تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت ششم

رمان تدریس خصوصی قسمت ششم

از دست دادشت. خیلی ناخن خشکه نگفت کیه!

 آره بابا. از بچگیش هم همین بود ولی هر کی هست آشناست. چون نه دانشگاه بود، نه شرکت. پس حتما آشناست.

 از کجا می‌دونی؟ شاید تو خیابون با هم آشنا شدن.

 نه بابا! این از این عرضه‌ها نداره!

 خب یعنی کیه؟

با مقالات بلدیاب همراه باشید

 نمی دونم. فعلا که باید تا شیش ماه دیگه صبر کنیم.

 بدبختانه آره. حالا هورام رو چی کار کنیم؟ چه جوری درس بخونه؟

 خدا بزرگه!

روز دوم برگشتیم تهران و هورام رفت مدرسه. با رفتنش حوصلمون سر می‌رفت ولی چاره چیه؟ مانیا هم اومد

تهران. چهار فروردین مامان و پدرش و مانی رفتن آلمان و مانیا موند ایران. قرار بود یازدهم برگردن. مانیا زنگ زد

خونمون و با کلی اصرار مامان رو راضی کرد تا من برم پیشش بمونم و مامان بالاخره راضی شد. منم با یه ساک رفتم

خونه‌ی مانیا و قرار شد شیشم برگردم خونه و بقیه روزا رو بریم بیرون. نیم ساعت بعد پدر، من رو در خونه‌ی مانیا

اینا پیاده کرد ولی مانیا با دیدن پدر به زور بردش تو خونه و ازش پذیرایی کرد. پدر هم بیست دقیقه بعد رفت و من

و مانیا و خاله موندیم. وسط پذیرایی نشسته بودیم و فیلم می‌دیدیم و تخمه می‌شکوندیم که خاله برای شام صدامون

کرد ولی من حال شام خوردن نداشتم.

 خاله من این قدر تخمه خوردم دارم بالا میارم.

 منم میل ندارم.

 واقعا که! پاشید من غذا پختم.

بعد تلویزیون رو خاموش کرد و ما رو فرستاد توی آشپزخونه. شام رو با چرت و پرت و خنده خوردیم و بعد من

داوطلبانه ظرف‌ها رو شستم و مانیا هم رفت بقیه فیلم رو ببینه. بعد از ظرف‌ها خاله برام چای دارچین ریخت.

 بریم تو حیاط بخوریم؟

 بریم.

هوا خوب بود. با همون تی شرت رفتم تو حیاط. مانیا هم رو کاناپه خوابش برده بود. نشستیم روی صندلی و من کمی

از چاییم رو خوردم.

 خاله جون؟

 جونم؟

 اسم شما چیه؟

 اسمم ماه چهره ست.

 خیلی قشنگه. بهتون خیلی میاد.

 ای بابا! پیر شدم.

 مهم دله که دلتون جوونه خاله. شما از کی این جایید؟

 از یه سال قبل به دنیا اومدن مانی!

 اگه فضولی نمی‌شه یه کم از خودتون می‌گید؟

 حوصلت سر میره.

 اصلا. شما منو یاد مادربزرگم می‌اندازید.

شروع کرد به تعریف کردن. زندگی خوبی داشته تا موقعی که شوهرش فوت می‌کنه و اون آواره می‌شه و مجبور

میشه بیاد این جا کار کنه و به خاطر نازا بودنش هیچ وقت بچه دار نمی‌شه؛ ولی مانی و مانیا رو عین بچه‌ها یا بهتر

بگم نوه‌های خودش دوست داشته. یه سری جاها اشک می‌ریخت و منم باهاش گریه می‌کردم.

 الان یعنی بیست و سه ساله که شما این جایید؟

 حدودا. ساعت چنده؟

 نزدیک یک.

 برم بخوابم. تو نمیای؟

 چرا.

با هم رفتیم. مانیا رو بلند کردم و رفتیم تو اتاقش و خوابیدیم. صبح با قلقلک‌های مانیا از خواب بلند شدم.

 تو رو ... نکن.

 بلند شو دیگه.

سرجام نشستم و نگاهی به مانیا کردم. شادی توی چشماش موج می‌زد. پرید بغلم.

 ممنون که هستی!

نمی دونستم در برابر این احساسات پاکش چی کار کنم. بلند شدیم و اتاق رو مرتب کردیم. یه تی شرت چسبون

آبی آسمونی با شلوار لی که تا مچ پام بود پوشیدم و با مانیا رفتیم پایین. خاله هنوز خواب بود. با هم میز رو چیدیم.

مانیا رفت خاله رو بیدار کنه ولی بدون خاله برگشت.

 میگه بعد نماز صبح خوابش برده.

 بذار بخوابه.

صبحانه رو خوردیم و من برای ناهار ماکارونی رو پیشنهاد دادم و مانیا هم قبول کرد. ماکارونی رو طی یه عملیات

ضربتی درست کردیم و بعد به پیشنهاد مانیا رفتیم بیرون تا والیبال بازی کنیم ولی نمی‌دونم چرا یهو از گرگم به هوا

سر در آوردیم.

 هونیا؟ هونیا مادر؟

 جونم خاله.

 مامانت پشت خطه.

 سلام گلی من!

 سلام. خوبی؟

 خدا رو شکر. شما و پدر خوبید؟

 ما هم خوبیم. میگم ما داریم می‌ریم کاشان!

 کاشان؟!

 آره. یکی از دوستای پدرت دعوتمون کرد. فردا بعد از ظهر تهرانیم.

پس حسابی رفتید تو فاز دوران نامزدی!

 از دست تو!

خندیدم.

 به سلامت. خوش بگذره.

 من که راضی نیستم. بابات میگه.

 خب پدرم همیشه درست میگه.

 خوبه همش طرفداریش رو می‌کنی!

 کاریه که ازم بر میاد!

 کاری نداری؟

 نه، سلام برسون. از طرف من پدرم رو ببوس.

 خداحافظ!

عصر با مانیا رفتیم پارک نیاوران و یه گشتی زدیم و بعد رفتیم یه رستوران و شام خوردیم و قدم زنان برگشتیم

خونه. خاله شام خورده بود و داشت تلویزیون می‌دید. سلامی کردیم و رفتیم تو اتاق مانیا لباسامون رو عوض کردیم.

من یه تاپ سفید پشت گردنی با یه شلوارک مشکی پوشیدم. موهام رو هم دورم ریختم. مانیا هم یه تاپ صورتی با

شلوارک همرنگش پوشید. بعد پرید رو تختش و لپ تاپش رو روشن کرد. منم داشتم نماز می‌خوندم. نمازم که

تموم شد مانیا صدام کرد. چادرم رو تا کردم و بردم بدم به خاله جون. وقتی برگشتم مانیا خواست که عکساشون رو

ببینم. منم کنارش نشستم و مشغول دیدن عکس هاشون شدم. عکس‌های پارسال تا امسالشون بود. تولد مانی، تولد

خودش، سفر شمال امسالشون و ...

مانیا رفت تا یه چیزی بیاره و من مشغول نگاه کردن به عکس‌ها شدم. نمی‌دونم چرا ولی بیشتر توجهم به مانی بود.

به لباس پوشیدنش، به صورتش. خودم هم تعجب کردم. بعد این همه وقت تازه داشتم قیافش رو تجزیه و تحلیل می

کردم. قد بلند و خوش هیکل؛ من حدودا تا روی سینش بودم. پوست سفید، چشمای درشت مشکی و ابروهای

مردونه. قیافه‌ی جذاب و تو دل برویی داشت که من تا اون موقع اصلا بهش توجه نکرده بودم. یه جورایی جوانی های

پدرش بود. عکس‌ها رسید به مهمونی خصوصی خودشون. مانی با یه لباس طوسی - آسمونی و کت و شلوار مشکی،

کنار سها با یه پیراهن حریر آبی ایستاده بود و دست هاش رو دور کمر سها گذاشته بود. هر دو می‌خندیدن. با دیدن

این عکس دلم گرفت، نمی‌دونم چرا!

 بیا. آلوچه آوردم. از شمال خریدیم.

 سها چند سالشه؟

 همسن مانیه.

 چی می‌خونه؟

 اومم! چه خوش مزه س!

 مانیا؟

 ببخشید حواسم پرت شد. مشاوره خونده. الان هم ارشد قبول شده داره میره. بیشتر خرپوله تا درسخون.

 اون وقت مانی چرا نمی‌خواد باهاش ازدواج کنه؟

 خله! من چه می‌دونم؟

نشست کنارم و ظرف رو گرفت سمتم.

 کلا مانی ای که من می‌شناسم به کسی دل نبسته و فکر نکنم ببنده. تا الان فقط با دخترا دوست بوده همین!

یه کم خیالم راحت شد. تا نصف شب حرف زدیم و آخر هر دو از خستگی بیهوش شدیم. نزدیکای صبح خاله جون

برای نماز صبح بیدارم کرد. با چشمانی بسته وضو گرفتم و سعی کردم هوشیارانه نمازم رو بخونم. بعد مقنعم رو در

آوردم و چادرم رو انداختم رو شونه هام و چشم بسته پله‌ها رو رفتم بالا. در اتاق رو باز کردم که خوردم به یه چیز

نرم و داغ با یه بوی منحصر به فرد! چادرم افتاد دور کمرم. چشمام رو باز کردم. با دیدن چیزی که در برابرم بود

خواب از سرم پرید. مانی بود که دم اتاقش ایستاده بود و با چشمانی خواب آلود به من خیره شده بود. از ترس سکته

نزدم خوب بود! دیگه نفهمیدم چی شد. چشمام سیاهی رفت و فقط صدای مبهمی رو می‌شنیدم.

مانی  هونیا؟ هونیا چی شدی؟

با قطرات خیس آب روی صورتم چشمام رو باز کردم. مانی کنارم نشسته بود. یه کم به اطراف نگاه کردم. متوجه

شدم توی اتاق مانیم.

 خوبی؟

به خودم اومدم. نگاهی به خودم کردم. با همون سر و وضع دراز کشیده بودم جلوش . چادرم رو دورم گرفتم و سرم

رو انداختم پایین. بچه پررو نمی‌رفت بیرون. سرم رو گرفتم بالا دیدم داره می‌خنده. اخم غلیظی کردم.

 به چی می‌خندید؟

خندش رو خورد.

 هیچی. آخه دختر تو چقدر خجالت می‌کشی؟

از جام بلند شدم.

 از من می‌ترسی؟

متعجب برگشتم و نگاهش کردم.

 از شما؟

 همش داری فرار می‌کنی.

 نه، من فرار نکردم به هیچ وجه! فقط معذبم!

و بعد نگاهی به اطراف کردم. فهمید منظورم چیه. پسره‌ی احمق من رو آورده تو اتاقش و در رو بسته!

 خب صبح خیلی زوده. نخواستم کسی بیدار شه. همین شما ... برای من شما مثل ... مانیا ... می‌مونید.

مسابقه‌ی استپ راه انداخته ولی چرا من عین خواهرشم؟! دوست ندارم عین خواهرش باشم!

پس می‌خوای جای چی باشی براش؟!

نمی دونم؟

نمی دونی؟ الان باور کنم؟

هر جور میلته!

از اتاق رفت بیرون. منم نگاهی به اتاق کردم. تخت دو نفرش توجهم رو جلب کرد. حس بدی بهم دست داد. یه کم

هم داشت فکرهای بد می‌اومد سراغم که سریع از فکرش اومدم بیرون. نگاهی به اتاقش کردم. سفید - مشکی و

خوشگل و با سلیقه روی دیوار یه عکس آتلیه ای از خودش زده بود. رفتم جلو و بهش خیره شدم. موهاش رو ریخته

بود توی صورتش. یه لباس سفید تنگ با یه شال گردن آبی با یه ژست قشنگ! در کل خوب بود. با صدای سرفش

برگشتم سمتش. روم رو گرفتم. نگاه معنی داری بهم کرد و یه لیوان داد دستم. با گرفتنش دیدم شیر و عسله. منم

متنفر از این دو ترکیب بودم!

 نه مرسی!

 جانم؟

جانم و کوفت! با این حرف زدنش! نمی‌گی من حالی به حالی می‌شم؟ قلبم تند تند می‌زد. با تته پته گفتم:

 نه ... نمی‌... خورم.

 نچ نچ! نمی‌شه. باید بخورید. فشارتون پایینه.

 فشارم؟

 بله من فشارتون رو گرفتم!

تو غلط کردی!

 به چه اجازه ای؟

 دیگه!

لیوان رو گذاشتم روی میز تحریرش و رفتم سمت در. این اصلا کی هست برای من تکلیف تعیین می‌کنه؟!

از پشت دستش رو گذاشت روی شونم. دست هاش بخاری بود! برگشتم سمتش و نگاهم روی دستش موند.

 همینه! یا می‌خوری یا ...

عصبی زل زدم تو چشماش. برق می‌زد. پیروز شده بود انگار!

 دستت رو می‌کشی یا نه؟

دستش رو برداشت و من رفتم بیرون. لباسم رو عوض کردم. رفتم توی حیاط نشستم روی صندلی. منتظر بودم بیدار

شن و ازشون خداحافظی کنم ولی همش دستم رو گذاشتم جای دستای مانی. حتی از روی چادرم هم گرماش حس

می شد.

 خانم وافر؟

سرم رو گرفتم بالا و اخم کردم.

 هوم؟

سرش رو کج کرد.

 الان هوم یعنی بله؟ جانم؟ بگو عزیزم؟

مخم اِرور داد. قاطی کرده بود این. چرا این طوری حرف می‌زد؟ اگه یه ذره ظاهرش مشنگ بود می‌گفتم صد در

صد یه چیزی زده!

 بخور.

 نمی خورم آقا. دیگه هم این طوری با من حرف نزنید!

 با زبون خوش بخور. می‌گم برات نیازه!

 اصلا این قضیه به خودم مربوطه. بدن خودمه ها!

روم رو برگردوندم یه ور دیگه. با صدای شکسته شدن یه چیزی برگشتم دیدم مانی با صورت قرمز و دستای خونی

داره بهم نگاه می‌کنه. قلبم تیر کشید. دستش داشت خون می‌اومد. ناخواسته با صدای لرزون گفتم:

 داره ... خون میاد. الهی بمیرم!

با این حرف من مانی دیگه عصبانی نبود. مبهوت داشت منو نگاه می‌کرد. از جام بلند شدم و خرده‌های لیوان که

معلوم بود از فشار زیاد دستای مانی این ریختی شده رو با احتیاط گذاشتم روی میز. مانی همچنان به من زل زده بود.

بغضم گرفته بود. دلم نمی‌خواست ناراحت و این طوری ببینمش.

 جعبه کمک اولیه دارید؟

سرش رو تکون داد.

 کجاست؟

 توی کمد دستشویی.

 پس بشین تا من بیام.

دویدم تو خونه. نگاهی به ساعت کردم. تازه هفت بود. هیچکی هم بیدار نبود. جعبه‌ی کمک رو برداشتم و یه ظرف

آب هم بردم و رفتم. نشسته بود روی صندلی من. کلا غاصبه! شلینگ آب رو باز کردم و رفتم سمتش. نشستم روی

زمین کنارش.

 دستتون رو بیارید.

دستش رو دراز کرد. آروم شلنگ رو گرفتم تا خون‌ها شسته شه. بعد شلنگ رو قطع کردم و روی زخمش بتادین

ریختم. چهرش رفت توی هم.

 درد داره؟

 مهم نیست.

 همش تقصیر من بود.

باند رو در آوردم. مجبور بودم دیگه این جا دستش رو بگیرم و باندپیچی کنم. سختم بود. با گرفتن دستش هر دو

همدیگه رو نگاه کردیم. مانی که کلا توی این دنیا نبود. منم دلم می‌خواست برم توی زمین؛ نزدیک هسته اش!

باندپیچی کردم.

 حالا چرا گریه می‌کنی؟

کی گریه کرده بودم؟ نمی‌دونستم!

 هی ... چی!

از جام بلند شدم برم تو خونه. دستام شده بودن کوره، عین بخاری.

 دیگه هیچ وقت جلوی من گریه نکن.

با این حرفش دستام یخ زدن. تعادل گرمایی ندارن که!

رو به روم ایستاد. لبخند دختر کشی زد و رفت تو خونه. منم رفتم و میز صبحانه رو چیدم. داشتم چایی دم می‌کردم

که مانی اومد توی آشپزخونه. خودم هم نمی‌دونستم چشه و من چی کار کردم که این اتفاقا افتاده. نشست روی

صندلی و به من خیره شد. داشتم کلافه می‌شدم.

 باز زحمت کشیدی؟

خاله بود.

خواهش می‌کنم.

مانیا رو هر کاری کردیم بیدار نشد. ما سه تایی صبحانه خوردیم و من رفتم خونه. دیگه موندن جایز نبود ولی من با

اتفاقای امروز هونیای قبلی نبودم و کلا یه جوری شده بودم!

 

فصل یازدهم

نهم فروردین بود. ساعت شیش بود. من و مامان داشتیم حرف می‌زدیم. پدر هم تو اتاقش بود که تلفن زنگ خورد.

مانیا بود. می‌خواست با مامان و پدر بریم باهاشون بیرون. من قبول نمی‌کردم ولی مامان خیلی راحت قبول کرد و

گفت حوصلش سر رفته. ساعتی بعد سه تایی رسیدیم به جای دنجی که مانیا آدرسش رو داده بود. از دیدن مانی

استرس گرفته بودم. مانیا با دیدنمون به سمتمون اومد. همدیگه رو بغل کردیم و با هم رفتیم پیش مانی و خاله جون

که روی زیرانداز نشسته بودن. با دیدن ما از جاشون بلند شدند. مانیا، خاله و مانی رو به مامان و پدر معرفی کرد و

مانی به گرمی با پدرم دست داد و بعد مشغول حرف زدن شدن. مامان الویه که درست کرده بود رو گذاشت وسط و

با خاله مشغول ساندویچ کردن شد. من و مانیا هم مشغول قدم زدن شدیم. مانیا مدام می‌خواست چیزی رو بگه اما

نمی تونست.

 بابا دیوانه شدم. چی می‌خوای بگی دو ساعته منو هی می‌چرخونی؟

 آخه من نمی‌خوام بگم. مانی می‌خواد بگه.

 مانی؟

سرش رو تکون داد.

 به من؟ چی؟

 خودش میگه. فقط نمی‌دونه کجا و چه جوری بگه!

یاد اون روزی افتادم که تو خونشون منو اون طوری دید.

 ببین قول بده هر چی گفت رابطه‌ی من و تو به هم نخوره.

 مگه چی می‌خواد بگه؟

حالا می‌گه بهت.

کنجکاو شده بودم بهم چی می‌خواد بگه. برگشتیم پیش بقیه. تا اون موقع نتونسته بودم حتی یه نیم نگاه بهش بکنم.

از خجالت موقع شام من بین مانیا و پدر نشستم و مانی رو به روم. نگاهش رو روی خودم حس می‌کردم. سرم رو بالا

گرفتم دیدم داره نگاهم می‌کنه. نگاهش دلم رو لرزوند. یه چیزی توی وجودم ریخت. سرم رو انداختم پایین.

خواستم نمکدون رو بردارم که دستم نرسید. مانی گرفت سمتم. اومدم ازش بگیرم دستم به دستش خورد. چقدر

پوستش نرم بود و گرم. نگاهمون تو هم گره خورد. لبخندی بهم زد ولی من فقط نگاهش می‌کردم. تا ساعت یازده

اون جا بودیم. پدر و مامان حسابی از مانی و خاله خوششون اومده بود و پدر مانیا و خانوادش رو برای سیزده بدر

لواسان دعوت کرد باغمون.

ما از دوازده فروردین رفتیم لواسان و هورام هم باهامون اومد. تا شب مشغول کارا بودیم. صبح سیزده بدر ساعت نه

مهمونا رسیدن. خانواده‌ی داییم هم بودن. عارف هم از اصفهان دل کنده بود و اومده بود. چقدر تغییر کرده بود

بماند. من و عارف و علی داشتیم حرف می‌زدیم توی باغ که مانیا از پشت صدام کرد. با دیدنش خیلی خوشحال

شدم. همدیگه رو بغل کردیم و مانیا رو به عارف و علی معرفی کردم. مانی هم به جمع ما پیوست. از دیدن من و

عارف و علی خندش محو شد.

 ایشون هم آقای مانی جواهرین؛ برادر مانیا و یه جورایی استاد من.

عارف  خیلی خوش وقتم.

 منم!

 ایشون هم عارف و علی پسر دایی‌های عزیزم که جای برادرامن.

مانی یه کم اخماش باز شد. من و مانیا رفتیم تو خونه. هورام داشت درس می‌خوند. این روزا فقط می‌خوند تا از فکر

سهراب بیاد بیرون ولی موفق نبود. با هر فرصتی می‌رفت تو فکر. با مانیا میز رو چیدیم و داشتیم حرف می‌زدیم که

مانی اومد تو خونه و گفت:

 ما داریم می‌ریم بیرون. کسی نمی‌خواد بیاد؟

من سرم پایین بود و سعی کردم توجهی نکنم.

هورام  چرا، من می‌خوام بیام. کیا میان؟

 علی و عارف.

 باشه، پس من و هونیا هم میایم. مانیا میای؟

بدم نمیاد بیام.

نگاهی به هورام کردم.

 نه، من نمی‌تونم بیام. شماها برید.

مانی  چرا؟

جوابی ندادم و رفتم تو آشپزخونه کمک بقیه. هورام اومد تو آشپزخونه، در گوشم گفت:

 از تو بعیده. این کارا چیه؟ مهمونه ها.

 من اصلا به این آلرژی دارم، خوب شد؟

مامان  دخترا چی شده؟

هورام  هیچی. می‌خوایم بریم بیرون خانم میتینگ میاد.

ساقی جون  چرا هونیا جان؟

 یه کم سرم درد می‌کنه.

مامان  برو خوب میشی.

انقدر همه اصرار کردن که مجبور شدم قبول کنم. مانتوی بنفشی تنم کردم. روسری متناسب باهاش هم سرم کردم.

چادرم رو برداشتم و با دخترا رفتیم بیرون. مانی و علی و عارف تو ماشین مانی بودن. علی و عارف جلو نشستن. ماها

هم عقب. من وسط نشسته بودم. گهگاهی مانی نگاهی بهم می‌کرد و من هم خودم رو با موبایلم سرگرم می‌کردم. از

اون روز روی دیدنش رو نداشتم.

هورام  آقا مانی همین جا نگه دارید. هم دنجه، هم رودخونه س، هم قشنگه. هونیا عاشق این جاست.

دلم می‌خواست بزنم تو دهن هورام ولی نمی‌شد دیگه. مانی گوشه ای پارک کرد و ما پیاده شدیم. مانیا و علی و

عارف و هورام رفتن گوشه ای نشستن و مشغول هفت سنگ شدن. منم یه کم راه رفتم و بعد زیر سایه‌ی بیدی

نشستم و به رودخونه خیره شدم. چادرم رو انداختم روی شونم. احساس می‌کردم تو این مدت خیلی از چادرم، از

باورم فاصله گرفته بودم. تا اون موقع هیچ کس منو بدون روسری ندیده بود. حالا مانی منو دیده بود.

 میشه یه کم حرف بزنیم؟

نگاهی به مانی کردم و دوباره به رودخونه نگاه کردم.

 بفرمایید.

نشست و شروع کرد.

 نمی دونم چقدر از من می‌دونید. من بیست و سه سالمه و به زودی میرم توی بیست و چهار سال. دانشجوی ارشد

نانوئم و توی شرکت پدرم کار می‌کنم. قدم 851 . مشکل مالی ندارم. اعتقادتمم ... نماز نمی‌خونم. روزه نمی‌گیرم

اما به یه سری چیزا معتقدم. بی غیرت نیستم. نمی‌گم با زن‌ها دست ندادم ولی از دست دادن اون ورتر نرفتم.

رقصیدم اما ... می‌فهمید که؟

چیزی نگفتم. اصلا قابل فهم نبود برام اینا چیه که میگه!

 وقتی شما رو دیدم اول مثل تمام دخترای دیگه بودید. حتی ازتون یه کم بدم می‌اومد. من اصلا شما و امثال شما رو

نمی فهمیدم. از وقتی چشم باز کردم هر چی دختر دور و برم بودن یه روسری به زور سر می‌کردن ولی شما با همه

ی اینا فرق داشتین. خیلی خوب با خانواده‌ی من ارتباط برقرار کردید. برام جالب بود مانیا به یکی مثل شما این قدر

وابسته شه. ناخواسته بدون این که بفهمم از کی، روی رفتاراتون حساس شدم. باورم نمی‌شد یه دختر چادری هم

بتونه این طوری شاد باشه و با خودش شادی بیاره. اوایل به خودم می‌گفتم حساس شدم اما بعدتر گفتم یه حس

زودگذره. من هیچ وقت به دختری دل نبستم ولی ...

روش رو برگردوند طرفم. ضربان قلبم رفت بالا.

 ولی تو اولین و آخرین نفری هستی که توی دلم جا شدی. هونیا می‌فهمی؟ تو با کارات منو اسیر خودت کردی.

با این حرفش داشتم پس میفتادم. این حرف هاش در مورد منم بود ولی هنوز جرات باور کردنش رو پیدا نکرده

بودم.

 می دونم هونیا من و تو زمین تا آسمون با هم فرق داریم؛ از خیلی لحاظ ها، اما من با همه‌ی اینا دوست دارم.

با نگاهم ازش پرسیدم داری راست میگی؟

 آره دوست دارم. من، مانی جواهری، پسر مغرور این خانواده که به هر دختری محل نمی‌ده الان می‌گم عاشقت

شدم.

با چشمای گرد نگاهش کردم. چشماش که برق می‌زدن و صداش که می‌لرزید تایید حرف هاش بودن. قلبم می

لرزید. دستام هم می‌لرزید. منم عاشقش شده بودم. بدون این که بفهمم ولی جرات گفتنش رو نداشتم.

تو بگو آره، هر شرطی هم بذاری قبوله.

مانیا  بچه‌ها بریم؟

مانی نگاهی به مانیا کرد و از جاش بلند شد. خروس بی محل که میگن همینه.

 یکشنبه‌ی دیگه توی اتاقمون ساعت ده منتظر جوابتم. فقط بیا.

و بعد دور شد. به همین راحتی از من خواستگاری کرد و رفت. منم بلند شدم و رفتم سوار ماشین شدم و حتی یه نگاه

هم بهش نکردم. جراتش رو هم نداشتم. با رسیدن به خونه سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم تو اتاق و تا موقع ناهار

بیرون نیومدم. هورام و مانیا با هم بودن و حرف می‌زدن. منم روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقای این شیش ماهه

فکر کردم. به این که چه جوری ممکنه دو نفر که با هم خیلی متفاوتن عاشق هم بشن؟ حمید و هاله رو در نظر

گرفتم. به هم می‌خوردن ولی من و مانی چه جوری به هم می‌خوردیم؟ وقتی دو قطب مخالف بودیم!

شاید وجه اشتراکمون فقط زیباییمون بود. خودم هم از این اشتراک پیدا کردن خندم گرفت. واقعا چه قدر اوضاع

وخیمه! تصمیم گرفتم به مامانم توی یه فرصت مناسب بگم. با صدای زندایی رفتم بیرون و یه جا نشستم که تو چشم

نباشم ولی زد و این مانی و عارف صاف اومدن کنار من. عارف نشست کنار من و مانی هم کنارش. چیزی نگفتم و به

روی خودم نیاوردم. سر ناهار فهمیدم پدر و بابای مانیا با هم از بچگی تا دبیرستان هم محله ای و دوست بودن، تا این

که پدر میره شمال. البته اصالتا شمالی بود ولی تا قبل دانشگاه، تهران زندگی می‌کرد. همه از این اتفاق خوشحال

بودن. مطمئن شدم پدر می‌دونسته این قضیه رو و منتظر یه فرصت بود که بهش رسید. پس دلیل اجازه دادن هاش

که برای خودم هم شده بود یه علامت سوال همین بوده!

ناهار که تموم شد پسرا موندن تا کمک ماها کنند. با عارف می‌گفتم و می‌خندیدم که مانی هم قاطی ما شد. هر چی

اون تیکه می‌انداخت، کسی نمی‌فهمید مخاطب این تیکه‌ها کیه؛ غیر خودم. من مسخ‌تر می‌شدم. تصمیم گرفتم

همین جا به ساقی جون پیشنهادم رو بدم و خودم رو خلاص کنم. بعد جمع کردن میز، مردها رفتن تو حیاط. نشستم

پیش ساقی جون که نشسته بود پیش زنداییم. یه کم با هم حرف زدیم که پلاستیکی گرفت سمتم.

 چیه؟

 سوغاتی از آلمان گرفتم. قابل تو رو نداره.

 وای! چرا خجالتم دادید؟

 از دست این! هنوز هم تعارف می‌کنه.

بوسیدمش و پلاستیک رو باز کردم. یه پیراهن بود تا سر زانوهام. از بالا دکلته بود. از کمر به پایین حریر بود. روی

سینش هم کار شده بود. رنگشم سبز - آبی بود. خیلی خوشگل بود.

زندایی  چقدر قشنگه!

هورام و مانیا هم اومدن و هورام با دیدن پیراهن توی دستم کلی ازش تعریف کرد.

مانیا  برو بپوشش ببینیم خوبه تو تنت؟

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و پیراهن رو پوشیدم و موهام رو با کلیپس سر و سامانی دادم و رفتم پیش بقیه. همه

با دیدنم کلی ازم تعریف کردن. مامانم با یه سینی چای اومد پیشمون. با دیدنم گفت:

 این از کجا اومد؟

 خوشگله؟

 معرکه س.

 ساقی جون برام از آلمان گرفتن.

 دستتون درد نکنه. زحمت کشیدید.

 هونیا هم مثل مانیا. خیلی دوستش دارم.

مانیا و هورام منو بردن تو اتاق و نشوندنم روی تخت و به اصرار آرایشم کردن. نظرهاشون هم خنده دار بود. یکی

می گفت سایه آبی بزنم، اون یکی می‌گفت سبز.

 اصلا ترکیبی بزنید. فقط فکر مخم رو بکنید، پکید.

بعد از یک ساعت هر دو رفتن عقب و نگاهی بهم کردن.

مانیا  من بازم می‌گم کوفت اون پسر شه که تو زنش می‌شی!

هورام و من خندیدیم.

هورام  ولی الان پسر کش شدی رفت.

بعد دستای من رو گرفتن و بردن سمت مامانا و دو تایی جلوم ایستادن و با هم همزمان رفتن کنار. فقط منو نگاه می

کردن.

خاله  لا حول ولا قوه الا باا...! پاشم اسفند دود کنم.

مامان  هونیا مامان یه دو تا عکس بگیر این وروجک‌ها از من هم بهتر آرایشت کردن.

ساقی جون از جاش بلند شد و گونم رو بوسید و در گوشم گفت:

 حیف که از سر مانی من زیادی وگرنه تا صبح نشده عقدتون می‌کردم.

لبم رو گزیدم و سرم رو انداختم پایین. مانیا و هورام من رو بردن تو راهرو که یهو یکی از درها باز شد. فاتحم رو

خوندم ولی دیدم پدره. با دیدن من خشکش زد.

 هونیا تویی؟

 با اجازتون.

 این چه سر و وضعیه؟

 لباسشو ساقی جون برام سوغات آوردن بقیش هم کار این دو تاست.

مانیا نخودی خندید.

 عمو دخترتون رو عروس کردیم، عیبی داره؟

 نه عزیزم. دستتم درد نکنه. این که نمی‌ره خونه‌ی بخت، حداقل تو یه کاری واسش بکن.

هورام  بابای ما رو باش!

همه خندیدیم و من رفتم تو اتاق و مانیا با دوربینش ازم عکس گرفت. عصر همه جمع شدیم تا سبزه گره بزنیم. دو

تا سبزه داشتیم. قرار شد یکیش برای ما جوونا باشه. اون یکی بزرگ ترا. از بین ما مانیا سبزه اش رو گره زد.

هورام  خیلی عجله داری جاده باز شه؛ نه؟

همه خندیدیم و خود مانیا هم خندید. نفر بعدی علی بود اما قبلش گفت:

 من گره می‌زنم بخت کنکورم باز شه ها. صحنه سازی نکنید.

بعدی هورام بود. می‌دونستم نیتش چیه، برای همین از ته قلبم خواستم به خواستش برسه. بعدی خودم بودم. نمی

دونستم دقیقا چی می‌خوام؛ فقط می‌دونستم به مانی ربط داره ولی توی درست بودن خواستم شک داشتم. بعد از من

عارف گره زد و آخر از همه هم مانی. می‌دونستم نیت اون چیه!

تا شب توی باغ با بچه‌ها بازی کردیم که البته من به بهانه‌های مختلف در می‌رفتم. ساعت یازده از باغ راه افتادیم و

برگشتیم خونه.

 

فصل دوازدهم

پنج شنبه‌ی اول بعد از تعطیلات رفتم خونه‌ی مانیا و وقتی درس تموم شد رفتم پیش ساقی جون و موضوع رو گفتم.

اولش قبول نکرد و بعد با این شرط قبول کرد که من بگم چرا این پیشنهاد رو دادم. همین طور داشتم کلنجار می

رفتم که صدای مانی اومد.

 من می‌دونم چرا دیگه نمی‌خوان بیان!

ساقی متعجبانه گفت:

 چرا؟

 چون من ازشون خواستگاری کردم!

 تو چی کار کردی؟!

 خواستگاری.

 راست می‌گه هونیا؟

از جام بلند شدم برم که مانی ایستاد جلوم.

 فکر نمی‌کردم این قدر ضعیف باشی. حتی قدرت یه نه گفتن رو نداری، نه؟

ساقی جون مانی رو کشوند سمت خودش و من با صدای سیلی سرم رو گرفتم بالا. صورت مانی عین تو فیلما کج شده

بود. منم دردم گرفت.

 تو غلط کردی خواستگاری کردی! مگه تو بزرگ‌تر نداری؟ این دختر امانته دست من. مامان باباش چی میگن؟

میگن دختر پاک‌تر از برگ گلمون رو فرستادیم که چشم چرونی کنن بهش؟

 مامان یه لحظه گوش کن.

خواست دومی رو بزنه توی صورتش که دستاش رو گرفتم تو دستام. اشک هام می‌ریختن.

 نه، خواهش می‌کنم.

مبهوت منو نگاه کرد. مانی ما رو ترک کرد. من هم کمی بعد آروم شدم.

 دوستش داری؟

از خجالت نمی‌تونستم سرم رو بالا بگیرم. با انگشتش زد رو بینیم.

 آی دختر نازنازی، با توام. دوستش داری؟

سرم رو تکون دادم. اونم گفت:

 مانیم دوست داره. از تو چشماش خوندم. من بچمو می‌شناسم ولی شماها ...

 مشکل همین جاست!

از خونه رفتم بیرون دیدم مانی تو حیاط نشسته و به من خیره شده. طاقت نیاوردم و رفتم دم در.

 هونیا؟

 بله؟

 فقط بهم بگو چرا نه!

این قدر مظلومانه گفت که دلم گرفت. نگاهی بهش کردم. صورتش دیگه مثل قبل نبود. غم توش موج می‌زد.

 خودت نمی‌دونی؟

 تو بگو. می‌خوام از زبون خودت بشنوم.

 می خوای عذابم بدی؟

 عذاب؟ برای تو چه فرقی می‌کنه؟

کیفم از دستم افتاد زمین و با بغض گفتم:

برای من فرق نمی‌کنه؟ خیلی نامردی! من دارم نابود میشم و جیکم در نمیاد. منم دارم می‌میرم. من خودمم تو

خواب نمی‌دیدم که یه روزی توی چنین وضعی گیر کنم و عاشق یکی مثل تو بشم. تو بد نیستی! خیلی هم خوبی

داری اما ما از جنس هم نیستیم ولی شد اون چیزی که نباید می‌شد!

سریع از خونه زدم بیرون و تا خونه پیاده رفتم؛ چون کیفم تو خونه‌ی مانیا اینا جا موند. انقدر حالم بد بود که سریع

رفتم تو اتاق تا مورد بازخواست قرار نگیرم.

****

مامان  جلیل این تب کرده. تبش بالاست.

 حاضرش کن ببریمش بیمارستان.

هورام  آخه این که سالم بود. چش شد یهو؟

این صداها رو شنیدم و دوباره از حال رفتم. وقتی چشمام رو باز کردم تو بیمارستان بودم. مامان کنارم بود و داشت

مرتب ذکر می‌فرستاد.

 چشماش رو باز کرد

پدر و هورام اومدن نزدیک تختم.

پدر  تو که منو نصف عمر کردی!

لبخند کمرنگی زدم و دوباره چشمام رو بستم. برای اولین بار دلم می‌خواست یکی دیگه رو بالای سرم ببینم و نمی

دیدم.

 

فصل سیزدهم

دیگه نرفتم خونه‌ی مانیا اینا و اون می‌اومد پیش من. از حال و روز مانی می‌گفت و پیش اون از من. با شروع شدن

امتحانام بیشتر دانشگاه می‌موندم و با هاله و حمید عقب افتادگی هام رو جبران می‌کردم. با هر امتحان موقع ورود به

کلاس مانی کمی دور می‌ایستاد و از دور به خیال خودش مخفیانه نگام می‌کرد. خودشم نمی‌دونست با این کارش

بهم اعتماد به نفس می‌داد. امتحانام رو دادم و خلاص شدم. هورام هم تا دو هفته دیگه کنکورش رو میده. روی تخت

دراز کشیدم و به چهار سال زندگی دوره‌ی دانشجوییم فکر کردم. چقدر خوش گذشته بود و بالاخره تموم شد.

صدای تلفن خونه بلند شد و مامان گوشی رو برداشت. یه ربع بعد مامان اومد تو اتاقم.

 هونیا بیداری؟

 بله.

 ساقی خانم بود.

 چی کار داشت؟ مگه مانیا امتحانش رو نداد؟

 ربطی به اون نداره.

سرجام نشستم و به مامان خیره شدم.

 می خواست برای فردا بیان خواستگاری.

 چی؟

 نشنیدی؟ من موندم با چه تدبیری این کار رو کرده؟ از ساقی بعیده. هی یاد خودم افتادم با این تفاوت که پدرت

تکی اومد خواستگاری.

 شما چی گفتی؟

 گفتم بیاد. بد بود بگم نه.

 پدر چی؟

 هیچی. جوابش که معلومه، میگه نه. اگه می‌خواست بگه باشه به اون دانیال می‌گفت بله.

 دانیال پسر عمو جلال؟

 آره. یه یه سالی هست از آمریکا برگشته. میاد دانشگاهتون که با پدرت حرف بزنه برای کار کردن و دانشگاه و از

این چیزا، تو رو می‌بینه و یه چند وقت بعدش تو رو خواستگاری می‌کنه.

کفم برید.

 خب چرا به من نگفتید؟

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:09       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    2327
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

تدریس

استاد خصوصی

رمان تدریس

تدریس خصوصی رمان

معلم خصوصی

دوره آموزشی رمان




روش‌های جوان نگه داشتن مغز

مسواک زدن به وضوح با سلامت مغزی ارتباط دارد. این نتیجه پس از مطالعه بر روی هزاران فرد بین 20 تا 59 ساله انجام شده است و مشخص شد بیماریهای دندان و لثه با بدترین بیماری‌های مغزی در سنین کهولت ارتباط دارد. پس به توضیه‌های دندان پزشکتان توجه کنید، هر روز مسواک حداقل یکبار و هر بار حداقل 2 دقیقه مسواک زدنتان طول بکشد.