تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت سوم

رمان تدریس خصوصی قسمت سوم

سوار ماشین شدم. مانیا سرش رو گذاشته بود روی شیشه و خوابیده بود.

 خوابش برد؟!

مانی سوار شد. نگاهی به مانیا کرد.

 مانیا؟

 خوابیده.

با مقالات بلدیاب همراه باشید

 خوش به حالش. در هر شرایطی می‌خوابه. خب من باید کجا برم؟

 تجریش!

سری تکون داد و به سمتش رفت. بعد آدرس رو دادم و سر کوچه پیادم کرد.

 خیلی ممنون. خیلی زحمت دادم.

 خواهش می‌کنم. آشنایی خوبی بود.

در رو پدر باز کرد و با هم رفتیم تو پذیرایی. داییم و زنداییم و پسرداییم علی اومده بودن خونمون. سلام و علیکی

کردم و رفتم تو اتاقم تا لباسام رو عوض کنم. یه بلوز بنفش پوشیدم و چادرم رو سرم کردم و رفتم پیش بقیه. هورام

خوابیده بود.

 علی خوبی؟

 خوبم.

 مدرسه چه طوره؟

 خوبه.

 سال دیگه تو هم مثل هورام می‌شیا.

زن دایی  آره، خدا به دادمون برسه. تا این دانشگاه قبول شه من نابود میشم.

مامان  شهین جان عارف هم قبول شد دیگه. خدا رو شکر الانم که سال آخره.

 آره، خدا رو شکر بچم تابستون برای همیشه میاد تهران.

دایی  هونیا تو هم امسال تموم میشه دیگه؟

 بله دایی.

علی  ارشد میدی؟

 نه چون معدلم بالاست، هیت علمی پدر هم هست برای ارشد مشکلی ندارم.

 نانو دیگه؟

 ایشالا.

دایی اینا ساعت دوازده رفتن و من توی رختخوابم غش کردم.

صبح با صدای هورام بلند شدم که داشت برای خودش آواز می‌خوند.

 وای هورام تو رو خدا!

 بلند شو خوابالو ساعت دو ظهره.

چشمام گرد شد.

 دو؟!

 بله.

از جام بلند شدم و به ساعتم نگاهی کردم. ساعت ده بود. افتادم دنبال هورام. مامان با غر غر از اتاقش اومد بیرون و

نگاهی بهمون کرد.

 من نباید از دست شما یه جمعم آسایش داشته باشم؟

 تقصیر اینه.

 نه بابا، داره خالی می‌بنده.

 مگه گیرت نیارم!

بالاخره گرفتمش و کلی قلقلکش دادم و با هم رفتیم تو آشپزخونه. میز رو چیدیم تا مامان و پدر هم بیان. با اومدن

اون‌ها صبحانه رو خوردیم و بعد هر کدوممون به اتاقامون رفتیم.

 

فصل سوم

یکشنبه به خونه‌ی مانیا نرفتم و تا صبح درس خوندم. صبح با چشمای پف آلود رفتم دانشگاه. هر چی منتظر هاله

شدم نیومد. منم مجبور شدم برم سر کلاس تا خودش بیاد. یه اس ام اس دادم سریع جواب داد تو حیاطه داره میاد.

گوشه ای نشستم و خودکارم رو از توی کیفم در آوردم و به استاد نخعی که اومده بود سرکلاس نگاه می‌کردم.

 خب خانما آقایون گوشی‌ها سایلنت یا خاموش. یه در میون بشینید. همتون هم جا می‌شید. اول حاضر و غایب می

کنم بعد بچه‌ها برگه‌ها رو پخش می‌کنند. همه‌ی سوالا رو دیدم خوبه، پس سوال الکی نپرسید.

وسطای حضور و غیاب بود که هاله اومد و نشست پشتم. بعد حضور و غیاب استاد رفت و چند لحظه بعد حمید و مانی

اومدن تو کلاس. سرم رو گرفتم پایین و به کفش‌های مشکی تمیزم خیره شدم که برگه ای روی میزم گذاشته شد.

روم رو گرفتم بالا. مانی بود که خیلی عادی نگاهم کرد. زیر لب سلامی کردم و اون هم خیلی آروم جواب داد و

گذشت و برگه ای برای هاله گذاشت و تا ته کلاس رفت.

کریمی  بچه‌ها شروع کنید.

مشغول شدیم. امتحان نبود که، هفت خان رستم بود. نیم ساعت اول همه ساکت بودن اما بعد از اون سیل سوالا بود

که روان شد. حمید مهربون‌تر رفتار می‌کرد و یه کم به بچه‌ها کمک می‌کرد ولی مانی عین بخت النحس می‌رفت

بالا سر بچه‌ها و هیچی نمی‌گفت. من توی یه سوال مونده بودم. نمی‌دونستم باید از کدوم راه برم. چادرم رو انداختم

روی شونم و سرم رو گذاشتم روی میز. عادتم بود سر امتحان که خسته می‌شدم این کار رو می‌کردم.

 خانم وافر؟

سرم رو از روی میز برداشتم و به حمید خیره شدم. مانی هم به ما نگاه می‌کرد.

 بله؟

 تموم شد؟

 نه.

 پس چرا سرتون رو گذاشتید روی میز؟

راستش من عادتمه ولی الان توی این مسئله موندم نمی‌دونم از کدوم راه برم!

نگاهی به مسئله ای که نشونش دادم کرد و گفت:

 این که برای شما خیلی ساده س.

 ولی من دو راه براش دارم که هردوش درسته ولی جوابا یکی در نمیاد.

براش توضیح دادم و اونم یه کم فکر کرد و بعد گفت این سوال رو مانی طرح کرده. بعد مانی رو صدا کرد و مانی

اومد پیش من. خودشم رفت پیش هاله تا سوالش رو جواب بده. مانی خیلی جدی گفت:

 چی شده؟

 من به آقای کریمی گفتم این مسئله از دو جواب حل می‌شه که هر دو درسته ولی جواباش یکی در نمیاد.

با جدیت گفت:

 نه، حتما دارید اشتباه می‌کنید.

با لحنی عصبی گفتم:

 ولی من همین الان با آقای کریمی حل کردم ایشون هم قبول کردن.

 منم مطمئنم.

 منم!

 شرط چی؟

 کار درستی نیست!

 کار درستی نیست؟ خیلی فکرتون قدیمیه ها!

نگاه خاصی بهم کرد که از صدتا فحش بدتر بود.

 هر جور میلتونه فکر کنید ولی الان نمرم مهم تره!

عصبی‌تر از من کنارم روی نیمکت نشست و نزدیک‌تر شد. از اون همه نزدیکی بدم اومد. برگه رو گذاشتم رو به

روش و مشغول توضیح دادن شدم براش. بعد از توضیحم به طرفم برگشت. نفس‌های عصبیش می‌خورد توی

صورتم. عصبانی نبود ولی نفس کشیدنش عصبی بود. باز خوب بود ته کلاس بودم وگرنه آبروم جلوی بقیه می‌رفت.

با لبخند گفتم:

 خب؟ من الان چی کار کنم؟

خیلی خونسرد گفت:

 هر دو راه رو بنویسید.

رو نبود که، سنگ پای محمدعلی قاجار بود! بعد از جاش بلند شد و به کل بچه‌ها گفت:

 سوال شیش دو راه داره. هر کدوم رو دوست دارید بنویسید. به هر دوش نمره داده میشه.

و رفت سمت میز استاد و به بچه‌ها خیره شد. دو ساعت وقت داشتیم ولی به اصرار بچه‌ها نیم ساعت بیشتر وقت

دادند که من با نوشتن سوال شیش از جام بلند شدم و رفتم سمت مانی و حمید و برگم رو دادم به حمید. رفتم بیرون

منتظر هاله بیچاره که سر همون سوال شیش گیر کرده بود، موندم. بالاخره اومد بیرون.

 خوب دادی؟

 گند زدم. سوال شیش چقدر سخت بود. بی شعورا! خاک بر سرا! نامردا! ای خدا بزنم تو گوش این پسرا ...

خندم گرفته بود. حمید سرفه ای کرد. هر دو برگشتیم طرفش. هاله از خجالت لپاش گل انداخته بود. حمید هم

خندش رو خورد.

 خانم وافر الان میشه بیاید بالا؟

 بله، شما الان می‌تونید بیاید؟

 بله فقط یه نفر امتحانش مونده که مانی می‌گیره و میاد.

هاله آروم ولی جوری که حمید بشنوه گفت:

 خوبه! نمره که هیچی، گند زده شد توش. با این سوالات دوستم رو هم می‌گیره، ای خدا!

حمید لبخندی زد و با آرامش گفت:

 شما هم می‌تونید بیاید خانم شیری. میزبانای خوبی هستیم!

هاله با حرص گفت:

نه، مزاحم نمی‌شم.

خندم گرفته بود. هر چی حمید آروم بود باهاش، هاله سر جنگ داشت. با هاله خداحافظی کردم و دنبالش راه افتادم.

در اتاق رو باز کرد و اول من رفتم تو. پسری که من باهاش حرف زده بودم پشت میز بود و داشت متنی رو می‌خوند.

با دیدن من از جاش بلند شد.

 سلام، خوش اومدید.

 سلام، ممنون.

دور میز چهار نفری نشستیم و حمید و کیان مشغول حرف زدن شدن تا مانی هم بیاد. با اومدن مانی و نشستنش کنار

کیان و رو به روی من، حمید شروع کرد.

 خب فک کنم همه همدیگه رو بشناسیم غیر این آقا مانی. مانی جون ایشون ...

مانی  قبلا باهم آشنا شدیم.

حمید یه کم گیج نگاه کرد و بعد حرفش رو ادامه داد و قرار شد من هفته ای یه بار اونم یکشنبه صبح‌ها کارهایی که

مربوط به منه رو تحویلشون بدم. بعضی پنج شنبه‌ها هم برم پیششون. ازشون خداحافظی کردم و رفتم خونه. از

خستگی روی مبل خوابم برد. با صدای گوشیم از خواب بلند شدم. هاله بود.

 سلام

 علیک. چه خبر؟

 هیچی. یه کم توضیح دادن چی کار کنم. منم اومدم خونه.

یه کم حرف زدیم و بعد مشغول پختن غذا شدم و با اومدن هورام از مدرسه و مامان از خرید، میز رو هم چیدم و با

اومدن پدر شام خوردیم.

 

فصل چهارم

پنج شنبه که رفتم خونه‌ی مانیا، هیچ کس جز خودش و خاله جون خونه نبودن. با هم به حیاط رفتیم و مشغول درس

خوندن شدیم. معلوم بود حوصله نداره، منم خیلی سر به سرش نذاشتم و چیزی نپرسیدم. بعد درس داشتم چادرم

رو سرم می‌کردم که مانیا گفت:

هونیا؟

 بله.

 میشه با هم حرف بزنیم؟

 باشه.

 پس بشین دیگه.

نشستم و نگاش کردم.

 هونیا من خیلی دلم گرفته. حوصله ندارم. کلافم. خستم. دلم می‌خواد بمیرم. مطمئنم کسی دلش برام تنگ نمی‌شه.

حتی اگه بمیرم همه سر یه هفته منو یادشون میره. من خیلی بدبختم، خیلی!

بعد شروع کرد به هق هق گریه. باورم نمی‌شد این همون مانیای قبلی باشه. از جام بلند شدم و سرش رو بغل کردم.

 می دونی از وقتی یادم میاد مامان و بابام کار کردن و خیلی برای ما وقت نداشتن و من دلم به مانی خوش بود. خیلی

هوامو داشت. خیلی حواسش بهم بود اما اونم از وقتی با سها آشنا شده و ارشد قبول شده، دیگه من رو از یاد برده.

شبا دیر میاد. وقتی هم میاد از خستگی خوابش می‌بره یا حوصله نداره. خوش به حالت!

 عزیزم این حرفا چیه؟ مامان بابات عاشقتن.

 نمی گم وقتی هستن کاری بهم ندارن. وقتی هستن خیلی خوبه. کلی خوش می‌گذره اما خیلی کم هستن. از هفت

صبح که سه تایی می‌ریم بیرون، نمی‌بینمشون تا ساعت ده. کمه دیگه!

 ولی تو که نباید تو دوست داشتن اون‌ها شک کنی! منم پدرم هشت میاد خونه. این یعنی این که دوستم نداره؟

 مانی رو چی می‌گی؟ اصلا خدا تو رو از آسمون فرستاده.

خندیدم و لپشو کشیدم.

 آخه دختر خوب برادرت هم حق داره. سرش شلوغه. ارشد که به این آسونیا نیست. تازه مگه نگفتی کارای شرکت

پدرت رو هم می‌کنه؟

 آره.

 خب منم بودم کم می‌آوردم. مگه یه انسان چقدر ظرفیت داره؟

چه طور با سها وقت داره؟

خندم رو خوردم. چه حسودی ای می‌کرد.

 خب ببین اون الان برای برادرت اولویت داره چون قراره یه عمر کنار هم باشن. زندگی کنند. تو هم چند سال دیگه

با یکی ازدواج می‌کنی. پس مانی بگه مانیا چه طور برای شوهرش وقت داره ولی برای من نه؟

 دلت خوشه ها! ازدواج کیلو چند؟ دوستن با هم!

یعنی چقدر من دید مثبتی دارم خودم خبر ندارم!

 بی خیال بابا. من خودم جای صد تا مانی! اصلا می‌ریم می‌گردیم، می‌خندیم، می‌خوریم، خوبه؟

محکم بغلم کرد.

 عالیه!

 فقط جای خواهرم خالیه!

 خب بگو اونم بیاد.

 نمی تونه. خب دلتون سبک شد؟ کلافه نیستی دیگه؟

 نه خوب شدم. ممنون.

 قابلی نداشت. اجازه‌ی مرخصی میدی؟

 اجازه‌ی منم دست شماست.

چشمکی زدم و رفتم خونه ولی تمام فکرم پیش مانیا بود. این حقیقت رو من توی این دو ماه فهمیده بودم و فکر نمی

کردم این قدر برای مانیا مهم باشه ولی بود. توی فکر بودم که مامانم اومد تو اتاقم.

 چیه دو ساعته زل زدی به این برگه‌ی کتاب ردشم نمی‌کنی؟

 هیچی دارم فکر می‌کنم؛ فکر!

 عجب! می‌گم یه بوهایی میاد از اتاقت نگو مخت سوخته!

خندیدم.

مامان!

 جونم ذغالم!

 کارت دارم.

نشست کنارم و نگاهم کرد.

 راجع به مانیاست.

 خب؟

براش موضوع رو گفتم و مامان فقط به حرف هام گوش کرد و بعد حرف هام گفت:

 خب تو براش یه دوست خوب باش. تو که بلدی!

 دارم سعیم رو می‌کنم.

 می دونم می‌تونی. آخه دختر خودمی!

 چقدر تو تواضع داری مامان. فروتنیا!

خندید و از اتاق رفت بیرون. منم به کتاب خوندنم ادامه داد.

 

فصل پنجم

یک شنبه‌ی آخر آذر بود که مانیا من رو برای جشن تولدش، اونم خانوادگیشون دعوت کرد و منم با اجازه از مامان

قبول کردم. تو این مدت، کارم با گروه حمید اینا جدی‌تر شده بود و سخت تر. مانی رو هم چند باری با دختری که

مانیا قبلا بهم گفته بود اسمش سهاست دیده بودم. قیافه‌ی معمولی داشت که به قول هاله در کل مانی خیلی خیلی

سرتر بود. قرار شد بیست و هفتم که سه شنبه س برم جشن تولدش. با مشورت با هورام و مامان یه دیوان حافظ

جلد چرم خیلی قشنگ گرفتم و خیلی قشنگ کادو کردم و مونده بود لباس، که با کلی چزخ زدن توی لباسام یه کت

و دامن گلبهی خیلی شیک پوشیدم و یه جوراب شلواری سفید ساپورت پام کردم و کفش همرنگ کت و دامنم رو پام

کردم. سرمه ای توی چشمم کشیدم و روسری سرم کردم و عطر زدم و منتظر موندم تا آژانس بیاد دنبالم. با زنگ

زدن آژانس کیف سفیدم رو برداشتم و رفتم دم در و آدرس رو دادم. بیست دقیقه بعد خونه‌ی مانیا بودم. در زدم،

خودش باز کرد اومد تو حیاط. همدیگه رو بغل کردیم. خیلی خوشگل شده بود. یه پیراهن تا سر زانوش پوشیده بود.

راه راه سورمه ای بود با سفید که دکلته بود. یه بند می‌خورد دور گردنش و یه پاپیون روش. کفش پاشنه بلند سورمه

ای هم پوشیده بود. آرایش آبی رنگی هم کرده بود.

 خیلی خوشگل شدیا.

 خودتو دیدی؟

با هم رفتیم تو. ساقی جون تو آشپزخانه بود.

 به به هونیا جون!

 سلام. خوبید؟

 قربان تو. کسی خونه نیست، راحت باش.

چادر و روسریم رو در آوردم و تا کردم و وسایلم رو گذاشتم تو اتاق مانیا. روی تختش نشستم. مانیا با یه سینی

شربت و شیرینی اومد تو اتاقش. همون طور ایستاد و منو نگاه کرد.

 دستت خسته شد.

 ها؟

خندیدم.

 خوبی؟

 آره! تو چقدر خوشگل شدی. مامان ... مامان بیا.

ساقی جون اومد تو اتاق.

 چی شده مانیا؟

 نگاش کن مامان.

ساقی جون به من نگاهی کرد. برق تحسین تو چشماش موج می‌زد.

 وای! ماشالا! یه تیکه ماه شدی. خدا خوشگلی رو تو تو تمام کرده. بلند شو یه چرخ بزن ببینم.

وای! تو رو خدا خجالتم ندید.

مانیا دستم رو گرفت و با هم چرخی توی اتاق زدیم.

 امیدوارم خوشبخت شی. خوش به حال اون پسری که تو زنش شی. خوشگل و خوش اخلاق و خانم! واقعا خوش به

حالش!

مانیا  چه حالی می‌کنه‌ها به جون خودم!

بعد ساقی جون گونه‌ی جفتمون رو بوسید و رفت پایین. مانیا با یه برق لب به سمتم اومد و بعد کلی اصرار برام زد و

بعد آهنگی گذاشت و مجبورم کرد با هم برقصیم. با صدای در اتاق هر دو ایستادیم.

مانیا  خاله جون بیخی خی! میایم پایین می‌خوریم.

اما صدای ضبط بلند بود نشنید بنده خدا. در اتاق باز شد و من و کنارم مانیا، دقیقا رو به روی در بودیم. با دیدن

تصویر رو به روم قلبم از جا کنده شد. مانی با تیپ دخترکشی در برابرم ایستاده بود و من فقط نگاهش می‌کردم.

موهاش رو درست کرده بود و یه لباس سفید که یقه و آستینش سیاه بود، با یه شلوار مشکی پوشیده بود. کتشم

دستش بود. احساس خفگی می‌کردم. مانیا هم میخکوب شده بود. سرم رو انداختم پایین که صدای خاله جون رو

شنیدم.

 خوردی دختر خوشگلمو! چشماتو درویش کن پسر!

مانی رفت ولی من از خجالت آب شدم. گرمم شده بود. مانیا لبخند کمرنگی زد. می‌دونست چقدر الان حالم بده.

نشستم رو تخت. حالم واقعا بد بود. گریه ام گرفته بود.

خاله جون  مانیا بلند شو یه لیوان آب قند بیار. الان خدایی نکرده پس میفته. نگاش کن رنگش پریده.

دستام رو گرفت و سرم رو بالا گرفت. موهای لختم رو از روی صورتم کنار زد.

 الهی من فدای این شرم و حیای تو بشم. نگران نباش. این مانی از بس دخترای لخت و پتی دیده دیگه براش عادی

شده. یکیش همین سها؛ هر مهمونی که میشه با همن و می‌رقصن ... استغفرا... .

 می خوام بگم این قدر خودت رو نباز. مهم خداست که بهتر از هر کی می‌دونه مانی بی قصد اومد و اتاق و تو رو این

طوری دیده.

مانیا  بیا بخور.

بعد با لحن خندونی گفت:

 اووف! این مانی این قدر صحنه‌های مستهجن تو مهمونیا دیده که خدا می‌دونه! از اون شطرنجیاش!

با این حرفش خندم گرفت.

 خاله دیدی بالاخره خندید!

خاله رفت. من و مانیا هم تو اتاق موندیم و حرف زدیم ولی من هنوز تو عذاب وجدان چند دقیقه پیش بودم. با هر بار

یادآوریش قلبم می‌ریخت و می‌لرزید.

ساقی جون  بچه‌ها نمی‌خواید بیاید؟

مانیا  الان میایم.

دلم می‌خواست مانی حواسش به من نباشه. یعنی سها امشب باشه تا من رو نبینه. باید جلوش نپلکم!

 راستی مانیا سها میاد؟

مانیا داشت خودشو تو آینه می‌دید.

 نمی دونم. فکر نکنم. چه طور؟

 همین طوری. گفتی دختر عموت و پسر خاله هاتم میان، گفتم شاید سها هم بیاد.

 به مانی گفتم اگه دوست داره دعوتش کنه. دیگه نپرسیدم ببینم دعوت کرده یا نه! بریم؟

 بریم.

رفتیم پایین. با دیدن دخترعموش چشمام چهار تا شد. یه دکلته‌ی قرمز پوشیده بود. آرایش قرمز هم کرده بود.

همسن و سالای هورام بود. دو تا از پسرخاله هاش هم اومده بودن که طبق گفته‌ی مانیا یکیشون بیست سالش بود و

یکیشون همسن مانیا. بقیه پسرخاله هاش همه زن و بچه داشتن و مانیا دعوتشون نکرده بود. این از خانواده ی

مادریش! البته یه دختردایی هم داره که رفته خارج. اما خانواده‌ی پدریش؛ سه تا پسر عمو داره که ازشون متنفره.

چون خیلی هیزن که به اصرار مامانش یکیشون رو دعوت کرده و بقیه هم کار داشتن و قرار شده توی مهمونی دو

هفته دیگه، کادوهاشون رو بدن که این برای منی که خیلی سختم بود توی این جمع باشم، خبر خوشی بود. خبری از

مانی نبود. با دخترعموش آشنا شدم. دختر خوبی بود. برخلاف ظاهرش که کمی مغرور به نظر می‌رسید خیلی خوش

اخلاق بود. اولش یکم تعجب کرد ولی بعدش خیلی صمیمی شد. پسرخاله هاش هم بچه‌های خوبی بودن و من خیلی

باهاشون صمیمی شدم. با نبود مانی مشغول بازی با بچه‌ها شدیم. چشم من بیچاره رو بستن و قرار شد من برم

دنبالشون. اطراف رو هم خلوت کردن که مبادا پام گیر کنه به چیزی. با صدای دست بچه‌ها دنبالشون می‌رفتم که با

صدای دستشون فهمیدم نزدیک یکیشونم. گرفتمش. چشم بند رو که برداشتم دیدم خاله جونه.

 من رو چرا گرفتی؟

 ببخشید. تقصیر ایناست.

همه با هم خندیدن و نوبت به خود مانیا رسید. داشت می‌اومد دنبال من که من عقب عقب رفتم ولی نازیلا و یاشار و

شایان با هم اسم منو صدا زدن. منم عقب عقب می‌رفتم که تعادلم به هم خورد و از پشت داشتم می‌خوردم زمین که

یکی گرفتم. چشمام رو بستم ولی صدای نفس هاش رو حس می‌کردم. آروم چشم هام رو باز کردم. مانی بود. وای!

دیگه داشتم از خجالت می‌مردم. چشم هاش بهم زل زده بودن. سریع خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون.

 معذرت می‌خوام.

وای دیگه حالم داشت به هم می‌خورد. اونم سری تکون داد و رفت تو آشپزخونه و با مامانش و خاله جون مشغول

حرف زدن شد. کمی بعد پدر مانیا هم اومد و بعد خاله هاش و عموهاش و دایی هاش اومدن و هر کدوم با دیدن من

تعحب می‌کردن؛ ولی بعد سریع خودشون رو جمع و جور می‌کردن. تو این وسط فقط خاله جون و یکی از زندایی

هاش مثل من حجاب داشتن. بقیه همه اوت بودن. زنداییش کنارم نشست و با هم مشغول حرف زدن شدیم. برام

جالب بود چجوری با این خانواده وصلت کرده بود. من که نمی‌تونستم مثل اون باشم. کت و شلوار طوسی، با کفش

پاشنه بلند مشکی پوشیده بود و یه روسری سرش کرده بود. آرایش ملایمی هم داشت.

 ببخشید میشه یه سوالی بپرسم؟

لبخندی زد.

 حتما!

 نمی خوام فضولی کنم ولی چه جوری با این خانواده ...

بقیه حرفم رو خوردم.

 اولش یه کم سخت بود ولی من با این شرط با سامان عروسی کردم. منم یه روزی مثل تو بودم. با سامان تو یه

تصادف آشنا شدم. با ماشین زدم بهش اونم نامردی کرد رضایت نداد. این قدر پدرم رفت و اومد تا آخر گفت من

دخترتو می‌خوام. پدرم هم اولش زیر بار نرفت. خانواده‌های ما از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کردن ولی منم

دوستش داشتم. آخه هر بار که بابام می‌رفت رضایت بگیره منم می‌رفتم ولی تو ماشین می‌نشستم. حالا هیچی هم

نشده بودا فقط دستش بخیه خورد، همین!

خندم گرفته بود.

 حالا رضایت دادن و شما زنشون شدید؟

 رضایت داد ولی در خونه مون رو از جا کند. آخرشم مامانم از زیر زبونم کشید بیرون که دوستش دارم و به بابام

گفت. اونم با شرط‌های مخصوص خودش رضایت داد.

 جالبه خیلی. این مدلیش رو ندیده بودم.

خندید.

 یه چیزی رو اعتراف کنم؟

 بگو.

 من نمی‌تونم هیچ وقت جای شما باشم. شما خیلی قوی هستین.

 از کجا می‌دونی؟ شاید یه روزی شدی!

بعد بلند شد و رفت پیش خاله جون. نگاهی به اطراف کردم. همه وسط بودن. سها هم بود. یه نفس راحت کشیدم که

حواس مانی به من نیست ولی کاملا اشتباه بود تفکرم. مانی گوشه ای نشسته بود و نگاهم می‌کرد. با دیدنش نگاهش

رو ازم گرفت و به بقیه خیره شد. کلافه از جام بلند شدم رو رفتم تو حیاط. برام سخت بود. هر چند خانواده‌ی پدرم

این طوری بودن ولی ما قطع رابطه کرده بودیم. نشستم روی صندلی. چشم هام رو بستم. گره روسریم رو شل تر

کردم. گرمم شده بود.

 سردتون نیست؟

ترسیدم. سریع گره روسریم رو محکم گرفتم و برگشتم طرف صدا. پسری قدبلند و چهارشونه بود با قیافه ای سفید

و چشمانی خاکستری. خوش قیافه بود و خوش پوش. لبخندی زد.

 ببخشید ترسوندمتون.

 خواهش می‌کنم.

 می تونم بپرسم افتخار آشنایی با کی رو دارم؟

حس خوبی بهش نداشتم.

من از دوستای مانیام.

 سلیقش تو دوست پیدا کردن بیسته.

فهمیدم منظورش رو ولی به روی خودم نیاوردم.

 منم آرشم پسرعموی مانیا. خوشبختم از آشناییتون.

 منم همین طور.

 چرا بیرونین؟

 هیچی. یه کم گرمم شده بود.

 اجازه هست بشینم؟

می خواستم بگم نه ولی نمی‌شد؛ که یهو مانی به دادم رسید

 آرش تویی؟

 بَه! سلام مانیِ بابا!

یه نفس راحت کشیدم وقتی مانیا با اون اوپن مایندیش میگه اینا هیزن و مورد دارن یعنی واقعا یه چیزی هست!

 ببخشید من با اجازتون میرم. احضار شدم.

 خواهش می‌کنم.

آرش رفت تو، منم روی صندلی نشستم.

 هونیا خانم؟

مانی بود. من از کی تا حالا برای این هونیا خانم شدم خدا داند!

 بله آقای جواهری؟

 هوا سرده بفرمایید تو.

 نه، یه کم گرمم شده بود.

کمی سکوت کرد.

 دیگه کسی نمی‌رقصه. می‌تونید بیاید تو. می‌خوان کیک رو ببرن.

 باشه، ممنون.

پشت سرش راه افتادم و رفتم تو پذیرایی. سها با دیدن من و مانی هیچ اتفاقی براش نیفتاد. عصبانی نشد هیج، تازه

کلی با آرش مشغول خندیدن هم شد. این قدر حالیم می‌شد که بفهمم این کارش برای حرص در آوردن مانی نبود.

مانی هم کنار مانیا نشست. انگار نه انگار که سها داره با آرش حرف می‌زنه؛ اما آرش اخم هاش رفت تو هم که برای

من اصلا اهمیت نداشت. ساقی جون و خاله کیک رو آوردن و همه شلوغ کردن و مانیا شمع‌ها رو فوت کرد. عکس

ها رو انداختن و نوبت به کادوها رسید. کادوی من رو که باز کرد از خوشحالی دوید سمتم. همه از کادوی من

خوششون اومده بود.

عموش  انصافا از همه‌ی کادوها ارزشش بیشتره خواجه حافظ! آفرین! یکی هم واسه تولد من بگیریا هونیا خانم.

 چشم. به شرطی که دعوتم کنید.

 کی رو می‌ترسونی؟ باشه. دو هفته‌ی دیگه خونه‌ی ما مهمونیه. من دعوتت کردم.

همه خندیدن و هر کس یه سفارشی می‌داد. چشمم به آرش افتاد که داشت به من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

حرصم رو در آورد. خوبه حالا ظاهرم با بقیه کلی فرق می‌کرد. ساقی جون همه رو برای شام دعوت کرد. هر کی یه

چیزی برای خودش می‌کشید و می‌رفت گوشه ای و مشغول می‌شد. منم یه کم کشیدم و خواستم برم یه جا بشینم

که آرش جلوم ظاهر شد.

 می شه شام رو با هم بخوریم؟

دیگه آمپر چسبوندم. پسره‌ی وقیح فکر کرده من دوست دخترشم!

سها  آرش جون نمی‌خوای دوست جدیدت رو معرفی کنی؟

 دوست؟!

 ایشون از دوستای مانیاست. منم یه دوساعتیه باهاشون آشنا شدم.

سها دستش رو به طرفم دراز کرد. به خنگ بودنش کلی خندیدم. یعنی منو تو دانشگاه و رستوران نزدیک اون جا

ندیده بود؟ من که تا اون موقع صدبار دیده بودمش!

 ما همدیگه رو قبلا دیدیم یادتون نیست؟

نه، کجا؟

 دانشگاه! رستوران ... .

 واقعا؟ اصلا حواسم نبوده. من اگه یکی رو ببینم حتما یادم می‌مونه!

واقعا داشت راست می‌گفت؟ پس چرا من هر دفعه با مانی می‌دیدم کلی روش زوم می‌کردم؟! داشتیم سه تایی

حرف می‌زدیم که مانی نگاه چپ چپی به من کرد و دقیقه ای بعد رفت در گوش مانیا چیزی گفت. اونم اومد و سها و

آرش رو به بهانه ای برد یه طرف دیگه. نگاهی به اطراف کردم. همه دو تایی نشسته بودن؛ زوج زوج!

آرش و سها هم نشسته بودن و با هم حرف می‌زدن ولی کاملا مشخص بود آرش اصلا از این هم صحبتی راضی

نیست. غذام رو گذاشتم روی میز و رفتم سمت آشپزخانه که صدای پچ پچ‌های مانی به گوشم رسید:

 می بینی خاله! دختره تو دانشگاه به زور بهم سلام می‌کنه. همش منتظره یه آتویی ازم بگیره. همش یا با حمید

حرف می‌زنه یا با کیارش، منم بوقم. اِ اِ اِ! می‌بینی خاله؟ حالا واستاده با این آرش بی شعور حرف می‌زنه. حالا خوبه

مانیا بهش گفته این آرش چه جنس خرابی داره ها!

از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. این دیگه چی می‌گفت؟ منظورش من بودم یعنی؟ من کی به این به زور سلام

کردم!

 دیوانه!

سرفه ای کردم و وارد آشپزخانه شدم. خاله نشسته بود و می‌خندید. مانی هم صورتش لبو شده بود. با دیدن من

لیوان آبش رو تا ته سر کشید.

 خاله جون؟

 جانم؟

 میشه من بیام این جا غذا بخورم با شما؟

 آره. اتفاقا مانی هم می‌خواست همین کار رو کنه.

 نه. من فکر می‌کردم تنهایید. پس مزاحمتون نمی‌شم.

مانی آروم زیر لب گفت:

دیدی! به ما که رسید آسمون تپید!

گیج نگاهش کردم. حالش بد بودا!

 خوبید آقای جواهری؟

 اوهوم!

اوهوم و زهرمار!

شانه ای بالا انداختم که خاله صدام کرد و ازم خواست سه تایی غذا بخوریم. منم قبول کردم. غذام رو بردم تو

آشپزخانه. خاله صندلی رو به روی مانی رو برام کشید بیرون. منم نشستم. لبخندی مصنوعی زدم و مشغول خوردن

شدم. احساس کردم یکی داره نگام می‌کنه. سرم رو بالا آوردم، دیدم مانی به من خیره شده که با نگاه من روش رو

به طرف دیگه ای برگردوند. قلبم تند تند می‌زد. تشنم شده بود. خاله هم وسط غذا رفت بیرون. من و مانی مونده

بودیم. داشتم دیوانه می‌شدم.

 شما از آرش خوشتون اومده؟

 بله؟

 میگم از آرش خوشتون اومده؟

 خب ایشونم مثل بقیه یه انسانن دیگه. برای من چه فرقی می‌کنه؟

لیوان آبم رو برداشتم و کمی خوردم.

 هونیا خانم؟

 بله؟

کاملا مشخص بود هیچی نداره بگه و داره چرت و پرت می‌پرونه.

 ارشد شرکت می‌کنید دیگه؟

 نه!

 برای چی؟

یه کم نگاهش کردم. واقعا حالش بد بود.

شما خوبید؟

 بله، چطور؟

 آخه این سوالا؟

 خب اگه دوست ندارید جوابم رو ندید.

 مسئله سوالاتون نیست. احساس می‌کنم ... البته ببخشیدا! پریشونید. یه جوری هستید.

کلافه سری تکون داد و به صندلی تکیه داد.

 همچین یه ذره.

منم چیزی نپرسیدم و به غذام ادامه دادم. سرم رو که بالا گرفتم مانی رو دیدم که داشت با نگاهش قورتم می‌داد.

معذب شدم و سرم رو انداختم پایین. خاک برسرت هونیا! گند زدی رفت. بیا! پسره الان میگه نه به اون قرت، نه اون

تو بغل افتادنت، نه به این حرکات شرم و خجالتت!

رفتم بیرون و توی هال نشستم. بقیه تو پذیرایی بودن. مانیا اومد پیشم و روی مبل کنارم نشست. یه کم با هم حرف

زدیم که مانی هم اومد پیشمون. بعدش یاشار و شایان و نازیلا هم اومدن. همه مشغول خندیدن و جوک تعریف

کردن بودیم که آرش و سها هم اومدن.

آرش  هونیا خانم اجازه هست؟

نگاهی کردم. کنارم برای یه نفر دیگه هم جا بود. مجبور شدم بگم بله که دوباره مانی به دادم رسید. اصلا امشب شده

بود فرشته‌ی نجات من!

 آرش بیا این سی دی رو می‌خوام بذارم. ببین خوبه؟

آرش  از مانیا بپرس.

مانیا  آرش این تخصص توئه.

یه لبخند عمیقی به این خواهر و برادر فهمیده زدم و آرش کلافه رفت سمتش و مانیا سریع اومد کنارم نشست.

ت ببخشید این یه کم مخش پوکه!

 خواهش. خوب موقعی به دادم رسیدید. از طرف من از مانی تشکر کن.

اون حواسش بود. بالاخره اخلاقت دستش اومده دیگه. حتما توی دانشگاه حالشون رو خوب گرفتی.

 نه بابا. من اصلا اینا رو نمی‌بینم. همه‌ی کارام رو به حمید تحویل می‌دم. اونم این قدر آقاست که حد نداره!

 بله؟

 کوفت! به چشم برادری!

 آها! از اون لحاظ!

آهنگ ملایمی پخش شد و همه مشغول شدن.

مانی  من یه فکری دارم!

نازیلا  خدا به داد برسه.

 واسه چی؟

مانیا  مانی فکر نمی‌کنه، وقتی می‌کنه دیگه تهشه!

مانی اخمی کرد و برای مانیا و نازیلا خط و نشونی کشید و ماها هم می‌خندیدیم.

شایان  حالا بگو دیگه فکرت رو.

 آها! اول بهم بگید کی تو جمع ما اهل شعر و شاعریه؟

یاشار و آرش و من اعلام کردیم. مانیا و سها و شایان و سها هم نگاهمون می‌کردن.

 خب یه مسابقه‌ی مشاعره خوبه؟

شایان  وای! یا ابولفضل! خب معلومه خودت می‌بری.

 از کجا معلوم؟

نازیلا  بسه بابا. مانی این چه پیشنهادیه؟ حوصله‌ی ماها سر میره.

بعدشم مانیا و سها غر غر کردن و آخر مانی گفت:

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:07       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    2131
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

رمان تدریس خصوصی

تدریس خصوصی رمان

رمان قسمت سوم تدریس

تدریس

استاد خصوصی

رمان تدریس




چرا رنگ خون قرمز است؟

رنگ قرمز خون به دلیل وجود آهن در آن است که با هموگلوبین موجود در خون ساختار شیمیایی حلقه‌مانندی به نام «پورفیرین» (Porphyrin) ایجاد می‌کند. هموگلوبین پروتئینی است که وظیفه‌ی حمل اکسیژن را در بدن بر عهده دارد. ⁣این پروتئین که درون گلبول‌های قرمز حضور دارد، باعث قرمزی آن‌ها می‌شود. گلبول‌های سفید، گلبول‌های قرمز و پلاکت‌های اجزای اصلی سازنده‌ی خون هستند که در پلاسمای شفاف شناور هستند؛ اما حجم بالای گلبول‌های قرمز در خون باعث می‌شود تا خون هم به رنگ قرمز درآید.