تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت پنجم

رمان تدریس خصوصی قسمت پنجم

خوبی؟

آره‌ی آرومی گفت و بعد دست مانی رو گرفت. با صدایی از ته چاه گفت:

 هر دو تون بمو ...

با مقالات بلدیاب همراه باشید

مانی  باشه، تو حرف نزن. برات خوب نیست قربونت برم. هونیا هم می‌مونه.

جانم؟ هونیا کیه؟! پررو شده!

چشم غره ای بهش رفتم و نشستم. وقتی خوابش برد من از اتاق رفتم بیرون و نشستم تو راهرو. چند لحظه بعد مانی

هم نشست کنارم.

 خیلی دوستون داره.

 آره.

 برام جالبه اون هیچ وقت با هر دختری این طوری صمیمی نمی‌شد.

چیزی نگفتم و فقط به حرف هاش گوش کردم.

 می دونید همیشه تنها بوده و من هم یه مدته سرم شلوغه. می‌دونم ازم دلخوره ولی نمی‌دونم چی کار کنم.

نگاهی بهش کردم.

 واقعا نمی‌دونید؟

 نه!

 یه کم بیشتر حواستون بهش باشه. مانیا از اون دختراییه که با یکم توجه شادِ شاد می‌شه.

مانی اول شماره‌ی خونه شون رو گرفت.

 سلام خاله خوبی؟

 ...

 نه، من امشب بیرونم. با یکی از دوستامم. آره، ماهه، خیالت راحت. نه بهم گفت خونه‌ی هونیا خانم می‌مونه. زنگ

نزده مگه؟

...

 حتمی سرش گرم بوده. نگران نباش قربونت برم. کاری نداری؟

 ...

 خداحافظ.

نگاهی بهم کرد و گفت:

 تا حالا این همه دروغ نگفته بودم پشت سر هم! شما یه زنگ می‌زنید بهش بگید که مانیا خونه‌ی شما شب می

مونه؟

 آخه ...

مجبور شدم از تلفن عمومی بیمارستان به خونشون زنگ بزنم و کلی دروغ ببافم تا باورش شه که حال مانیا خوبه.

وقتی گوشی رو قطع کردم این قدر عصبانی بودم که دلم می‌خواست کله‌ی مانی رو قطع کنم.

 چی شده؟

 چی شده؟ آقای جواهری من کلی الان دروغ گفتم به خاطر حرف شما!

 خب من مجبور شدم. شما بودید چی می‌گفتید؟

سری تکون دادم و ازش دور شدم و نشستم روی نیمکت. کمی بعد با یه لیوان آب اومد پیشم.

 نمی خورم

 ولی من خوندم آب برای مواقع عصبانیت عالیه.

چپ چپ نگاهش کردم و لیوان رو ازش گرفتم و یه سره خوردم. بعد لیوان خالی رو دادم دستش. از جاش بلند شد

و کمی بعد اومد. یه چیزی توی دستش بود. وقتی کنارم نشست گرفت جلوم. همون جعبه ای بود که دیده بودمش.

 این چیه؟

 برای شماست. تولدتون مبارک.

شوکه شدم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم.

آخه ...

 قبول نکنید بهم بر می‌خوره!

خب بخوره! به سق سیاه!

 امیدوارم خوشتون بیاد.

جعبه رو آروم باز کردم. یه تبلت بود! مخم هنگ کرد. چرا باید واسه من یه همچین کادوی گرونی می‌خرید؟

 خوشتون نیومد؟

 کیه که خوشش نیاد؟ فقط آخه ...

خودش منظورمو فهمید. سری تکون داد و گفت:

 اول اینکه دوست صمیمی خواهرمین و خیلی دوستون داره؛ دوم جایگاه ویژه ای دارید برای خانواده‌ی ما؛ سوم

سفارش عموم هم هست، چون از اون دیوان‌ها براش گرفتید.

آخه من یه دیوان دیگه خریدم دادم به مانیا که بده به عموش.

ادامه داد:

 چهارم ما با هم همکاریم؛ پنجم شما یه زمانی یه جورایی شاگرد من محسوب می‌شدید. بازم بگم؟

حالا نه که دلایلش قانع کننده بود، تشکری کردم و رفتم توی بیمارستان. ساعت هفت دکتر مانیا رو مرخص کرد و ما

رفتیم خونشون و خاله با دیدن مانیا کلی هول کرد. وقتی خیالم راحت شد خداحافظی کردم و رفتم بیرون. تو خیابون

قدم می‌زدم که ماشینی کنارم بوق زد. فکر کردم مزاحمه. رفتم تو پیاده رو ولی مانی صدام کرد. سرم رو گرفتم بالا.

 بفرمایید می‌رسونمتون.

 مزاحم نمی‌شم.

 مراحمید.

نشستم تو ماشینش. این دفعه جلو و سرم رو گذاشتم رو شیشه و خوابم برد.

 هونیا؟ هونیا خانم؟

چشم هام رو باز کردم. دم خونه بودیم.

 خیلی ممنون.

 ممنون از شما. خیلی زحمت کشیدید.

 وظیفم بود. مانیا عین خواهرمه.

از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه. هورام با دیدن خون روی مانتوم حالش بد شد. مامان هم دست کمی از اون

نداشت. یه راست رفتم حموم و بعد از یه دوش گرفتن خوابیدم.

با صدای مامان بلند شدم.

 پاشو بیا ناهار.

کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم تو آشپزخونه. با چشمانی بسته غذا خوردم و دوباره خوابیدم.

 

فصل نهم

اواسط اسفند بود و من همچنان به کارام می‌رسیدم. جدیدا حمید هم یه گوشه هایی می‌اومد و من فهمیدم که حمید

هم به هاله علاقه داره. این رو تقریبا من و مانی و کیارش می‌فهمیدیم ولی به روی خودمون نمی‌آوردیم. وای که هر

وقت هاله می‌اومد دنبال من در اتاق، حمید چقدر هول می‌شد و ما سه تا به همدیگه نگاه می‌کردیم و ریز ریز می

خندیدیم. هاله هم هر وقت می‌اومد دنبالم کمتر با حمید کل کل می‌کرد ولی هنوز حمید اقرار نکرده بود. مانی هم

همش دور و بر من بود و کار بهم می‌داد. گاهی دلم می‌خواست خفش کنم ولی کیارش حواسش بهم بود.

توی این ترم آخر برنامم خیلی سبک بود. یکشنبه‌ها کلاس نداشتم و به جاش از صبح می‌رفتم پیش بچه‌ها تا

کمکشون کنم. ساعت دوازده هر سه شون به دفتر دکتر کاشفی احضار شدن. منم تو اتاق مشغول کارام بودم. وقتی

اذان گفتن نمازم رو خوندم. داشتم سلام می‌دادم که مانی اومد تو. یه کم منو نگاه کرد و برگه ای رو برداشت.

 ای بابا این نیست که!

 دنبال چیزی می‌گردید؟

دوباره نگاهی بهم کرد.

 این برگه ای که کیارش صبج بهم داد.

از روی زمین بلند شدم و با هم دنبالش گشتیم. آخر سر مانی قاطی کرد و نشست روی صندلی. لبخندی ملایم زدم.

یه لیوان آب ریختم براش و بهش دادم و اونم تشکری کرد و خوردش. خودم دنبالش گشتم. بعد از کلی گشتن

برگه رو از زیر کیفش کشیدم بیرون و دادم دستش.

 ممنون.

 قابلی نداشت.

ساعت دو رفتم خونه‌ی مانیا به اصرار خودش. وسط خونشون پر بود از وسایل سفر.

 سلام.

مانیا با قیافه ای آویزون گفت:

 سلام. دوباره دارن میرن مسافرت.

 به سلامتی.

همیشه وقتی این جوری جواب می‌دادم می‌خواست بکشتم. دوید سمتم. منم دویدم تو حیاط. چادرم افتاد و من دور

استخر می‌دویدم. اصلا متوجه خنده‌های ساقی و خاله و محسن نشدم که چشمم به شیلنگ باز آب افتاد که باغبون

گذاشته بود. برداشتم و گرفتم سمت مانیا. اونم می‌دوید و جیغ می‌زد. یهو آب قطع شد و مانیا عین موش آب

کشیده من رو نگاه می‌کرد.

 حیف شد قطع شد وگرنه ...

مانی  وگرنه؟

برگشتم سمتش. داشت می‌خندید.

 سلام.

 سلام.

مگه تو توی اون دانشگاه کوفتی کار نداشتی؟

کارم زود تموم شد اومدم خونه. مشکلی هست برگردم؟

نگاهی به بقیه کردم. دیدم همه دارن میرن تو خونه. مانی هم از بغلم رد شد و گفت:

 مگه سوالتون همین نبود؟

شانه ای بالا انداختم و متعجب از این که چه طور ذهنم رو خونده بود رفتم تو اتاق مانیا. داشت موهاش رو خشک می

کرد.

 خب خوبی الان؟

 قهرم.

 چه لوس!

 خیلی رو دارن مردم! خیس می‌کنن، به آدم می‌خندن، بعد میگن لوس!

یه ربعی داشتم منت کشی می‌کردم که بالاخره با یه شرط قبول کرد آشتی کنه. من ساده هم فکر کردم دوباره می

خواد بریم بیرونی یا چیزی تو همین مایه ها!

 باید امروز تا شب پیشم بمونی. دانشگاهتم تق و لقه!

 چی؟

 همین!

 نمی شه.

 قول دادی.

 خیلی ...

خنده ای شیطانی کرد.

 تو از کجا می‌دونی دانشگاه تق و لقه؟

 مانی گفت.

 اون راجع به خودش حرف زد.

اتفاقا موضوع بحث تو بودی.

 ها؟

 ولش کن. بیا شروع کنیم.

مشغول شدیم و مثل همیشه خاله اومد و میوه آورد. وسط درس هم ساقی و محسن رفتن. مانیا هم اصلا حوصله

نداشت.

 یه فکری دارم.

 چی؟

 بریم آشپزی کنیم؟

 آشپزی؟ خاله می‌کنه.

 تو تا حالا آشپزی کردی ببینی چه مزه ای می‌ده؟

 نه.

 پس باید امتحانش کنی.

دستش رو گرفتم و رفتیم پایین و با کلی خواهش خاله رو از آشپزخونه بیرون کردیم. اونم رفت تو اتاقش. من و

مانیا هم آماده شدیم.

 مانی خونه س؟

 آره.

شالم رو دور سرم بستم و مشغول آماده کردن خمیر پیتزا شدیم. مانیا هم آهنگی گذاشت. داشتم آرد می‌ریختم که

یهو دیدم مانیا رفت تو فکر. یه ذره آرد ریختم تو صورتش. اونم نامردی نکرد هر چی آرد بود پرت کرد تو صورتم.

همین طور جیغ می‌زدیم و می‌خندیدیم که یهو مانی اومد تو آشپزخونه. به دیوار تکیه داد و می‌خندید.

 این چه قیافه ایه؟

 داریم لذت آشپزی رو حس می‌کنیم.

عجب! میشه منم این لذت رو ببرم؟

مانیا شانه ای بالا انداخت و گفت:

 هر چی هونیا جونم بگه! ایشون سرآشپزن.

مانی هم با لحن با نمکی گفت:

 هونیا جون میشه منم لذت ببرم؟

با گفتن هونیا جون یه جوری شدم. نمی‌دونم خجالت بود، چی بود، ولی یه حسی داشتم دیگه. نگاهی به مانیا کردم. با

نگاهش می‌خواست قبول کنم.

 بله.

مانی دستاش رو به هم مالوند و گفت:

 از کجا شروع کنم؟

مانیا با ذوق بهش توضیح داد و اونم آماده کنارمون ایستاد و با همدیگه هر کدوم برای خودمون خمیر پیتزا درست

می کردیم.

 خب چه کاریه؟ زنگ می‌زدیم میاوردن دیگه.

 مانی!

 ببخشید.

بعد از آماده شدن خمیر، نوبت پهن کردن خمیر بود. وای که چقدر خندیدیم و مانی کلی مسخره بازی در آورد. اصلا

باورم نمی‌شد که مانی این رو رو هم داشته باشه.

 خب خانما می‌خوام براتون یه حرکت اکشن بزنم.

خمیر خودش رو پرت کرد هوا ولی پرت شدن همانا، افتادن خمیر روی سرش همانا! من و مانیا هر دو خندیدیم و

گفتیم:

 اَه! مانی!

مانی که داشت خمیر رو از روی سرش برمی داشت نگاهی به من کرد. فکر کنم برق بهش وصل کردن. خودم هم

نمی دونم چرا این طوری صداش کردم. از خجالت سرخ شدم.

خاله  مانی جان این چه سر و وضعیه؟ آشپزخونه چرا این طوریه؟

مانی  لذت آشپزی خاله!

مانیا  خاله جون قول میدم عین روز اولش بهتون تحویل بدیم.

خاله با غر غر رفت بیرون.

خاله  من از این غذاها نمی‌خورما!

مانی  باشه. برای شما هم یه چیزی می‌پزیم. مگه نه سرآشپز؟

در حالی که می‌خندیدم سرم رو تکون دادم.

بعد از رفتن خاله، من و مانیا خمیرهامون رو پهن کردیم و مانی فقط ما رو نگاه می‌کرد. البته بیشتر من رو!

 میگم خانمای سرآشپز من پیتزا ندارم. باید پیتزاهاتون رو نصف کنیدا.

مانی  اون موقع که هنرنماییت گل کرده بود باید فکر الانت می‌بودی.

 می بیند هونیا خانم؟ اینم خواهر من!

خندم رو خوردم و گفتم:

 خب مال من برای شما.

 الان راست گفتید یا تعارف تیکه پاره کردید؟

 راست گفتم دیگه.

 ایول! به همین مناسبت من بهتون کمک می‌کنم.

مانیا  پس من چی؟

 نچ! تو از خودگذشتگی که نکردی. هونیا جونتون این کار رو کردن.

خندیدم و مانی هم خندید. با کمک مانی پیتزا رو آماده کردیم. وای که چقدر حرصم داد و کلی خندوندمون. هر

چیزی می‌گفتم برعکس انجام می‌داد. بالاخره تموم شد و گذاشتیم تو فر.

مانی  خب یه فکری هم باید به حال این خاله بکنیم وگرنه کله مون رو می‌کَنه. آشپزخونش رو هم که نابود کردیم.

نگاهی به آشپزخونه کردم. میز ناهار خوری که کلا نابود شده بود. زمین هم پر آرد بود. یه کوه ظرف هم توی

سینک. جای مامانم خالی بود که بهم غر بزنه.

مانیا  وای! چه جوری تمیز کنیم؟

 با همدیگه تمیز می‌کنیم.

مشغول شستن ظرف‌ها شدم. مانی آب می‌کشید، مانیا هم دستمال می‌کشید و کف آشپزخونه رو تمیز می‌کرد. یهو

مانی لیوانی رو که آب کشید پر از آب کرد و ریخت روی مانیا. اونم یه جیغ کشید و افتاد دنبال مانی. منم می‌خندیدم

و ظرف‌ها رو می‌شستم که یهو منم خیس شدم.

 نه! با من نه! خواهش می‌کنم.

اما مانی و مانیا به حرف‌های من گوش نکردن. منم کاسه ای رو آب کردم و به سمتشون ریختم. هیچی دیگه! کلا

آشپزخونه رو آب برداشت و هر سه خیس خیس شدیم. صدای در اتاق خاله اومد. سریع خودمون رو جمع و جور

کردیم. مانی تی رو برداشت و کف آشپزخونه رو تی کشید. منم دستمال برداشتم و بقیه جاها رو خشک کردم. مانیا

هم وسایل رو جا به جا کرد. خاله با دیدنمون ایستاد.

 نگاه کن تو رو خدا. چرا این طوری شدید؟

مانی  چه جوری؟

 خیس شدید. لوله مشکل پیدا کرده؟

هر سه خندمون رو قورت دادیم.

مانیا  نه چیز خاصی نبود. مانی درستش کرد.

اومدم میز رو دستمال بکشم، قاشق افتاد زمین. دولا شدم روی زمین تا بردارم که چشمم به یه جعبه پر از شیشه های

الکل کنار یخچال افتاد. اصلا باورم نمی‌شد. حالم بد شد. نمی‌تونم بگم چقدر ولی این قدر که دلم می‌خواست دیگه

پام رو اون جا نذارم. از جام بلند شدم. گریه ام گرفته بود. مانی رفته بود تو اتاق تا لباساش رو عوض کنه. مانیا هم

داشت می‌رفت. خیلی سرد گفتم:

مانیا؟

 بله؟

 می دونم به من ربط نداره و نباید بپرسم، اما اینا چیه؟

مانیا رد دستم رو گرفت و نگاهش به اون‌ها افتاد. با دستپاچگی گفت:

 یه مشت شیشه.

با لحن عصبانی گفتم:

 می دونم شیشه. میگم چیه؟

 خب ...

 خب چی؟

 مشرو ...

دستمالم رو پرت کردم زمین و از کنارش رد شدم. اشک هام می‌ریختند.

 وایسا هونیا. بذار برات توضیح بدم.

برگشتم سمتش.

 دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم.

خاله با سر و صدای ما اومد بیرون. با دیدن صورت گریون من خشکش زد. از پله‌ها رفتم بالا و در اتاق مانیا رو باز

کردم و چادرم رو برداشتم. خواستم از پله‌ها برم پایین که مانیا ایستاد جلوم.

 به جون مانی مال ما نیست. مال یکی از دوستای باباست. فقط چند روز این جا گذاشته.

 دوست دارم باورکنم ولی نمی‌تونم!

از کنارش رد شدم. خاله با ناراحتی نگاهم می‌کرد. صدای مانی منو به خودم آورد.

 هونیا خانم مانیا دروغ نمی‌گه. خاله شما یه چیزی بگو.

به سمت در رفتم. خاله اومد و دستم رو گرفت. با بغض نگاهش کردم و خودمو انداختم تو بغلش.

 چرا به من نگفتی؟ تو که منو می‌شناسی. باورامو می‌شناسی!

دستی به سرم کشید.

 قربونت برم خب راست میگن. اینا رو دو روزه آوردن. قراره تا پس فردا ببرن. خیالت راحت. مشما کشیدم جایی

نجس نشه.

اشک هام رو پاک کردم و خواستم برم که مانی اومد و نذاشت.

 شاید اعتقاداتمون مثل شما نباشه اما فکر نمی‌کنم بدون آگاهی به کسی تهمت زدن گناهی باشه که خدا ازش به

راحتی بگذره!

 من تهمت نزدم.

 مشخصه!

 بگم معذرت می‌خوام تموم می‌کنید؟

 نه! برگرد ببین داره گریه می‌کنه. بعد اون همه خنده، حالا گریه! من حاضرم بمیرم اما اون بخنده می‌فهمی؟

برگشتم دیدم مانیا سرش تو بغل خاله است و داره گریه می‌کنه.

مانی کیفم رو گرفت و گفت:

 تو رو خدا نرو هونیا.

با شنیدن اسمم قلبم تندتر زد. سرم رو گرفتم سمتش. نگاهمون تو هم گره خورد. نگاهش یه چیزی داشت که تا

عمق وجودم رسوخ کرد. سرم رو انداختم پایین و کیف رو ول کردم و رفتم سمت مانیا و بغلش کردم.

 ببخش. دست خودم نبود.

هیچی نگفت. فقط صدای هق هقش بند اومد. اشکاش رو پاک کردم و با هم رفتیم تو اتاقش. لباساش رو عوض کرد

و به من هم یه بلوز آستین بلند نارنجی با شلوار لی داد. یه روسری هم داد. با هم رفتیم پایین. مانی و خاله داشتند با

هم حرف می‌زدند.

خاله با لبخند گفت:

پس غذای من کو؟ قرار بود برای من غذا بپزید.

 چشم. غذا هم می‌پزیم. هر چی مانیا بگه!

 من می‌گم سنتی باشه.

 فقط سخت نباشه ها!

مانی  شما اهل کجایین هونیا خانم؟

 چطور؟

 حالا بگید.

 شمالی.

 خب پس مرغ ترش برامون درست کنید.

 مرغ ترش؟

 بله.

 موادش رو دارید؟

مانی  بله، همه رو داریم. ناسلامتی مامان ما هم شمالیه ها.

سری تکون دادم و به مرغی که توی یخچال برای شام گذاشته بود تا یخ هاش آب بشه نگاه کردم.

 مانیا حاضری؟

 بله. مانی حاضری؟

 بله.

هر سه شروع کردیم. اول یه دسر سریع درست کردیم واسه بعد غذا. مانی کنارم ایستاده بود و با دقت هر کاری که

می گفتم انجام می‌داد. مانیا رو به بهانه‌ی آوردن دستمال کاغذی فرستاد بیرون از آشپزخونه.

 خیلی ممنونم ازت.

خواهش می‌کنم. تقصیر منم بود.

غذا رو گذاشتیم روی گاز و پیتزاها رو در آوردیم. خیلی خوب شده بودن. میز رو با سلیقه چیدیم. مانی رفت تو

حیاط. خاله رو صدا کردیم. اونم اومد. همه چیز آماده بود. شمع‌ها رو هم روشن کردیم. تو دلم گفتم فقط گل کم

داره که یهو مانی با یه دسته گل که محصول باغچشون بود اومد تو آشپزخونه.

 هونیا خانم بفرمایید.

 وای! از کجا فهمیدید؟

در گوشم گفت:

 از نگاهت!

قرمز شدم.

مانیا  مانی باز چی گفتی این لبو شد؟

 هیچی، حرف کاری بود.

گل رو گذاشتم روی میز و همه مشغول شدیم. مانی پیتزا رو نصف کرد و مشغول شدیم که مانی گفت:

 وای عالیه هونیا!

هر سه نگاهی بهش کردیم.

 خانم!

مانیا و خاله خندشون رو خوردن و من سرم رو انداختم پایین و غذام رو خوردم.

خاله  هونیا مادر معنی اسمت چیه؟

 معنی اسمم ...

مانی  معنی اسمش یعنی دارای اصالت نیکو و دارای خانواده‌ی شریف.

متعجب موندم این از کجا می‌دونست.

 مانی تو از کجا می‌دونی؟

دیگه برادرت رو دست کم نگیر.

 جدی شما از کجا می‌دونستی؟

 اولین بار که اسمتون رو شنیدم برام جالب بود. رفتم گشتم پیدا کردم معنیش رو!

 عجب اسمی دارما. شما رو وادار کرده با این مشغله تون به تحقیق کردن.

زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. بعد شام میز رو دوباره سه تایی جمع کردیم و اضافه‌ی غذا رو گذاشتیم تو یخچال.

منم لباسام که خشک شده بود رو عوض کردم و به اصرار با مانی و مانیا برگشتم.

مانیا  هونیا عالی بود.

 جای کی خالی بود؟

 جای هورام حتما؟

 الهی! آره. ممنون برای همه چیز. خداحافظ.

مانی  ممنون از شما.

 

فصل دهم

روزها می‌گذشت و به عید نزدیک می‌شدیم. عید امسال خبری از مسافرت نبود چون هورام کنکور داشت و ما باید

تهران می‌موندیم. هر چند هورام می‌رفت مدرسه و اون جا می‌موند ولی مامان قبول نکرد بریم مسافرت ولی پدر

قول داد که حتما سه روز بریم شمال پیش خاله اینا. جلسه‌ی آخری که رفتم خونه‌ی مانیا، مانیا هم گفت میرن شمال

و سریع برمی گردن چون پدر و مادرش باید برن آلمان برای عقد قرارداد. مانی هم احتمال زیاد باهاشون می‌ره و

اون باید با خاله تو خونه بمونه. وقتی شرایط من رو شنید خوشحال شد و گفت تو عید پیش همیم.

بیست و نهم با اصرار من و هورام و پدر، مامان قبول کرد بریم شمال و دوم برگردیم. بیست و نهم صبح زود به طرف

شمال حرکت کردیم. خاله هام آمل زندگی می‌کردن. وقتی رسیدیم نزدیک ظهر بود و اول رفتیم خونه‌ی خاله

فرشتم. خیلی دوستش داشتم. بچه نداشت و به جاش من و هورام رو عین بچه‌های خودش می‌دونست. همسرش

هم همین طور. بعد ناهار داشتیم حرف می‌زدیم که خاله فیروزه هم با شوهر و پسر و دخترش اومدن. با دیدن

همدیگه کلی ذوق کردیم؛ آخه یاد تابستونا افتادیم که تو خونه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ خدابیامرزمون آتیش می

سوزندیم. تهمینه و سهراب سه سال اختلاف سنی داشتن. سهراب از من یه سال بزرگ‌تر بود و تهمینه از من دو سال

کوچک تر. تا شب کلی خوش گذشت. شب با بچه‌ها رفتیم لب دریا و سهراب برامون قایق اجاره کرد. هورام عاشق

قایق سواری تو شب بود. سهراب هم به خاطر همین این کار رو کرد. یعنی شاید من این طوری فکر می‌کردم.

تهمینه  راستی هونیا برام یه خواستگار خوب پیدا شده.

جیغ کوتاهی کشیدم که سهراب و هورام که به دریا خیره شده بودن به سمتم برگشتن.

 معذرت!

روشون رو برگردوندن.

 خب؟

 پزشکه. سال پنجمه. همسایمون معرفی کرده. اسمش خسروئه، دو تا بچه ان؛ هر دو پسر. بچه‌ی اوله.

 پسر خوبیه؟

 فعلا که خوب بوده. خوش قیافم هست.

 پس یه عروسی افتادیم.

 حالا کو تا عروسی!

 نه دیگه. تا عروسی چیه؟ زودتر بگیرید دیگه. این عارف و سهراب هم بخاری ازشون بلند نمی‌شه.

سهراب با شنیدن این حرف به سمتم برگشت.

 از کجا می‌دونی؟

 از قیافت.

 مهم دل منه که پیش یکی گیر کرده.

هورام برگشت و به ماها نگاهی کرد. چادرش که افتاده بود رو شونه هاش رو درست کرد و گفت:

 پس چه دختر خوشبختیه اون!

 راست میگه ها. حالا کی هست؟ تهمینه تو می‌دونی؟

نه والا! من همین الان می‌شنوم.

سهراب  اونم خیلی خانمه. یه تیکه ماهه!

 کیه؟

 حالا!

بعد برگشت به ساحل که همگی برگشتیم و سوار ماشین سهراب شدیم هورام پکر بود و من نمی‌دونستم چرا.

سرش رو به شیشه تکیه داده بود و بیرون رو نگاه می‌کرد. به خونه‌ی خاله که رسیدیم بچه‌ها خداحافظی کردن و

رفتن. من و هورام هم رفتیم تو اتاق همیشگیمون که خاله همیشه می‌داد به ما. خونه‌ی خاله فرشته بزرگ بود. دو

طبقه بود و یه عالمه اتاق داشت. هورام لباساش رو عوض کرد و خوابید. منم کنارش دراز کشیدم.

 هورام؟

 هوم؟

 هورام؟

 بله؟

 خب برگرد سمتم.

 خوابم میاد!

 بی شعور نشو دیگه.

برگشت سمتم. چشماش خیس بود.

 چی شده؟

 هیچی! یاد سه ماه دیگم افتادم که معلوم نیست چی می‌خواد بشه!

 هورام چشماتو باز کن ببین رو پیشونیم چی نوشتن؟

چشماش رو باز کرد.

 من خرم؟

بی مزه!

 پس بگو چی شده؟

این قدر گیر دادم تا بالاخره گفت که دردش سهرابه و دوستش داره. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. سهراب گفته

بود یکی دیگه رو دوست داره و حالا هورام داشت ضربه می‌خورد. به خودم فکر کردم. با بیست و دو سال سن عاشق

نبودم. یه سرچ توی فکرم کردم که از بین پسرهای دور و برم روی کی زومه که یهو مخم کلمه‌ی مانی رو هی آلارم

می داد ولی بعد سریع این فکرها رو از ذهنم بیرون کردم چون خیلی فکرم مسخره بود. من فقط یه کم روش

حساس شده بودم؛ همین! دلم می‌خواست اون دختره رو خفه کنم. ای کاش سهراب هبچ وقت نمی‌دیدش. باید با

تهمینه از زیر زبون سهراب می‌کشیدیم بیرون. اون شب هورام با گریه خوابید. نصف شب سال تحویل بود. مامان

بیدارمون کرد. آماده شدیم و رفتیم پیش بقیه. خاله فیروزه و سهراب و تهمیه هم با پدرشون اومده بودن. هورام

نگاه حسرت باری به سهراب کرد و کنار من نشست. منم همش با تهمینه حواسش رو پرت می‌کردیم. هورام رفت

به خاله کمک کنه. من در گوش تهمینه موضوع رو گفتم و تهمینه قول داد حتما کمک کنه و ته و توی قضیه رو در

بیاره. نگاهم به سهراب افتاد. داشت به هورام نگاه می‌کرد. رفتم کنارش. نگاهش رو برگردوند یه طرف دیگه.

 خب سهراب خان این دختر خوشبخت کیه؟

 گیر دادیا!

 پ نه پ! من باید بدونم!

 به موقعش.

تهمینه هم نشست کنارمون.

 خب بگو دیگه. اصلا من موندم آدمی به چشم و گوش بسته ای تو، چه جوری دختر مناسبی توی این دانشگاه پیدا

کردی؟

 من نگفتم دانشگاه!

 خب سر کار، تو شرکت بابا!

 این جاها هم نیست. اصلا شماها رو سننه؟

 خیلی هم به ما ربط داره. ناسلامتی خواهراتیم.

 شیش ماه دیگه می‌فهمید!

اهه! من تا اون موقع می‌میرم از فضولی.

 بیخودی زحمت نکشید. من نم پس نمی‌دم!

هورام چایی آورد و گرفت جلوی ما.

 از این هورام یاد بگیرید. چقدر خانمه چیزی نمی‌پرسه.

 در مورده؟

 کیس مورد نظر من!

تهمینه  اصلا می‌دونی چیه؟ مرده شور اون کیس مورد نظرتو ببرن!

 خدا نکنه! به کیس من چی کار داری؟ الهی من فداش شم!

سه تایی گفتیم:

 اَیی!

سال تحویل شد و همه به هم تبریک گفتیم و تا صبح بیدار موندیم. با خوردن صبحانه همه خوابیدیم. من و تهمینه و

هورام تو اتاق خودمون بودیم که صدای موبایلم رفت هوا. تهمینه تو خواب گفت:

 اَه! بابا موبایل کدومتونه؟ بلند شید جوابش رو بدید خودشو کشت.

گوشیم رو جواب دادم.

 بله؟

 سلام خواهر جونم. عیدت مبارک.

 سلام. مانیا تویی؟

 آره، مگه ندیدی؟

 نه، خواب بودم.

 ببخشید.

بی خیال. خوبی؟ کجایی؟

 شمال!

 به سلامتی. مامان اینا خوبن؟

 همه خوبن. سلام دارن خدمتتون.

 سلام برسون. عیدم بهشون از قول من تبریک بگو.

 حتما. مانی و خاله خیلی سلام می‌رسونن.

 مرسی. گوشی رو می‌تونی بدی به مامانت؟

 آره.

با مامانش و خاله جون حرف زدم. داشتم قطع می‌کردم که صدای مانی از توی گوشی اومد.

 الو هونیا خانم؟

 سلام آقای جواهری. عیدتون مبارک.

 سلام، ممنون. عید شما هم مبارک. سال خوبی داشته باشین.

سرفه ای کردم و خیلی کوتاه باهاش حرف زدم و قطع کردم. خواستم بخوابم ولی پریده بود. بدنم داغ شده بود. با

صدای ترق و تروق از توی آشپزخونه رفتم بیرون. خاله بیدار شده بود و داشت برنج می‌شست.

 سلام. صبح بخیر.

 سلام دختر گلم. صبح تو هم بخیر. چایی می‌خوری؟

 نه، میل ندارم. کمک می‌خواید؟

 می تونی بری تخم مرغای این مرغا رو بیاری؟

 حتما.

داشتم تخم مرغ جمع می‌کردم که تهمینه هم اومد.

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:08       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    2083
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

تدریس خصوصی

رمان تدریس خصوصی

تدریس رمان

معلم تدریس خصوصی

تدریس خصوصی رمان

معلم خصوصی تدریس




کاغذ هم مثل پارچه پشت و رو دارد

  روی کاغذ آن طرفی است که در کارخانه کاغذ سازی به طرف نمد قرار می‌گیرد و صافتر است . پشت کاغذ آن طرفی است که در کارخانه زیر کار است و روی آبکش قرار میگیرد.برای تشخیص پشت و روی کاغذ آن را برش می‌دهند ، پس از برش ، لبه الیاف به سوی پشت کاغذ خم می‌شوند و اگر لبه کاغذ را با انگشتان لمس کنیم متوجه لبه دار بودن یک طرف آن می‌شویم. چاپ بر طرف روی کاغذ مرغوب‌تر خواهد بود .چاپ رنگی بر طرف روی کاغذ نتیجه بهتری دارد !