه. تا صبح از استرس مُردم. خوابم نمی‌اومد. موبایلم هم یه دو روزی بود خاموش کرده بودم.

صبح رفتم حمام و صبحانه خوردم و رفتم تو اتاقم. مامان خودش خونه رو برای مراسم شب آماده کرد. عصر پدر

زودتر اومد. با انتخاب مامان کت و دامن شیری رنگی پوشیدم. چادر خوشگلی هم که مامان برای این موقعیت ها

برام خریده بود رو هم سرم کردم. با زنگ زدن در، قلب من هم تالاپ و تلوپش تندتر شد. برعکس من، مامان و پدر

خیلی بی خیال بودن. چرا که جوابشون منفی بود. پدر در رو باز کرد. محسن و ساقی وارد شدن. با ما سلام و

احوالپرسی کردن. بعد مانی با یه سبد گل خیلی شیک اومد تو خونه. ته چهرش استرس بود ولی خودشو نباخته بود.

ساقی جون گونمو بوسید و نشست روی مبل. مانی هم با دیدن من لبخندی زد و سلام کرد.

 سلام. خوش اومدید.

مانیا هم نیومده بود؛ نمی‌دونم چرا! نیم ساعتی از در و دیوار حرف زدن و من تمام مدت به گل‌های فرش خیره

شدم.

محسن  راستش ما امشب مزاجم شدیم برای امر خیر.

موضوع جدی شد. سرم رو بالا گرفتم. نگرانی تو وجودم ریشه دوونده بود. نگاهم با نگاه مانی تلاقی پیدا کرد. با

نگاهش بهم اعتماد به نفس می‌داد. بعد صحبت‌های محسن، پدرم خیلی محترمانه آب پاکی رو ریخت روی

دستشون و جواب رد رو داد! اون‌ها هم دست از پا درازتر برگشتن. با رفتنشون حالم گرفته شد. سریع رفتم تو

اتاقم. تو خودم مچاله شده بودم که صدای پدرم بلند شد.

 هونیا بلا؟

 بله بابا.

 یه کم با هم حرف بزنیم؟

نشست کنارم روی تخت و نگاهی بهم کرد.

چرا ناراحتی؟

 نی ... نیستم.

 پدر و مادر بچشونو خوب می‌شناسن. از کی تا حالا غریبه شدم؟

 غریبه چیه؟ شما همیشه محرم رازم بودید و هستید.

 پس بهم بگو.

سکوت!

 پدر شما خودتون هم زمانی مثل مانی بودید. تو موقعیت اون بودید، درسته؟ پس چرا به مانی فرصت ندادید؟

 عزیزم من تغییر کردم. من با جلیل بیست و پنج سال پیش خیلی فرق کردم وگرنه بابابزرگت که مامانتو بهم نمی

داد. من از خانوادم گذشتم؛ نه به خاطر مادرت، به خاطر اعتقاداتم. مانی چنین کاری می‌کنه؟ من نمی‌گم مانی بده اما

شماها حداقل تا الان از جنس هم نیستید. تو از خودمی، عزیزمی، نمی‌خوام به زور شوهرت بدم که ...

 یعنی اگه مانی تغییر کنه شما قبول می‌کنید؟

اما پدرم چیزی نگفت.

 پدر؟

 اون موقع اگه واقعا تغییر کرده باشه و تو بخوای آره!

نور امید تو دلم روشن شد. لبخند عمیقی زدم. پدرم پیشونیم رو بوسید و از اتاق رفت بیرون. نمی‌دونستم چه جوری

این خبر رو به مانی بدم. گوشیم رو روشن کردم. کلی اس ام اس از مانیا داشتم. با خوندنشون علت نیومدنش رو

فهمیدم. گفته بود اگه جواب اس ام اس ندم نمیاد خواستگاری. پس قهر کرده بود!

موبایلم رو گذاشتم روی میزم و تصمیم گرفتم صبر کنم؛ چون راه حل این مشکل صبر کردن بود و یه کم شانس که

یه بار دیکه مانی یا خانوادش بیان خواستگاری.

دو سه روزی گذشت تا این که ساقی جون زنگ زد خونه‌ی ما. مامان باهاش داشت صحبت می‌کرد و طفره می‌رفت.

بالاخره صبرم تموم شد. رفتم پیش مامان و گوشی رو ازش گرفتم. بیچاره مامان و هورام عین این جن زده‌ها - دور

از جونشون - منو نگاه می‌کردن.

 سلام.

هونیا جان تویی؟

 بله. ببخشید من گوشی رو از مامانم گرفتم.

 الان جلوی مامانتی؟

 بله.

بعد راه افتادم طرف اتاقم.

 الان تو اتاقمم.

 هونیا مگه تو به من نگفتی مانی رو دوست داری؟ باور کن نمی‌خواستم دیگه زنگ بزنم ولی به خاطر حال خراب

مانی و اصرارهای مانیا و خاله زنگ زدم.

 من منتظر تماستون بودم. ببینید ساقی جون، بین من و آقا مانی خیلی تفاوت وجود داره. از لحاظ عقلی این ازدواج به

صلاح هیچ کدوممون نیست ولی خانواده‌ی من با این جور ازدواج‌ها غریبه نیستن. من و خانوادم به یه شرط راضی به

این ازدواجیم.

سکوت.

 چه شرطی؟

با لحن شوخی گفت:

 سخته؟

 فقط به خود آقا مانی میگم. اگه قبول کردن که هیچ وگرنه ...

 باشه عزیزم. من بهش میگم.

 ممنون.

 سلام برسون.

 حتما، خداحافظ.

 خداحافظ.

مامان و هورام اومدن تو اتاقم. از قیافه‌ی مامان معلوم بود عصبانیه و سعی توی کنترلش داره.

 این چه حرفی بود تو زدی؟

 من با پدر حرف زده بودم، قبول کردن.

 هورام برو تو اتاقت.

هورام رفت و مامان در اتاق رو بست.

 من تو رو از سر راه نیاوردم که بدم دست یه چنین پسری!

 مگه چشه؟

 چشه؟ این خانواده که نماز و روزه و ... توش تعطیله. مگه خودت نگفتی که دوست دختر داشته؟ مگه نگفتی تو

مهمونیاشون خیلی راحته؟

مامان گفت و من گوش کردم.

 مامان؟

 بله!

 همه‌ی حرف هات قبول ولی مگه خودتون یه روزی عاشق یه چنین پسری نشدین؟ مگه تو روی پدربزرگ

ناستادی؟ مگه مامان بزرگ تو رسیدن به پدر بهت کمک نکرد؟ حالا من به قول خودت بیست و پنج سال پیش

خودتم. من دیروز شمام. شمایی که یه روزی جای من بودی. حال من رو داشتی. من الان به کمک شما دلخوش

کردم. حالا که پدر قبول کرده شما میگی نه؟!

مامان اما تو این زمان نبود. تو افکار خودش بود. نشستم روی صندلی میزم و به موبایلم خیره شدم.

 مامان؟ مامان؟

 چیه؟

برگشتم نگاهش کردم. لبخندی بهم زد.

 کمکم می‌کنی دیگه؟

دوستش داری؟

 آره!

 مطمئنی؟

 آره!

اومد سمتم و شونه هام رو گرفت.

 حتما کمکت می‌کنم دختر گلم.

بوسه ای به پیشونیم زد و رفت بیرون. به صندلیم تکیه دادم و به سقف خیره شدم. نمی‌دونستم مانی هم شرطم رو

قبول می‌کنه یا نه!

شب ساعت ده مانی اس ام اس داد.

» . سلام. شبت بخیر عزیزم. فردا ساعت نه در خونتونم «

» ! سلام آقا مانی. اولا فعلا ابراز علاقه ممنوع! دوما من باید از خانوادم اجازه بگیرم «

» ! خب تو که توی اجازه گرفتن استادی قربونت برم! بدو برو بگیر دیگه «

» ! اگه یه بار دیگه ابراز علاقه کنید جوابتون رو نمی‌دما «

از تو تختم بلند شدم رفتم بیرون. مامان و پدر هر دو توی اتاق کار پدر بودن. در زدم و رفتم تو.

 سلام. ببخشیدا مزاحم خلوت انس شدم!

هر سه خندیدیم.

 خب؟

 خب چیه مامان جونم؟ کارتون داشتم.

 خب مامانتم برا همین گفت خب. بگو.

 حالا شماها دست به یکی کردید؟

همیشه شعبون یه بارم رمضون!

 به به! مامان راه افتادیا! غرض این بود که آقای مانی جواهری از من خواستن فردا ساعت نه باهاشون برم بیرون تا

شروطم رو بشنوه. اجازه هست؟

پدر سکوت کرد و مامان به پدر نگاه کرد. به قول هورام منم این وسط شدم توپ والیبالشون.

 برم؟

پدر  ما به تو اعتماد کامل داریم. فقط باید قول بدی کاملا به احساساتت و عقلت مسلط باشی.

می دونستم منظورش از این حرف‌ها چیه.

 حتما. قول میدم.

بعد هر دو رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم.

» ! باشه باشه، هر چی شما بگید هونیا خانم «

» . ساعت نه منتظرم. شب بخیر «

» . مرسی گلم. فردا ساعت نه. خوابای خوب ببینی «

خوابیدم. صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم حموم. موهام رو خشک کردم و صبحونم رو خوردم و مانتوی کرم با

شلوار کتون شکلاتی و روسری شکلاتی و کرم تنم کردم و منتظر موندم. ساعت نه مانی یه تک زنگ زد. رفتم بیرون.

هورام تو راهرو بود داشت به گوشیش ور می‌رفت. با دیدن من سوتی زد.

 خوب شدم؟

 نه!

نگران گفتم:

 واقعا؟

 آره! دیوانه عالی شدی!

خندیدم و ازش خداحافظی کردم. مامان هم تو آشپزخونه بود. از اون هم خداحافظی کردم و رفتم پایین. می‌دونستم

مامان داره از پنجره‌ی اتاقم نگاهمون می‌کنه. ماشینش در خونمون بود. نشسته بود و به در خونمون نگاه می‌کرد. با

دیدنم از ماشین پیاده شد.

 سلام.

 سلام.

نشستم تو ماشین. اونم نشست. تو دلم بسم اللهی گفتم و یه آیة الکرسی خوندم.

 هونیا؟

 خانم!

 اوه! یادم رفته بود. ببخشید. هونیا خانم؟

 بله؟

 میشه بپرسم چرا ساکتی و سرت پایینه؟

 منم می‌شه خواهش کنم راه بیفتید تا جوابتون رو بدم؟

 بله سرور من!

خندم گرفت. با راه افتادنش شیشه رو یه کم دادم پایین تا از گرمای درونم یکمی کاسته شه.

آروم آروم به طرفش برگشتم. اصولا همیشه بعد یه قرن من به تجزیه تجلیل این بشر میفتم. یه لباس آبی آسمونی

که آستین هاش رو تا آرنجش داده بود بالا پوشیده بود با یه شلوار لی. کفشش رو هم به زور دیدم. یه کفش اسپرت

سورمه ای بود. موهاش رو هم خیلی قشنگ درست کرده بود.

 تموم نشد؟

 چی؟

 دیدن من دیگه؟ خوب شدم؟

از خجالت مُردم. برگشت طرفم. با خنده نگاهم کرد. روی گونش چال افتاد. قبلا مانیا گفته بودا!

 قربون خجالتت!

لبخندی زدم.

 من عاشق این لبخنداتم.

تو دلم گفتم منم عاشق لبخندای توئم!

رفت یه جایی که نمی‌دونستم کجاست. یه پرتگاه بود ولی کل تهران زیر پات بود. یه کافی شاپ هم اون طرف تر

بود. با این که تابستون بود ولی شلوغ نبود. بهتره بگم کسی نبود جز یه زن و شوهر جوون که معلوم بود تازه ازدواج

کردن.

 چی می‌خوری؟

 فرقی نداره. به سلیقه‌ی خودتون!

 سلیقم که خوبه. شک نکن!

خندم گرفته بود. چه از خود راضی!

 خودشیفته شدی؟

 نه، تو رو انتخاب کردم دیگه!

بعد رفت سمت کافی شاپ و ده دقیقه بعد با دو تا بستنی برگشت. منم نشسته بودم روی یه نیمکت و به شهر نگاه

می کردم. اونم نشست کنارم و بستنی رو گرفت سمتم. واقعا توی اون هوای گرم تیرماه می‌چسبید.

 ممنون.

 خواهش.

بستنی بزرگی بود. نصفش رو خوردم و گذاشتم کنارم.

 چرا نمی‌خوری؟

 خیلی بزرگه. دیگه نمی‌تونم.

و به رو به روم خیره شدم. برگشتم دیدم داره بستنی من رو می‌خوره. خندم گرفته بود.

 دهنی بودا!

اِ؟ میگم چرا انقدر خوشمزه ست!

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم.

بستنیش تموم شد و من شروع کردم.

 ببین اون روز تو از خودت گفتی، الان من باید از خودم بگم. من بیست و دو سالمه. از بچگی با یه سری چیزا بزرگ

شدم که باورم هستن. تا حالا نمازم رو ترک نکردم. روزه هام رو هم گرفتم. به حلال و حروم معتقدم. دنبال نجس و

پاکی هم هستم. برخلاف تو من با آدامایی از جنس تو خیلی مراوده داشتم. خانواده‌ی پدری من همین طورین. پدر

من هم یه روزی مثل تو بود. ببین مانی ...

نمی دونم چرا ولی از دهنم پرید.

 من شرطم اینه که تو تغییر کنی. دو ماه وقت داری، تا شب نیمه شعبان که به شرطم عمل کنی. اگه واقعا دوست

داشتی، نه به خاطر من، به خاطر خودت تغییر کن. تو خوبی مانی. می‌تونی عالی بشی. پس بشو!

مانی فقط رو به روش رو نگاه می‌کرد. منم سکوت کردم و به رو به رو خیره شدم.

 هونیا؟

 بله؟

 من یه مدته نماز می‌خونم!

برگشتم و با شادی نگاهش کردم.

چشماش خیس بود.

 می دونم لیاقتت بهتر از منه ولی من دوستت دارم.

 مرسی مانی، مرسی.

 ولی تا نیمه شعبان منتظرم باش.

لبخندی زدم.

 منتظرت می‌مونم.

کمی بعد سوار ماشین شدیم و من رو رسوند و رفت. ای کاش نمی‌رفت. ای کاش گوشیش رو جواب می‌داد. ولی تا

دو ماه هیچ خبری ازش نشد. با ساقی جون و پدرش همه جا رو گشتیم. حتی دانشگاه هم نمی‌رفت. داشتم دیوونه

می شدم. نه خواب داشتم، نه خوراک. تا شب نیمه شعبان رسید. مطمئن بودم پیداش میشه اما نشد! نصف شب بود.

همه خوابیده بودن و من پای سجاده نشسته بودم. دیگه ناامید شده بودم که بیاد. رفته بودم سجده که تلفنم ویبره

رفت. از جام بلند شدم. از شدت گریه صدام گرفته بود. شماره‌ی مانی بود. باورم نمی‌شد.

 الو مانی؟

 سلام خانمم.

 سلام. کجایی؟

بغضم ترکید.

 گریه؟

اما گریه ام بند نمی‌اومد.

 هونیا خواهش می‌کنم.

 کجایی؟

 دم خونه تون.

 چی میگی تو؟

خندید.

 باور نداری بیا دم پنجره‌ی اتاقت!

پرده رو زدم کنار. خودش بود. داشت منو نگاه می‌کرد.

کلید رو برداشتم و رفتم تو خیابون. خودش بود. مانی من بود. نه یه ذره چاق، نه لاغر! اشک هام می‌ریختن.

 سلام عرض شد.

 سلام. تو که ما رو کشتی.

 من غلط بکنم عشقم رو بکشم!

کجا بودی؟

 وسط خیابون و مواخذه؟ بیا بشین.

سوار ماشینش شدم.

 خب؟

 مشهد!

 مشهد دیگه برای چی؟

 برای آدم شدن دیگه! یادمه خودت گفتی!

 من گفتم برو مشهد؟

 نگفتی اما بهترین جا برای آدم شدن همون جاست دیگه.

یعنی این مانی منه؟

 باز که تو من رو خوردی.

چشم غره ای رفتم

 مانی؟

 جونم؟

 بی مزه!

و دوباره گریه کردم. دلم می‌خواست بپرم تو بغلش ولی نمی‌شد.

 عیدت مبارک. اشکات رو هم پاک کن دیگه.

و بسته ای رو داد دستم. بازش کردم. انگشتر بود. یه حلقه‌ی خیلی خوشگل!

 دستت نمی‌کنی؟

 نه!

اخم هاش رفت تو هم.

 چرا؟

 چون تو باید تنبیه شی!

سکوت کرد. معلوم بود خورده توی ذوقش.

 یه چیز دیگه هم هست. تو باید دستم کنی روز عقدمون.

 پس فردا ساعت یازده توی محضر!

 وا! مگه هولیم؟

 آره وگرنه میره تا سال دیگه ها!

 یعنی چی؟

 چون به امام قول دادم اگه جواب سرکار مثبت بود فردا عقدت کنم.

برگشتم تو خونه و بعد دو ماه یه خواب راحت کردم. صبح ساعت شیش همه چیز رو برای مامان و پدر تعریف

کردم. اون‌ها هم تو شوک بودن که چرا این قدر سریع! ساعت یازده رفتیم محضر. ساقی و مانیا و عمو محسن هم

بودن. با دیدن ما همدیگه رو بغل کردیم.

 پس مانی؟

مانیا  میاد.

از دستش ناراحت شدم. نشسته بودم که هورام در گوشم گفت:

 حالا سگرمه هات رو باز کن.

 حوصله ندارم.

 برو بابا! منو بگو می‌خواستم بگم چی قبول شدم. ذوقم رو کور کردی.

 چی؟

 نمی گم!

 لوس نشو.

 بوسم کن.

 اَه لوس!

 جهنم! طراحی صنعتی دانشگاه تهران؛ دانشکده هنرهای زیبا.

جیغ خفه ای کشیدم و بغلش کردم.

مامان  چی شد یهو؟

 مامان قبول شده. طراحی صنعتی دانشگاه تهران.

 راست میگه هورام؟

هورام سرش رو تکون داد و همه به طرفش حمله کردن تا بهش تبریک بگن. منم گوشه ای ایستاده بودم که مانی با

سبد گلی جلوم ظاهر شد.

 چه عجب!

 عید شما مبارک.

 چرا الان اومدی؟ سال دیگه هم خوب بودا!

 من تا ابد شرمنده. خوبه؟

دسته گل رو گرفتم دستم و منم اخم هام رو باز کردم. عاقد خطبه عقد رو خوند و من بله گفتم. اول پدرا بهمون

تبریک گفتن و کادوهاشون رو دادن؛ بعد مامان ها. بعدم هورام و مانیا. خاله هم همش قربون صدقه‌ی جفتمون می

رفت. سوار ماشین مانی شدم. چقدر خوشگل شده بود. کت و شلوار مشکی و یه پیراهن سفید.

 خب اینم کادوی من به خانمم.

 همون انگشتر کافی بود.

 اختیار داری.

بسته رو باز کردم. یه دستبند طلا سفید بود. خودش دستم کرد. دستام رو گرفت و بوسه ای بهشون زد.

 عاشقتم هونیا!

 منم دوست دارم مانی جونم!

بالاخره راه افتاد. همه رفتیم خونه‌ی ما. مانی بعد ناهار گیر داده بود بریم تو اتاق ولی من برای جبران محضر هی با

مانیا و هورام حرف می‌زدم. آخر سر مانی به مانیا اس ام اسی داد. اونم با هورام رفتن تو اتاق هورام. دیگه مجبور

بودم. رفتیم تو اتاق که در رو بست و محکم از پشت بغلم کرد. صورتش رو گذاشت کنار صورتم و بوسه ای به گونم

زد. وای! داغ شدم. داشتم از خجالت می‌مردم.

 مانی نکن تو رو خدا.

 نمی خوام. چرا هر چی می‌گفتم بیا بریم نمی‌اومدی؟ حقته! تاوان داره!

 بدجنس.

دستاش رو شل کرد و من رفتم سمت تختم. نشستم و اونم نشست کنارم. سرم رو گذاشتم روی شونش. اونم با

موهام بازی می‌کرد.

 نمی خوای از مشهد تعریف کنی؟

 فعلا نه!

یه کم گذشت. صورتم رو گرفت سمت خودش. قلبم تند تند می‌زد. تا حالا به هیچ مردی این قدر نزدیک نبودم. به

قیافم نگاه کرد. چشماش برق می‌زد. نگاهش روی لب هام موند. می‌دونستم چی کار می‌خواد بکنه. چشمام رو بستم

تا خجالتم رو نبینه. داغی لب هاش روی لب هام دیوونم کرد ولی آزار دهنده نبود. آرامش بخش بود. کمی گذشت.

با خنده گفت:

 حالا چرا چشمات بسته س؟

چشمام رو باز کردم.

 خو خجالت می‌کشم!

غش کرده بود از خنده. یکی زدم به بازوش. دیگه چشماش هم اشکی شده بود.

 مانی بسه دیگه.

رومو کردم یه طرف دیگه. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید سمت خودش. افتادم تو بغلش. صورتم رو

گرفتم بالا تا ببینمش.

 خیلی خوشگل شدیا.

لباسم یه پیراهن سبز خوشرنگ بود. نه تیره، نه روشن که تا پنج سانت زیر زانوم بود. خیلی خوشگل بود و بهم می

اومد. آرایش ملایمی هم کرده بودم.

 این طوری نگام کنی خوردمتا!

خندیدم و از بوش خودمو خفه کردم. موقع رفتن مانی هم رفت. البته این دستور ساقی جون بود که به تایید مامان

رسیده بود. قرار نامزدیمون مال دو هفته دیگه بود. یعنی اواخر شهریور. تا اون موقع اکثر روزا بیرون بودیم. مانی

هم بی خیال پایان نامه ارشدش شده بود. چقدر هاله و حمید که یه یه ماهی بود عقد کردن، دستمون انداختن.

کیارش هم مثل همیشه با متانت بهمون تبریک گفت.

بالاخره روز موعود فرا رسید. مانی لباسم رو ندیده بود. یعنی خودم می‌خواستم نبینه. یه لباس دکلته‌ی زرشکی بود

که خیلی تو تنم بهم می‌اومد. کفش پنج سانتیم هم همرنگش بود که قدم رو تقریبا هم قد مانی می‌کرد.

صبح با مانی رفتم آرایشگاه.

 عروس خانم چشمات رو باز کن.

چشمام رو باز کردم. خیلی جیگر شدم. هورام و مانیا از پشت اومدن تو اتاق. با دیدنم گفتن:

 دختر خیلی ناز شدی. بیچاره مانی نمیره خوبه.

با کمک هورام لباسم رو پوشیدم و آماده‌ی رفتن به پایین شدم. حالا مگه آرایشگره ول می‌کرد؟ تا انعامش رو از

مانی نگرفت نذاشت برم. شنلم رو تنم کردم و سرم رو پایین گرفتم. مانی دستم رو گرفت و رفتم پایین. در ماشین

رو باز کرد و نشستم توش. مانی حرکت کرد. قرار بود بریم آتلیه.

 مانی؟

 جانم؟

 چرا ساکتی؟

 کلافم.

چرا؟

 دلم می‌خواد برسم یه جا این رو از سرت بردارم ببینمت.

خندیدم.

 بخند! نوبت منم می‌رسه.

عکاس من رو برد تو اتاق و مانی بیچاره موند بیرون. اول چند تا عکس ازم گرفت و بعد مانی رو صدا کرد بیاد تو.

مانی با دیدن من سرجاش موند. عکاسه خندش گرفته بود.

 آقا داماد؟ عروسو نخوری یه وقت!

منم خندیدم. مانی اومد سمتم و با ژستایی که عکاس می‌گفت اونم به یه نوایی رسید و یه کم حال کرد برای خودش.

آخرین عکسمون رو می‌خواستیم بگیریم. قرار بود من توی بغل مانی باشم و یه دستم رو شونش باشه. مانی

صورتش رو نزدیک من کنه و لبام رو ببوسه. وای اون موقع چه حالی داشتم. چشمای مانی برق می‌زد.

 خب عالی شد. خسته نباشید.

به سمت سالن راه افتادیم. نامزدی خوبی بود. خاله هام اومده بودن و هورام ناراحت بود. می‌دونستم به خاطر

سهرابه. نمی‌دونم چرا خبری از دختر مورد علاقش نشد. تهمینه هم نتونست کاری بکنه.

با تموم شدم مراسم، مامان و ساقی جون با کلی صلاح و مشورت تصمیم گرفتن که مانی شب خونه‌ی ما بمونه. توی

اون دو هفته حتی یه شب هم پیشم نمونده بود. با رسیدن به خونه‌ی ما، من و مانی رفتیم تو اتاق. از اون جایی که

اتاقم بزرگ بود مامان جامون رو آماده کرده بود و منم الکی غرغر کرده بودم. یه کمی با هم بودیم و بعد موقع

خواب مانی رو به زور از اتاق انداختم بیرون و لباسم رو عوض کردم و یه لباس خواب حریر بنفش پوشیدم تا سر

زانوهام بود.

 مانی جان؟

اونم از خدا خواسته اومد تو اتاق. یه کم نگام کرد.

 میگم من امشب برم خونه مون بهتره ها!

خندیدم.

 دیوانه! چرا؟

می ترسم کنترل خودم رو از دست بدم.

سری تکون دادم و آرایشم رو پاک کردم. نوبت موهام بود که مانی هم کمکم کرد.

 نمی خوای لباست رو عوض کنی؟

 چرا.

من از اتاق رفتم بیرون و منتظر ایستادم. یه یه ربعی طول کشید. در اتاق رو باز کردم.

 منم انقدر طول ندادم که تو طول دادی!

دیدم آقا دراز کشیده و داره به من می‌خنده.

 واقعا که! دارم برات.

 جونم! بیا.

دستش رو به سمتم دراز کرد و منو کنار خودش خوابوند. سرم رو گذاشته بودم روی شونش. بوسه ای آروم به لبام

زد و منم با بوی بدنش به خواب رفتم. صبح با صدای مانی برای نماز بلند شدم. نمازم رو خوندم و دوباره غش کردم.

با صدای در زدن مامان چشمام رو باز کردم. دستای مانی دور کمرم حلقه شده بود/ خواب خواب بود. گونش رو

بوسیدم و رفتم در اتاق.

 سلام.

 سلام عزیزم. ساعت یازدهه. نمی‌خواید بیدار شید، صبحانه بخورید؟

 من که بیدار شدم. مانی خوابیده!

 سلام. من که بیدارم! چرا حرف در میاری؟

مامان لبخندی زد.

 سلام به روی ماهت مانی جان! بیاید صبحانه آماده س.

دست و روم رو شستم و رفتیم صبحانه خوردیم.

 هورام کو؟

با پدرت رفت ثبت نام.

مانی تا شب موند و شب به زور من رفت خونه شون و تا صبح با اس ام اس هاش دیوانم کرد.

 

فصل چهاردهم

قرار شد عروسی رو دی بگیریم. خیلی کار داشتیم. عمو محسن خونه ای بهمون سر عقد کادو داد توی فرمانیه.

آپارتمانی تک واحدی و دویست متری بود و ما طبقه‌ی آخرش بودیم. منم ترم اول ارشد بودم و مانی خیلی بهم

کمک می‌کرد. اکثر روزها با هم می‌رفتیم دانشگاه. دیگه همه فهمیده بودن مانی استادیار جدی و یه کم مغرور

نامزد من شده. حسرت تو چشمای دخترای دانشگاه رو می‌دیدم. برعکس تصورات من، سها خیلی هم خوشحال بود

و یکی از طرفدارای من و مانی بود و با هر حرف نامربوطی شدیدا برخورد می‌کرد! منم از مهر، پنج شنبه‌ها خونه ی

مانی اینا می‌رفتم تا با مانیا فیزیک و ریاضی کار کنم. اونم خیلی خوشحال بود و تمام درد و دلاش رو بهم می‌گفت.

بیست و هفتم مهر بود؛ پنج شنبه و من باید می‌رفتم خونه‌ی مانیا اینا. مانی اکثر پنج شنبه‌ها تا ظهر بیرون بود و

برای ناهار می‌اومد خونه و ما همدیگه رو می‌دیدیم ولی من شب می‌رفتم خونه. یعنی اجازه از سوی مامان و پدر

برای موندن صادر نشده بود. ماشین مامان رو گرفتم و رفتم. ساعت دوازده بود و تا من می‌رسیدم مانی هم رسیده

بود. خاله در رو برام باز کرد. مانیا کلاس فوق العاده داشت و رفته بود مدرسه. از ماشین پیاده شدم و با خاله سلام و

علیک کردم و رفتم داخل خونه. می‌دونستم ساقی خونه نیست. چادرم رو در آوردم و گره روسریم رو شل کردم و

از پله‌ها رفتم بالا. روسریم افتاد رو شونم. در اتاق مانی رو باز کردم. مانی بدون لباس با شلوار، روی تختش دراز

کشیده بود.

 سلام.

با دیدنش سریع در رو بستم. قلبم داشت می‌اومد تو حلقم. تو این یه ماه بدون لباس ندیده بودمش. یعنی خودم

بهش گفته بودم تا قبل عروسی هیچ اتفاقی نیفته! تو این فکرها بودم که در رو باز کرد و با لبخند منو نگاه کرد.

 بیرون بده، بفرمایید تو.

اخم کردم.

 لباست کو؟

با شیطنت گفت:

اصلا می‌خوام این جوری باشم. خونه‌ی خودمونه!

 آره؟

چشمکی زد.

 بله.

 پس من میرم. هر وقت لباس پوشیدی ...

» ! مخ منم معیوبه ها! چقدر خوبه، حال میده « : از پشت بغلم کرد. پوستم با بدن داغش برخورد کرد. با خودم گفتم

پیشونیم رو بوسید و نگاهی بهم کرد.

 حالا نمیای تو افتخار بدی؟

با هم رفتیم تو اتاق و مانی در رو بست. من نشستم روی تخت دو نفرش و بهش نگاه کردم. پوست سفید و هیکل

مردونش ... دلم می‌خواست بپرم تو بغلش.

با شیطنت گفت:

 درویش کن چشماتو خانم محترم. مگه خودت ناموس نداری؟

غش کردم از خنده و پریدم بغلش.

 دوست دارم نگاه کنم!

 حالا که این طوریه آن و آن!

بعد بغلم کرد و گذاشتتم رو تخت و لباش رو گذاشت رو لبام. باید اقرار کنم خودمم دلم می‌خواست. یعنی کرم

داشتم دیگه! بعد کنارم دراز کشید.

 مانی؟

 جانم؟

 چرا تختت دو نفره ست؟

حساس شدی؟

 نباشم؟

 واسه این که من بدخوابم! قبلا تختم یه نفره بود. بچه‌تر بودم چند باری افتادم زمین. یه شب پیشونیم شکست و

دکتر یه چنین پیشنهادی رو داد و مامان هم به اجبار قبول کرد. واقعا تو حالیت نمی‌شه شبا؟

بلند بلند خندیدم.

 چرا می‌خندی؟

 معلومه نمی‌فهمم، چون خودمم بدخوابم! من فکر می‌کردم تو به روم نمیاری چقدر تو خواب لگد زدم بهت. مامانم

همیشه دلش به حال شوهر آیندم می‌سوخت که تو خواب چقدر کتکش می‌زنم!

اونم با این حرف خندید. در اتاق زده شد.

 فکر کنم خاله س.

 پاشو لباست رو بپوش.

 ای به چشم!

یه تیشرت لیمویی برداشت و پوشید. منم در رو باز کردم.

 هونیا جون براتون میوه آوردم. چرا مانتوت رو در نیاوردی؟

 دستتون درد نکنه. باشه، در میارم.

میوه رو گذاشتم روی میز مانی و مانتوم رو در آوردم. یه بلوز آستین سه ربع صورتی چرک پوشیده بودم. مانی با

دیدنم دستم رو گرفت و آهنگی گذاشت و مجبورم کرد با هم برقصیم. با تموم شدن آهنگ خسته شده بودم.

نشستم روی تخت. گرسنم شده بود.

 آب می‌خوری؟

 آره.

رفت بیرون. منم بلند شدم و یه کم آرایش کردم ولی مانی نیومد بالا. رفتم بیرون دیدم داره با تلفن حرف می‌زنه.

برگشتم تو اتاق و روی تخت دراز کشیدم و چشمام بسته شد. با بوسه‌های مانی و صدا کردنش بیدار شدم.

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:09       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    3273
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

تدریس

تدریس خصوصی

رمان تدریس

تدریس خصوصی رمان

رمان آموزش خصوصی

معلم خصوصی




دلیل اصلی شکست استارت‌آپ‌ها - بازاریابی ضعیف

شناختن مخاطبین هدف و فهمیدن این‌که چطور باید توجه آن‌ها را جلب کرد و آن‌ها را تبدیل به راهنما و در نهایت مشتری ساخت، یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی است که یک کسب‌وکار موفق به آن نیاز دارد. ولی ناتوانی در بازاریابی هم یکی از خصوصیات مشترک میان موسسانی است که به کدنویسی یا تولید محصول علاقه دارند، اما ایده‌ تبلیغ محصول چندان برایشان آشنا نیست.

استارت‌آپ Overto این‌طور توضیح داده: «مرز باریک میان مرگ و زندگی یک شرکت اینترنتی، تعداد کاربران آن است. در بازه‌ اولیه، این تعداد به شکل سیستماتیک رشد می‌کند. بعد به سقفی می‌رسیم که رسیدن به آن برایمان اصلا سخت نبوده. ولی دیگر وقت آن است که کمی بازاریابی انجام دهیم. متاسفانه هیچ‌کدام از ما در این کار مهارتی نداشتیم. حتی بدتر، هیچ‌کس فرصتی برای پر کردن این شکاف خالی نداشت. پس حتی اگر مسئله‌ اول را حل می‌کردیم، این مورد خودبخود جلوی ما را می‌گرفت.»