تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت چهارم

رمان تدریس خصوصی قسمت چهارم

خیلی خب. پایه‌ی فال حافظ که هستید؟

همه با هم موافقت کردیم و قرار شد با دیوان حافظی که من برای مانیا گرفتم فال بگیریم. مانیا دیوان رو آورد.

 کی بگیره؟

آرش  به نظر من بده به هونیا خانم!

 چرا من؟

 چرا نه!

با مقالات بلدیاب همراه باشید

مانیا دیوان رو داد دستم و همه نیت کردن و من دیوان رو باز کردم. نگاه مانی رو روی خودم حس می‌کردم.

البته من فقط از روی شعر خوندم و تعبیرش رو نخوندم. اصولا به تعبیر شعر کاری نداشتم. مانی که کنارم نشسته بود

دیوان رو خواست ازم بگیره که نوک انگشتاش خورد به دستم. وای! عین برق گرفته‌ها شده بودم. نگاهی بهش

کردم اما اون عین خیالش نبود. منم خودمو جمع و جور کردم ولی ته قلبم تالاپ و تولوپ می‌زد. به تعبیرش خیره

شد. منم به دستم که شدیدا ملتهب شده بود.

آرش  مانی تعبیرش رو بخون ببینیم چقدر به نیتامون نزدیک بوده.

مانی تعبیر رو خوند. هر کس سری تکون داد. با نیت منم خیلی نمی‌خوند. نیت من آیندم بود و زندگیم. چیز خاصی

مد نظرم نبود. نیتم کلی بود. تعبیر راجع به خواستن یه چیز مهم توی زندگی بود که برای رسیدن بهش خیلی درد

کشیدن داره. مانیا در گوشم گفت:

 این منظورش تو بودیا. خوهان داری بی شمار!

آخه توی تعبیرش راجع به یه نفر و خواهان بودنش توسط بقیه هم حرف می‌زد.

یکم چپ چپ نگاهش کردم اونم پررو بی خیال می‌خندید اما کنار لب مانی لبخند تلخی نشسته بود که معنیش رو

نمی فهمیدم. موقع رفتن من به ساقی جون گفتم که برام آزانس بگیره ولی مانی شنید و گفت:

 من می‌خوام سها رو برسونم. اگه می‌خواید شما رو هم برسونم.

منم بدم نمی‌اومد تنها اون موقع شب نرم. قبول کردم. از همه خداحافظی کردم و با سها رفتیم سوار ماشین مانی

شدیم. من عقب نشستم و به بیرون خیره شدم. این بار اول سها رو رسوند. خونشون سر راه خونه‌ی ما بود. این سها

هم سیب زمینی رگ نداره. اصلا نگفت چرا اول من رو رسوندی بعد اینو!

سرکوچمون نگه داشت.

ممنون.

برگشت سمتم و بهم نگاهی کرد که دلم لرزید.

 خواهش می‌کنم. ببخشید اگه بد گذشت. خیلی خوب بود که شما هم بودید. راستی فال چقدر در مورد شما صادق

بود؟

 تعبیرش هیچی اما شعرش چرا.

از ماشین پیاده شدم و رفتم خونه و تا دیر وقت از تولد برای مامان و هورام تعریف کردم.

 

فصل ششم

صبح چهارشنبه‌ی دومین هفته‌ی دی و آخرین جلسه این ترم با صدای گوشیم بلند شدم و رفتم دانشگاه که دیدم

سر کلاس به جای حمید مانی داره رفع اشکال می‌کنه. با اجازه وارد کلاس شدم و کنار هاله که خیلی پکر بود

نشستم. یکی زدم به پهلوش.

 چته؟

 تو چته؟ کشتی هات لنگر ندارن؟

 سر به سرم نذار. چرا امروز این اومده سر کلاس؟

 من چه می‌دونم؟ این سه تا قاطین. بعدشم مگه واسه تو فرقی هم می‌کنه؟ تو که سایه‌ی اون بدبخت رو با تیر می

زنی.

 نگو! من کی این کار رو کردم؟

 چیزای جدید می‌شنوم! من و این مانی و کیان چه ساده بودیما. نگو آقا و خانم همدیگه رو پسندیدن. بله!

 مرض!

 مرض؟ الان باید به من بگی بلا نگرفته؟

 می خواستم بگم ولی منتظر بودم ببینم حمید هم همچین حسی به من داره یا نه.

 خب؟

 هنوز موفق نشدم.

 خب اگه به منم یکی از صبح تا شب می‌پرید از دست یارو فرار می‌کردم، چه برسه به ابراز عشق که من عاشقتم!

مانی  خانم وافر؟

قلبم اومد تو دهنم. درست بالا سرم بود. نگاهی به کلاس کردم. دیدم همه دارن مسئله حل می‌کنن، من و هاله داریم

حرف می‌زنیم. باز جای شکرش باقی بود.

 بله؟

 کلاس جای صحبت کردنه؟

 گاهی بله.

ردیف جلوییم خندیدن و مانی خونسرد گفت:

 که این طور. خانم این مسئله رو شما حل کنید تا بعد بفهمیم که کلاس جای چیه!

بچه‌ی لوس و ننر منظورم رو اشتباهی فهمیدی!

از جام بلند شدم و چشم غره ای رفتم و رفتم پای تخته. یه دور مسئله رو خوندم. یه کم فکر کردم. سخت بود.

داشتم کلنجار می‌رفتم.

 حل نشد؟

برگشتم دیدم بغل میزم تکیه داده و داره منو زیر و رو می‌کنه با نگاش.

 چند لحظه اجازه بدید.

و بعد شروع کردم به نوشتن. هر چند نصفه حل کردم و تا اون جا هم کلی شاخ غول رو شکونده بودم.

 کسی هست کامل حل کرده باشه؟

هیج کس جواب نداد.

 تا این جا چه طور؟

پسری از بین جمع گفت:

 شما همیشه مسئله هاتون سخته. مثل سوال شیش امتحان میان ترم.

با این حرف پسره کلی حال کردم و بعد نشستم و خود مانی ادامش رو حل کرد و ما تا آخر کلاس چیزی نگفتیم.

آخر کلاس مانی صدام کرد.

 یک شنبه حمید بهتون گفت که فردا باید بیاید دانشگاه؟

 نه، برای چی؟

 معلومه، کارمون!

 چه ساعتی؟

 یک تا سه.

 من چهار باید پیش مانیا باشم.

 اومم! یه کاریش می‌کنیم.

 باشه.

 در ضمن خانم وافر یکی طلبتون بابت تیکه تون.

لبم رو کج کردم و زیر لب گفتم:

 وای ترسیدم!

مانی شنید و نگاه بدی بهم کرد. منم سریع از اون جا جیم شدم.

صبح پنج شنبه تا ساعت یازده درس خوندم و بعد رفتم دانشگاه. هاله بهم اس داد که می‌خواد باهام در مورد حمید

حرف بزنه. منم گقتم خودم بهش زنگ می‌زنم. تا ساعت سه و نیم کارمون طول کشید و من نگران بودم. از در

دانشگاه زدم بیرون. داشتم شماره‌ی خونه‌ی مانیا رو می‌گرفتم که مانی با ماشینش جلوم ترمز کرد.

 بفرمایید.

 نه، با دربست میرم.

فکر کنید منم در بست. دیرتون شده ها. مامان رو وقت شناسی حساسه.

ای بابا! تا دیروز نمی‌گفت خرت به چند من، حالا راننده شخصی من شده!

نشستم عقب و اون هم یه نگاهی بهم کرد و با حرص ترمز دستی رو خوابوند و راه افتاد. تو راه همش دعا می‌کردم

زود برسم. از بدقولی بیزار بودم. مانی با سرعت می‌رفت. فشارم افتاد. از سرعت زیاد می‌ترسیدم؛ مخصوصا که توی

بچگی یه بار تصادف بدی کرده بودم. نفسم می‌گرفت. با خس خس گفتم:

 میشه یکم آروم‌تر برید؟

چیزی نگفت و توجهی نکرد. صدای نفس هام عمیق‌تر شد. احساس خفگی می‌کردم. شیشه رو کشیدم پایین اما

فایده نداشت. وقتی رسیدیم برگشت نگام کرد.

 خوبید؟

حال بحث کردن نداشتم. به چند تا بد و بیراه بهش در دلم بسنده کردم. از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل

ساختمون. دقیقا چهار بود. نیم ساعته منو رسونده بود!

خاله جون  چی شدی؟

 خوبم فقط یه ذره بهم آب بدید.

مانی پشت سرم اومد تو. یه کم آب خوردم و رفتم تو اتاق مانیا. داشت آهنگ گوش می‌کرد. بلند گفتم:

 سلام.

 سلام. کی اومدی؟

آهنگ رو کم کرد.

 الان.

 مگه تا سه دانشگاه نبودی؟

 سه و نیم.

 اون وقت چه جوری رسیدی؟

با یه راننده‌ی کله خراب! داشت می‌فرستادم اون دنیا.

در اتاق مانیا باز بود. مانی سرش رو کرد تو اتاق.

 منو میگن!

از خجالت روم رو برنگردوندم.

 واقعا؟

چشم هام رو تکون دادم و مانیا عصبانی گفت:

 مانی خیلی بدی! هونیا وقتی ماشین سرعتش زیاد باشه نفس تنگی می‌گیره. هونیا الان خوبی؟

 آره، شلوغش نکن. بریم سراغ کار خودمون. ایشون خیلی لطف کردن منو رسوندن.

مانی اومد تو اتاق و رو به روم ایستاد. نگران نگاهم کرد و با دیدن قیافه‌ی رنگ پریدم گفت:

 واقعا متاسفم. معذرت می‌خوام. بهم نگفتید.

 مهم نیست. شما می‌خواستید من زودتر برسم. پس نیتتون بد نبوده.

مانی رفت و من آخرین جلسه‌ی درسم رو با مانیا داشتم تا بعد امتحانای هر دومون. موقع خداحافظی هم خودم، هم

مانیا بغض کرده بودیم.

 دلم برات تنگ میشه.

 منم!

 زنگ بزنم؟

 معلومه. منم می‌زنم قربونت برم.

ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون. با خاله جون و ساقی جون هم خداحافظی کردم که مانی گفت:

 از من خداحافظی نمی‌کنید؟

مطمئن شدم این مانی قاطی کرده. جدیدا رفتارای غیر عادی زیاد می‌دیدم ازش.

خداحافظ.

 سوال داشتید در خدمتم. سوالا رو ماها طرح کردیم.

 ممنون. آقای کریمی هستن. یه روز قبل امتحان رفع اشکال گذاشتن.

آخ که چقدر ضایع شد و من حال کردم!

 

فصل هفتم

امتحانا رو با بدبختی دادم و آخرین امتحان مونده بود که همون امتحان استاد کاشفی بود. یه روز قبلش رفتم دانشگاه

برای رفع اشکال. دو ساعت بود برای راحتی بچه ها. من ساعت صبح رو می‌خواستم برم. دیدم هاله هم اومده. با هم

رفتیم تو دیدیم مانی اومده به جای حمید. کیارشم که کاری نداشت و فقط سوال طرح می‌کرد و صحیح می‌کرد.

حوصله‌ی سر و کله زدن با بچه‌ها رو نداشت. البته من هر وقت سوالی داشتم با حوصله برام توضیح می‌داد. هاله با

دیدن مانی پاش رو کوبوند رو زمین.

 یعنی بری بمیری!

 زشته. بیا بریم بشینیم.

مانی نگاهی به ما کرد و ما هم نشستیم. عینک زده بود. قیافش جدی‌تر و مردونه‌تر شده بود. دفترم رو باز کردم و

صبر کردم تا مبحث مورد سوال من برسه. وقتی رسید دستم رو گرفتم بالا.

 بله؟

سوال رو گفتم و اون در کمال آرامش توضیح داد. وسطای کلاس به ساعتم نگاهی کردم. نزدیک دو بود.

مانی  راستی اقای کریمی نمیان. من خودم تا عصر این جا هستم.

از جام بلند شدم.

هاله  کجا؟

 نمازخونه.

منم میام.

وسایلمون رو گذاشتیم و خواستم از در کلاس برم بیرون که مانی اومد سمتم.

 کجا؟

 بیرون.

 می دونم. کجا؟

هاله با بی حوصلگی گفت:

 خصوصیه. اصلا به ...

نذاشتم ادامه بده.

 شما که زنگ تفریح ندادید. داریم می‌ریم نماز بخونیم. مانعی نداره؟

جا خورد و رفت تو کلاس.

 هر کی ندونه فکر می‌کنه مسیحیه و الا نماز خوندن این قدر تعجب داره؟

تو دلم گفتم برای کسی مثل مانی که نماز نمی‌خونه و روزه نمی‌گیره، آره تعجب داره.

بعد نماز هاله دو تا ساندویچ از جیبش در آورد.

 اینو کی آوردی؟

 تو چی کار داری؟ کوفت کن بریم زودتر.

خوردیم و رفتیم سر کلاس و نشستیم. مثل همیشه آخر کلاس. کمی بعد که بچه‌ها درگیر مسئله ای بودن مانی اومد

سمتمون.

 وقتی شما نبودید این مسئله‌ها رو حل کردیم. براتون نوشتم اگه مشکلی دارید بپرسید.

هاله برگه رو گرفت و تشکری کرد. نگاهی به برگه انداختیم. سه تا از سوالای من توش بود و همین طور هاله!

نگاهی به جواب‌ها کردم. یکیش رو فهمیدم ولی دوتای دیگه رو نه! به هاله گفتم اونم نفهمید.

ببخشید.

مانی بالای سر دختری بود و داشت براش توضیح می‌داد ولی دختر به جای گوش دادن محو رخ مانی شده بود. مانی

بعد از توضیحش گفت:

 متوجه شدید خانم اسدی؟

دختر که به خودش اومده بود با لحن لوسی گفت:

 تا این جاش رو.

مانی کلافه سرش رو تکون داد و گفت:

 خب شما یه کم فکر کنید من باید به بقیه هم برسم. اگه متوجه نشدید من در خدمتتونم.

دختر هم به ناچار سری تکون داد و مانی اومد سمت من. من و هاله رو دو تا نیمکت نشسته بودیم ولی کنار هم. مانی

نشست کنارم. هاله هم نشست اون طرفم. مانی نگاهی به هاله کرد.

 جفتمون اشکال داریم.

مانی شروع کرد به توضیح دادن. وقتی تموم شد نگاهی بهمون کرد.

 فهمیدید؟

هاله سری تکون داد و من که یه تکه رو اصلا نفهمیدم گفتم:

 نه، من این تیکه رو نفهمیدم. از هاله می‌پرسم شما دومی رو توضیح بدید.

 نه مشکلی نیست. من دوباره توضیح میدم.

یا خدا! این چرا این طوری شده؟

هاله  شما الان به درنا گفتید باید به بقیه هم برسید. من براش توضیح میدم.

مانی عینکش رو جا به جا کرد.

 علت اون حرفم به خاطر این بود که ایشون اصلا گوش نمی‌کردن و باید یه جوری تنبیه می‌شدن. بعدم این قدر

مسئله آسون بود که من فکر نمی‌کنم ایشون اصلا سوالی داشته باشن.

بعد اون قسمت رو توضیح داد و من فهمیدم. بعد مسئله‌ی دوم رو توضیح داد.

 تموم شد؟

 بله، ممنون.

لبخند شیرینی زد.

 خواهش می‌کنم.

بعد از رفع اشکال از کلاس اومدیم بیرون. ساعت پنح بود. حسابی گرسنمون شده بود. رفتیم تو رستوران

همیشگیمون و غذا خوردیم و بعد با هاله برگشتم خونه. تا دوازده مشغول خوندن شدم و صبح با خوابالودگی رفتم

دانشگاه. وقتی نشستم روی صندلی برخلاف همیشه استرس گرفتم. هر وقت استرس می‌گرفتم ناخون هام رو می

جوییدم. همین طوری مشغول بودم که مانی اومد سمتم. خودمو جمع و جور کردم.

 سلام.

 سلام.

 استرس دارید؟

 نه، به هیچ وجه!

خالی بستم در حد تیم ملی!

 پس دیگه نجویید چون چیزی ازش نموند!

 چی رو؟

 ناخوناتونو!

کنف شدم. رفت. از کنارم با لبخند ژکوندی رد شد و رفت ته کلاس. مشغول امتحان شدم. برخلاف میانترم خیلی

آسون بود جوری که بعد چهل و پنج دقیقه نصف سالن خالی شد ولی من توی یه قسمت خیلی ساده گیر کرده بودم.

فرمول یادم نمی‌اومد. کلافه شده بودم. پونزده دقیقه به پایان امتحان مونده بود. هاله هم برگش رو داد. دیگه واقعا

استرس گرفتم. مانی و حمید هر دو متعجب نگاهم می‌کردن. حمید اومد سمتم. کنار گوشم گفت:

 خانم وافر چرا نمی‌دید برگتون رو؟

مگه وقت امتحان تموم شده؟

 فقط ده دقیقه دیگه.

کلافه سرم رو گرفتم روی برگه و به جای خالی سوال سه نمره ای نگاه کردم.

مانی هم اومد بالا سرم.

 حمید؟

 نمی دونم والا!

 هونیا خانم؟

وای تو دیگه اعصابم رو نریز به هم!

 کجا گیر کردی؟

 مهم نیست. میشم هفده!

برگه رو گرفتم سمتش. از شدت عصبانیت نفس‌های عمیقی می‌کشیدم.

 هنوز وقت داری. دقت کن. این همون فرمولیه که سر کلاس اومدی پای تخته حل کردی. فکر کن.

مستاصل نگاش کردم.

 می دونم ولی یادم نمیاد.

حمید برام لیوان آبی آورد و داد دست مانی. تو سالن فقط من بودم و یکی از دخترا که اون همیشه عادتش بود تا

آخرین لحظه می‌موند سر جلسه. مانی نشست روی صندلی کنارم.

 بیا بخور. من مطمئنم تو می‌تونی.

آب رو گرفتم و خوردم. حواسم به ضمیرهایی که به کار می‌برد نبود.

 ببین تو این فرمول‌ها رو داری. خوب فکر کن. این قدر باهوش هستی که بتونی از این فرمولا به این فرمول برسی.

مطمئنم می‌تونی.

این قدر با قدرت این جمله‌ها رو گفت که مطمئن شدم می‌تونم. از جاش بلند شد و نگاهی بهم کرد و رفت کنار

حمید ایستاد. منم شروع کردم و توی دقیقه‌ی آخر که استاد اومد سر جلسه، برگه رو دادم دست مانی و با نگاهم

فهموندنم که تونستم حل کنم.

 ممنون.

تو دلم گفتم منم ازت ممنونم.

به خونه که رسیدم بعد دو هفته بی خوابی، نماز خوندم و بدون شام خوردن خوابیدم. با صدای گوشیم بلند شدم.

 جانم!

 سلام. خانم وافر؟

 بله.

 من مانی هستم.

سر جام نشستم. چه سوتی ای داده بودم. سرفه ای کردم.

 بله؟

 ببخشید خواب بودید؟

 نه، دیگه باید بیدار می‌شدم.

 ببخشید مزاحم شدم. کیارش گفت بهتون زنگ بزنم ببینم اون قمستی که دست شما بود برای ترجمه آماده س؟

 بله ولی من چه جوری برسونم دستتون؟

 من الان خونه ام. میام ازتون می‌گیرم. مشکلی نیست؟

 نه فقط الان ساعت چنده؟

 حدود سه.

با صدای بلندی گفتم:

 چی؟

معلوم بود خندش گرفته.

 عرض کردم سه.

وای! من این همه خوابیدم؟

 الو؟

تازه حواسم اومد سر جاش.

 ببخشید. باشه.

 پلاکتون چنده؟

 هجده.

 ممنون. من تا نیم ساعت دیگه می‌رسم.

 منتظرم.

گوشی رو قطع کردم. پوشه‌ی ترجمه شده رو گذاشتم رو میزم و نمازم رو خوندم. سلام که دادم زنگ خونه به صدا

در اومد. خودش بود. پوشه رو برداشتم و رفتم پایین. تو ماشین بود. زدم به شیشه‌ی ماشینش. از ماشین پیاده شد و

با دیدنم لبخندی زد.

 بفرمایید.

 ممنون.

 خواهش می‌کنم.

با لبخند نگاهم کرد.

 چادر قشنگیه.

نگاهی به خودم کردم. با چادر نماز اومده بودم پایین. کلا قاطی کرده بودم. سری تکون دادم و برگشتم تو و مشغول

تلویزیون شدم.

 

فصل هشتم

ترم جدیدمون از پونزده بهمن شروع می‌شد. دو هفته ای وقت داشتیم برای استراحت. ده بهمن هم تولد من بود.

تصمیم گرفتم برای تولدم مانیا رو دعوت کنم که مانیا گفت مامان و باباش رفتن مسافرت و حتما میاد. از اون جایی

که خاله هام توی شمال زندگی می‌کردند و تنها داییم تهران بود، اون‌ها رو دعوت کردیم که علی به خاطر درس

گفت نمیاد. منم کلی ازش دلخور شدم. قرار شد مانیا زودتر بیاد خونمون تا با هورام آشنا بشه و یه کم با هم باشیم.

ده بهمن چهارشنبه بود و پنج شنبه‌ها مانیا گهگاهی تعطیلی می‌داد به خودش. یعنی مدرسه نمی‌رفت. صبح زود

بیدار شدیم. هورام و پدر رفتن و من و مامان افتادیم به جون خونه. تا ساعت ده خونه تمیز شد و پذیرایی رو تزیین

کردیم و مامان رفت تا میوه بگیره و من مشغول آشپزی شدم. قورمه سبزی با لازانیا و کشک بادمجون درست کردم.

البته مامانم هم کمکم کرد. دسر هم آماده کردیم و میز رو هم چیدیم. ساعت چهار مانیا اومد. من حمام بودم و مامان

در رو به روش باز کرده بود. وارد اتاقم شدم. لباسم رو عوض کردم که صدای در بلند شد و مانیا اومد تو.

 سلام.

 سلام. خوش اومدی.

 مرسی.

نگاهی بهش کردم. یه لباس بافت قهوه ای قشنگ پوشیده بود با شلوار کرم. موهاش رو هم بافته بود و آرایش

ملایمی کرده بود که خیلی بهش می‌اومد.

 خوشگل شدم؟

 عالی شدی!

نشست روی تختم.

 میگم خونتون خیلی قشنگه ها. گرمه؛ توش زندگی جریان داره.

 باز زدی کانال شاعری؟

 جدی میگم. مامانت چقدر ماهه! کلی با هم صمیمی شدیم.

 چه خوب!

یه کم حرف زدیم و مانیا رفت بیرون تا من لباسام رو عوض کنم. یه پیراهن نقره ای پوشیدم که روی کمر تنگ می

شد و از کمر به پایین گشاد. خیلی بهم می‌اومد/ صندل هام رو هم پام کردم و موهام رو هم مانیا برام بابیلیس کشید.

 معرکه شدیا. شدی عین این مانکنا تو ژورنالا!

 مزه نریز بیا بریم.

با هم رفتیم بیرون. مامان هم یه بلوز و دامن پوشیده بود. هورام هم خسته و کوفته رسید. به گرمی با مانیا دست داد

و خوش و بش کرد و رفت تو اتاقش. یه حمام کرد و یه بلوز و شلوار پوشید و اومد پیش ما و مشغول حرف زدن با

مانیا شد. از همدیگه خیلی خوششون اومده بود. با اومدن پدر، مانیا به احترام ما روسریش رو سرش کرد و با پدر اول

خیلی رسمی رفتار کرد، جوری که من و هورام خندمون گرفت. من تا اون موقع این همه رسمی بودن رو توی مانیا

ندیده بودم و پدرم هم هیچ وقت با همسن و سالای من و هورام رسمی نبود. برعکس خیلی سریع باهاشون قاطی می

شد. پدر خوش آمدی گفت و رفت تا لباسش رو عوض کنه. همه توی پذیرایی نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. مانیا

هم کم کم یخ هاش آب شد و شد مانیای قبل و دیگه به جای کلمه‌ی آقای وافر عمو جلیل می‌گفت. دایی و زن دایی

هم اومدن و جشن کوچیکمون رو گرفتیم. خیلی خوش گذشت. نزدیک ساعت ده مانیا رفت تو اتاق تا به مانی زنگ

بزنه ولی خیلی طول داد. رفتم سراغش دیدم نشسته رو تخت و گریه کرده بود.

 مانیا؟

چیزی نگفت.

 دیوار؟

لبخند زد و بهم نگاه کرد.

 چی شده؟

 مانی گفت نمی‌تونه بیاد.

 مگه قرار بود بیاد دنبالت؟

 اوهوم.

 خب اشکال نداره عزیزم. من خودم می‌رسونمت. گریه دیگه برای چی؟

با بغض گفت:

 برای این که بهم قول داده بود.

حتما کاری براش پیش اومده.

 یعنی کارش به من ارجحیت داره؟

 مانیا دوباره داری زود قضاوت می‌کنی.

 باشه.

با حرص گفت:

 فقط یادت باشه همش داری ازش طرفداری می‌کنی!

هورام با خنده گفت:

 از کی؟

 تو مهمونا رو ول کردی اومدی این جا؟

 خو مامان گفت ببینم چرا نمیاید؟

 من دارم آماده می‌شم برم. دیگه داره دیر میشه.

 چرا؟ بمون پیشمون.

 ممنون.

من و هورام رفتیم بیرون و من به مامان گفتم که مانیا رو می‌رسونم برمی گردم. دایی و زن دایی هم آماده‌ی رفتن

شدن. با رفتن اون‌ها من و مانیا هم آماده بودیم.

 خاله جون، عمو جون، خیلی خوش گذشت. خیلی حال داد.

پدر  خدا رو شکر؛ ولی نری دیگه نیایا!

 عمرا! تازه مزش رفته زیر دندونم!

بعد مامان و هورام رو بوسید و با هم سوار آسانسور شدیم. تو آسانسور مانی زنگ زد ولی مانیا جواب نداد. بعد یه

اس ام اس اومد. داشتیم از پارکینگ در می‌اومدیم که مانیا با ذوق برگشت طرفم.

وای! هونیا دیوانه س به خدا!

خندیدم.

 کی؟

 مانی دیگه! می‌خواسته سرکارم بذاره. دم خونتونه.

این مانی هم یه چیزیش میشه ها!

ماشین مانی اون ور خیابان بود. مانیا رو بوسیدم. از ماشین پیاده شد. منم ماشین رو گوشه ای پارک کردم.

 مانیا؟

 هوم؟

 پلاستیک غذا یادت رفت.

 آها مرسی.

خواست دوباره بیاد پیش من که موتوری با سرعت بهش زد و پخش زمین شد. مانی رو به روی من ایستاده بود.

خون از صورت مانیا می‌ریخت بیرون. من و مانی دویدیم سمتش. اشک هام می‌ریختند. دست خودم نبود. هر موقع

خون می‌دیدم حالم بد می‌شد و گریه ام می‌گرفت.

 مان ...

مانی از من بیشتر به خودش مسلط بود. مانیا رو بلند کرد و گذاشت تو ماشینش. منم سوار شدم. سر مانیا رو سرم

بود. رنگش زرد شده بود.

 تندتر برو.

چیزی نگفت ولی داد می‌زد عصبیه. با رسیدن به بیمارستان از ماشین آوردش بیرون و رفتیم توی بیمارستان.

پرستارا و دکتر ریختن سرش. من فقط گریه می‌کردم. مانی هم توی راهرو رژه می‌رفت.

 میشه این قدر راه نری؟

ایستاد. نگاهی بهم کرد و دوباره راه رفت. بالاخره مانیا رو از اتاق آوردن بیرون. من و مانی تقریبا شیرجه رفتیم.

 چی شد؟

دکتر  هیچی باید از سرش عکس بگیریم ولی مشکل دیگه ای نیست. دست چپش شکسته که باید گچ بگیریم.

یه نفس راحت کشیدیم و من نشستم روی صندلی. نگاهم به مانتوی کرمم افتاد که با خون مانیا قرمز شده بود.

دوباره گریه کردم. دستمالی در برابرم ظاهر شد. سرم رو گرفتم بالا. مانی بود. دستمال رو گرفتم و اشکام رو پاک

کردم. بوی عطر مانی رو می‌داد. کمی گذشت یاد پلاستیک غذا که شوت کردم تو ماشین مانی افتادم.

 آقای جواهری؟

 بله؟

 من یه چیزی توی ماشین شما دارم.

سوییچ رو گرفت سمتم و من هم رفتم بیرون و پلاستیک رو بیارم که یه جعبه‌ی خیلی شیک و دخترونه زیر صندلی

مانی بود. برام جالب بود. تابلو بود برای یه دختر خریده. تو دلم کلی به دختره حسودیم شد. حتما برای سهاست.

رفتم داخل بیمارستان. نشسته بود جای من و سرش پایین بود و مدام با پاش میزد روی زمین.

 آقای جواهری؟

عصبانی سرش رو آورد بالا.

 من اسمم مانیه!

با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خودشم فهمید چرت گفته.

 معذرت می‌خوام. عصبیم ولی الان که دانشگاه نیستیم هونیا خانم!

 خواهش می‌کنم بفرمایید. مانیا گفت که لازانیا و قورمه سبزی و کشک بادمجون دوست دارید. مامان هم براتون

داد. می‌دونم شام نخوردید.

 میل ندارم.

لازانیا رو برداشتم و رفتم ایستگاه پرستاری. دختر جوانی مشغول نوشتن چیزی بود.

 ببخشید؟

سرش رو گرفت بالا.

 بله؟

میشه من این رو گرم کنم؟

 کجا؟

 شما توی اون اتاقه که مال پرستاراست وسیله‌ی گرمایشی ندارید؟

 همچین اجازه ای رو نداریم.

 خواهش می‌کنم. ایشون ...

به مانی اشاره کردم.

 هنوز غذا نخورده. زخم معده داره. یه وقت این یکی هم میفته رو دستم!

نگاهی به من و مانی کرد و بعد ظرف رو گرفت و چند دقیقه بعد اومد.

 خیلی ممنونم.

 قابلی نداشت. خوش به حالش این قدر هواش رو داری. خدا کنه قدرتو بدونه خوشگل خانوم!

چیزی نگفتم و رفتم سمت مانی. نگاهی بهم کرد. نشستم کنارش.

 یادتونه اون شب برای رستوران شما از من خواهش کردید؟

سری تکون داد.

 الان من می‌خوام ازتون خواهش کنم؛ برای معدتون خوب نیست.

 شما از کجا می‌دونید من مشکل معده دارم؟

 یه بار خاله جون گفت. حالا خواهش من رو قبول می‌کنید؟

لبخند قشنگی زد که روی لپش چاله ایجاد شد. منم لبخند زدم. نگاه خاصی بهم کرد که نفهمیدم چیه. ظرف رو

گرفت و مشغول شد. منم رفتم تو نمازخونه. مانتوم رو در آوردم و انداختم جلوم و چادر و روسریم رو در آوردم.

اشک هام می‌ریختند. صدای در نمازخونه اومد.

 هونیا خانم؟

چادرم رو سرم کردم.

 بله؟

 میشه بیاید؟

لباسام رو پوشیدم و رفتم دم در.

 دیروقته. ساعت ده و نیمه.

اصلا یادم رفته بود خبر بدم.

 می رسونمتون.

 نه، می‌مونم.

 اما ...

رفتم سمت ایستگاه پرستاری.

 می تونم یه زنگ بزنم؟

 صفرش بسته ست.

مانی با لحن دلخوری گفت:

 گوشی من هست. بفرمایید.

گوشی رو گرفتم و زنگ زدم خونه. مامان برداشت. ماجرا رو گفتم و اونم گفت می‌تونم پیش مانیا بمونم. تا نزدیکای

سه مانیا بیهوش بود. سرش رو بخیه زدن و دکتر هم با دیدن عکس گفت چیزیش نشده ولی بهتره تا صبح بمونه.

رفتیم تو اتاقش.

پرستار  ببخشید یکی امشب باید پیشش باشه، نه دو نفر.

 من می‌رم تو نمازخونه. کاری داشتید خبرم کنید.

مانی سری تکون داد. خواستم بلند شم که مانیا دستم رو محکم گرفت. نگاهش کردم.

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:08       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    2207
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

رمان استاد خصوصی

رمان تدریس خصوصی

رمان آموزش و کلاس

تدریس دروس رمان

آموزش خصوصی

مدرسین خصوصی




کاغذ هم مثل پارچه پشت و رو دارد

  روی کاغذ آن طرفی است که در کارخانه کاغذ سازی به طرف نمد قرار می‌گیرد و صافتر است . پشت کاغذ آن طرفی است که در کارخانه زیر کار است و روی آبکش قرار میگیرد.برای تشخیص پشت و روی کاغذ آن را برش می‌دهند ، پس از برش ، لبه الیاف به سوی پشت کاغذ خم می‌شوند و اگر لبه کاغذ را با انگشتان لمس کنیم متوجه لبه دار بودن یک طرف آن می‌شویم. چاپ بر طرف روی کاغذ مرغوب‌تر خواهد بود .چاپ رنگی بر طرف روی کاغذ نتیجه بهتری دارد !