تبلیغات
شما

رمان تدریس خصوصی قسمت اول

رمان تدریس خصوصی قسمت اول

به نام او

در زدم و وارد دفتر شدم. با دیدن خانم مهری و خانم شیبانی لبخند عمیقی زدم و سلام کردم. اون دو هم با دیدنم

کلی خوشحال شدن. همدیگه رو بغل کردیم و نشستیم. بچه‌ها رفتن سر کلاس و ما هم مشغول حرف زدن شدیم.

خانم مهری و شیبانی ناظم و معاون مدرسه ای بودن که من توش درس خونده بودم ولی بعد مدرسه ارتباطمون قطع

نشد و من همچنان باهاشون در ارتباط بودم. تا ساعت دوازده پیششون بودم. موقع ناهار بود. دختر سفید رویی با

چشمان درشت و عسلی وارد دفتر شد.

با مقالات بلدیاب همراه باشید

 سلام.

من با لبخند نگاهش می‌کردم. اونم لبخندی زد.

 ببخشید خانم مهری کاری داشتید با من؟

 آره، بیا تو در رو ببند.

خانم شیبانی رفت و من هم خواستم برم که خانم مهری گفت:

 کجا؟ بشین. کار من به هر دوتون ربط پیدا می‌کنه.

متعجب نشستم و نگاهش کردم.

 ببین مانیا جان، طبق قولی که به مامان دادم من برات یه معلم خصوصی خوب پیدا کردم که داره فیزیک می‌خونه.

سال آخر فیزیکه و از همه نظر مورد تایید منه. تازه گاهی میاد رفع اشکال فیزیک با بچه ها.

 بله، قبلا دیدمشون؛ البته دورادور.

 خب می‌خواستم آشناتون کنم. بقیش با خودتون. هونیا وافره؛ من شمارشو بهت می‌دم به مامان بگو با هم حرف

بزنند.

مانیا سری تکون داد و از در اتاق رفت بیرون. منم یکم خانم مهری رو نگاه کردم.

ای کاش ...

نذاشت ادامه بدم.

 تو قبلا به من گفته بودی اگه کاری برات سراغ دارم بهت بگم. این کار هم به رشتت مربوطه، هم مورد تایید مادر و

پدرته، هم درآمدش خوبه. هر چند تو به درآمدش احتیاج نداری. این طوری بهتره. سابقت زیاد می‌شه. من می‌تونم

این جا استخدامت کنم.

لبخندی زدم.

 واقعا ممنونم.

 قابلی نداشت.

با خنده از هم خداحافظی کردیم و من تو راهرو با خانم شیبانی هم خداحافظی کردم. از در مدرسه رفتم بیرون و

رفتم سمت دانشگاه. یه کلاس بعد از ظهر داشتم. وارد کلاس شدم و یه گوشه نشستم و کتابی رو از توی کیفم در

آوردم و مشغول خوندن شدم.

 سلام بر انسان متجدد و کتاب خوان ما!

 سلام خوبی؟

 بله. بشینم؟

 وایسا! خو بیا بشین دیگه.

هاله کنارم نشست و مشغول حرف زدن شدیم. با اومدن کسی به عنوان استادیار دیگه چیزی نگفتیم و به حرف هاش

گوش کردیم. برامون توضیح داد که چرا اون جای استاد اومده و بعد مشغول درس دادن شد. همون طور که داشتیم

گوش می‌کردیم یه مسئله داد و حدود سه دقیقه برای حل کردنش بهمون وقت داد. مشغول شدم. عمیقا داشتم با

مسئله سر و کله می‌زدم که هاله زد به پهلوم. سرم رو گرفتم سمتش.

 ها؟

 ها و مرض. اون جا رو!

نگاهم رو به طرفی که می‌گفت کردم. کریمی - استادیار - داشت نگاهمون می‌کرد که با توجه ما بهش روش رو به

طرف دیگه ای کرد.

خب؟

 ای خدا این چقدر خنگه!

 هاله جون من بیخی خی! بذار مسئله رو حل کنم.

مسئله رو حل کردم و پیروزمندانه به صندلیم تکیه دادم و بقیه رو نظاره کردم. پسری دستش رو گرفت بالا و

خواست بره پای تخته که کریمی گفت:

 اجازه بدید اون خانمی که نشستن اون جا بیان.

منظورش من بودم؟ یا هاله؟

 خانم با شمام!

هاله با تردید گفت:

 من؟

 بله.

اومد بگه که نمی‌شه نیام، که من برگم رو گذاشتم جلوش و با چشم بهش فهموندم که بره. اونم لبخندی زد و از

جاش بلند شد و رفت پای تخته و مسئله رو حل کرد. بعد کریمی که ضایع شده بود گفت:

 توضیح بدید لطفا.

هاله که همیشه اعتماد به نفسش سقفم سوراخ می‌کرد، نگاهی به تخته کرد و شروع به توضیح دادن کرد و بعد

پوزخندی زد و اومد کنارم نشست و به من گفت:

 پسره‌ی پررو خواست حالمو بگیره. ایول به دادم رسیدی.

 بسه بابا. داره نگاهمون می‌کنه.

 غلط کرده هی به آدم زل می‌زنه! مگه تا حالا آدم ندیده؟

 شایدم خوشگل ندیده!

خندید.

شایدم! راست می‌گیا!

کلاس کمی بعد تموم شد و از هممون خواست تا مسئله‌ی سختش رو که همه مخ هامون رو ریخته بود تو فرغون

بهش بدیم. من برگه‌ی خودم و هاله رو گرفتم و رفتم کنار میزش. برگه رو گرفتم سمتش. نگاهی بهم کرد. منم بی

توجه و سرد نگاهش کردم.

 ببخشید بمونید کارتون دارم.

 من کار دارم باید برم.

 فقط چند دقیقه.

به اجبار سرم رو تکون دادم و به هاله اشاره کردم بره. اونم گفت تو بوفه منتظرمه. وقتی آخرین نفر هم رفت

برگشت سمتم و نگاهم کرد. منم حوصله نداشتم. کلافه نگاهش کردم.

 هوشتون ستودنیه خانم؟

 وافر.

 بله.

 همین رو می‌خواستید بگید؟

 نه فقط این، می‌خواستم بگم اگه مایلید می‌شه با ما توی گروهمون کار کنید.

 چه کاری؟

 ببینید ما سه تا دانشجوی ارشد رشته‌ی نانو فیزیک هستیم. برای پایان ناممون داریم کار می‌کنیم ...

یه نیم ساعتی داشت حرف می‌زد و بعد گفت:

 ببینید من امروز اومدم که از بین شماها که دانشجوی سال آخرید یکی رو برای همکاری انتخاب کنم.

 ولی مسئله رو هاله حل کرد.

لبخندی زد.

 شما می‌خواید من باور کنم؟

هر جور میلتونه.

 خب هر دو می‌دونیم اون مسئله رو شما حل کردید. من جلسه‌ی بعد منتظر جوابتون می‌مونم.

ازش خداحافظی کردم و رفتم بوفه. هاله دستی به ساعتش کشید.

 ببخش. پسره گیر داده بود.

نگاه شیطونی کرد.

 چه گیری؟ نکنه شما هم بله!

 گمشو! می‌گفت بیا تو گروه ما با ما کار کن.

 نه بابا!

 جان تو.

 از جون من مایه نذار.

 جون خودم.

 تو چی گفتی؟

 هیچی. قراره جلسه بعد بهش خبر بدم.

 نکنه بگی نه! این یه فرصت استثناییه.

 حالا تا هفته‌ی دیگه.

بعد با هم بستنی خوردیم و از دانشگاه زدیم بیرون. رفتیم سمت ماشین هاله و سوار شدیم. هاله من رو سر کوچه

پیاده کرد و رفت. منم رفتم خونه. کسی خونه نبود. رفتم تو اتاقم که مامان نوشته بود:

سلام گلم. «

». من و بابات و هورام رفتیم بیرون خرید. شام می‌گیریم میایم

لباسام رو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم. با صدای گوشیم چشم هام رو باز کردم. بدون نگاه

کردن به صفحش گفتم:

 جانم؟

 جانتون بی بلا. سلام.

سریع سر جام نشستم.

 خواهش می‌کنم. سلام از بنده س، بفرمایید.

 خانم وافر؟

 بله. به جا نمیارم.

 من جواهری هستم. امروز شمارتون رو خانم مهری به مانیا داده بودن.

 بله، بله، در خدمتم.

 خواهش می‌کنم. دخترم راستش با این که برادرش هم رشتش فیزیکه ولی اصلا وقت نداره. مانیا هم می‌خواد

فیزیکش قوی شه. برای همین من با خانم مهری حرف زدم ایشونم شما رو معرفی کرد.

 ایشون که لطف دارن. مانیا جون چه روزایی وقتش آزاده؟

 والا این دختر من روزای فرد وقتش آزاده.

 یه لحظه اجازه بدید من برناممو یه نگاهی بکنم.

 خواهش می‌کنم.

 الو؟

 جانم!

 جانتون بی بلا! من یک شنبه و پنج شنبه مزاحمتون می‌شم. خوبه؟

 عالیه. فقط من منتظر بودم از حق الزحمتون بگید.

 اصلا قابلی نداره.

خواهش می‌کنم.

 راستش من تا حالا جدی به کسی درس ندادم. شده رفتم مدرسه رفع اشکال یا به درخواست کسی با بچشون کار

کردم ولی جدی نه. البته به حقوقش هم احتیاجی ندارم.

 این چه حرفیه عزیزم؟ من از خانم مهری می‌پرسم. خوبه؟

 بله؛ فقط چه ساعتی بیام؟

 چهار تا شیش خوبه؟

 بله.

 از همین هفته می‌تونید بیاید؟

 اجازه می‌دید من یه ساعت دیگه خبر بدم بهتون؟

 خواهش می‌کنم.

 خوشحال شدم.

 همچنین.

 خداحافظ.

 خداحافظ.

نگاهی به ساعت کردم. بیست دقیقه به هشت بود. از جام بلند شدم و رفتم تو پذیرایی، مشغول فیلم دیدن شدم. با

چرخیدن کلید تو در رفتم دم در. اول مامان اومد تو، بعد هورام، بعد هم پدر.

 سلام.

 سلام. وای مُردم از سردرد! چقدر ترافیکه.

 بشینید یه چایی بدم بهتون.

چهار تا چایی ریختم و رفتم پیش بقیه. هورام پیتزاها رو گذاشت و گفت:

بفرمایید که من دارم از گرسنگی می‌میرم.

 شکمو شدی؟

 مامان!

 خو راس میگه. منم گشنمه.

 می بینی جلیل! این دو تا با هم متحد شن فاتحمون خونده س.

پدر خندید و گفت:

 خب گشنشونه دیگه. بیاید بریم سر میز، قشنگ و مرتب شاممون رو بخوریم.

 پس زود بیایدا.

من و هورام نشستیم و مامان و پدر هم اومدن و مشغول شدیم.

 راستی امروز رفتم مدرسه. خانم مهری یه شاگرد خصوصی بهم معرفی کرد. اجازه می‌دید؟

پدر  من که خانم مهری رو نمی‌شناسم. باید تو این مورد مامانت نظر بده.

 والا من اعتماد کامل دارم به خانم مهری. حتما آدمای خوبین. به نظرم مشکلی نیست. بازم هر جور پدرت میگه.

هورام  خب هونیا عین توپ والیبال شدی بینشون تبریک!

خندیدم و به پدر نگاه کردم.

 برم؟

 از دست تو! این طوری نگاه می‌کنی من نمی‌تونم بگم نه!

از جام بلند شدم و پدر و مادرم رو بوسیدم و رفتم تو اتاق. نگاهی به ساعت کردم. یک ساعت شده بود. شمارشو

گرفتم. دو تا بوق خورد. صدای مردونه ای جواب داد.

 بله؟

 سلام. من وافر هستم.

سلام، بفرمایید.

 ببخشید. خانم جواهری هستن؟

صدای مادر مانیا به گوش رسید.

 مانی جان کیه؟

 خانم وافر هستن میگن با شما کار دارن.

 بده من گوشی رو.

 گوشی دستتون.

 ممنون.

 سلام.

 سلام. معذرت می‌خوام مزاحم شدم. من طبق قرارمون مزاحم شدم.

 خواهش می‌کنم.

 من مشکلی ندارم. از فردا می‌تونم خدمتتون برسم.

 فردا میشه پنج شنبه. میشه فردا دو تا چهار بیاید استثنا؟

 باشه، مشکلی نیست.

 ممنون.

 کاری ندارید؟

 نه، ممنون.

 خواهش می‌کنم. خداحافظ.

 قربان شما.

گوشی رو قطع کردم و یکم به درسام رسیدم و به پیشنهاد کریمی فکر کردم. واقعا پیشنهادش عالی بود. منم خوب

تونسته بود تحریک کنه. باید با پدرم مشورت می‌کردم. رفتم دم اتاق کار پدرم.

 اجازه هست استاد؟

خنده ای کرد.

 بفرمایید بلا خانم!

تیکه کلام پدرم بود. هر موقع که می‌خواست منو صدا کنه اینو می‌گفت.

 با اجازه!

رفتم و دستام رو دور گردنش آویزون کردم و صورتم رو چسبوندم به صورتش.

 پدر جون؟

 جانم!

 اومدم مشورت!

 خب بگو.

 راستش امروز به جای استاد کاشفی یه آقایی اومد از دانشجوهای استاد بود؛ ارشد!

 خب.

 هیچی. یه مسئله بهمون داد که فقط من و یه پسر دیگه حل کردیم. بعد از کلاس به من گفت برم پیشش و بهم

گفت که اگه دوست دارم با گروهشون همکاری کنم. داره نانو فیزیک می‌خونه، برای پایان نامشون ازم دعوت کرد

همکاری کنم.

پدر با خنده گفت:

 خوبه دعوت به همکاری کرده نه چیز دیگه!

 پدر!

دستام رو از دور گردنش باز کردم. صندلیش رو چرخوند و به طرفم برگشت و نگاهی مهربون بهم کرد.

خب به نظر من موقعیت خوبیه ولی بذار من با کاشفی حرف بزنم.

چشمکی زدم و بوسش کردم.

 ای بلا!

 دیگه کاریه که ازمون بر میاد!

پدرم استاد دانشگاه خودم بود. با این که رشته‌ی تحصیلیش با من فرق داشت ولی اکثر استادای من رو می‌شناخت و

باهاشون آشنا بود. البته من از هیئت علمی پدرم استفاده نکردم. چون رتبم به خودیِ خود خوب شد و برای رشته ای

که من می‌خواستم بخونم زیاد هم بود. من از اولشم عاشق فیزیک بودم. یکم بعد از صحبت با پدرم رفتم تا بخوابم.

فردا پنج شنبه بود و اولین روز کارم.

صبح از خواب بلند شدم. هورام رفته بود مدرسه. آخه پیش دانشگاهیه و رشتش هنره. مامان هم تو آشپزخانه بود و

داشت غذا رو آماده می‌کرد. پدرم هم مشغول کاراش بود تو اتاقش.

 سلام، صبح به خیر.

 سلام خانمم. بیا بشین صبحونه بخور.

 نه، میل ندارم. یه شیر و کیک می‌خورم.

مامان سری تکون داد و برام لیوان شیری ریخت و بهم گفت:

 کیک چی می‌خوری؟

با لحن لوسی گفتم:

 یعنی کیک دست پخت خودت رو نداریم؟

 نه، تموم شد.

 باشه. از بس خوبم بهونه نمی‌گیرم. هر چی باشه می‌خورم.

مامان کیکی گذاشت جلوم و من هم شروع به خوردن کردم.

 راستی امروز ساعت دو تا چهار کلاس دارم با شاگردم.

 باشه. حالا خونشون کجا هست؟

آخ! یادم رفت بپرسم. خودشم یادش نبود. یه زنگ می‌زنم می‌پرسم. ناهار چی داریم؟

 زرشک پلو.

 به به!

 به جای به به کردن یه بار بپز.

 مامان! هر کی ندونه میگه نگاه کن دختره با این سنش هیچی حالیش نیست!

 هر کی بیخود می‌کنه! دختر من از هر انگشتش یه هنر می‌ریزه.

 اونم چیکه چیکه!

هر دو خندیدیم و پدر هم به جمع ما پیوست. یکم باهم حرف زدیم و من رفتم تو اتاقم و یکم درس خوندم و بعد

نزدیکای دوازده زنگ زدم به خونه‌ی مانیا.

 بله؟

 سلام. منزل آقای جواهری؟

 بله بفرمایید.

 ببخشید من وافر هستم. قراره امروز برای کلاس فیزیک بیام منزلتون.

 بله بفرمایید. مشکلی پیش اومده؟

 نه من یادم رفت آدرس رو ازتون بگیرم.

 بله یادداشت کنید.

 بفرمایید.

بعد از آدرس گرفتن نمازم رو خوندم و آماده‌ی رفتن شدم. یه مانتوی آبی نفتی با شلوار لی پوشیدم و یه روسری

خوشگل سرم کردم و کیفم رو برداشتم و چادرم رو برداشتم و رفتم بیرون.

 مامان؟

بله؟

 من دارم میرم.

 ناهار بخور. آماده س.

رفتم تو آشپزخونه.

 حالا که اصرار می‌کنیدا.

پدر  خونه شون کجاست؟

 نزدیک نیاوران.

 می خوای برسونمت؟

 نه، مزاحم نمی‌شم.

 تو و مزاحمت؟

 اختیار دارید، خودم میرم. هورام گناه داره یه پنج شنبه‌ها ناهار خونه اید بمونید.

مامان غذام رو گذاشت جلوم و من مشغول شدم و غذام رو خوردم. بعد سریع مسواکی زدم و سریع از مامان و پدر

خداحافظی کردم و رفتم بیرون. چون سر ظهر بود یکم تاکسی سخت گیر می‌اومد. هر چند از تجریش تا نیاوران

راهی نبود. بالاخره رسیدم. ساعت یه ربع به دو بود. زنگ خونه رو زدم.

 بله؟

 وافر هستم.

 بفرمایید.

خونه ویلایی بود. از ظاهرش معلوم بود قشنگه. وارد خونه شدم و از حیاط بزرگشون رد شدم و به سمت پله‌ها رفتم.

مانیا با یه تی شرت صورتی و شلوار لی یخی دم در ظاهر شد و لبخند زد.

 سلام. خوش اومدید.

 سلام عزیزم.

با هم دست دادیم و وارد خونه شدیم. روی مبلی نشستم و به فرش خیره شدم. کلا خونشون از لوکس هم اون ورتر

بود.

 خیلی خوش اومدید.

سرم رو گرفتم بالا. خانم سفید پوستی با چشمانی همرنگ چشمان دخترش در برابرم ایستاده بود. از جام بلند شدم.

با هم دست دادیم.

 سلام، ممنونم.

یکم از دیدنم تعجب کرده بود که مطمئن بودم به خاطر پوششمه چون از ظواهر معلوم بود اهل قید و بندی نیستن

ولی این قدر با این جور آدما برخورد داشتم که برام عادی شده بود.

 بفرمایید.

 ممنون. همین جا باید شروع کنیم؟

 حالا یه گلویی تازه کنید بعد.

 نه، مرسی.

 حالا بشین. عجله داری؟

 نه.

نشستم. اونم نشست. مانیا هم گم و گور شده بود.

 چادرتو درآر. تو خونه من و تو و مانیا و خاله جون هستیم.

چادرم رو از سرم انداختم رو شونم و با لبخند به مادر مانیا نگاه کردم.

 اسم من ساقیه. دوست دارم باهام راحت باشی.

 منم هونیام. شما هم همین طور.

 هونیا جان من با خانم مهری حرف زدم. اون‌ها به معلم فیزیک مدرسه ساعتی شصت تومن میدن. تو موافقی؟

نمی دونستم چی بگم.

برای من فرقی نمی‌کنه.

 اگه کمه بگو.

 نه منظورم این نبود. موافقم.

اونم سری تکون داد. خانم هفتاد ساله ای اومد و بهم نسکافه تعارف کرد. برداشتم و تشکر کردم. اونم لبخندی زد و

رفت.

 مانیا جان؟

 بله؟

 بیا هونیا جون رو راهنمایی کن.

 چشم.

با مانیا از پله‌های خونه رفتیم بالا و در اتاقی رو باز کرد و رفتیم تو. با این که اوایل پاییز بود هنوز هوا گرم بود.

نشستیم و مشغول شدیم. مانیا دوم دبیرستان بود و رشته‌ی تجربی رو انتخاب کرده بود. استعداد خوبی هم داشت.

هر چی می‌گفتم سریع یاد می‌گرفت.

 گرمتونه؟

 یکم.

 الان کولر رو روشن می‌کنم.

 نه، نیازی نیست.

گره روسریم رو شل کردم و روسریم از روی موهای لخت روشنم سر خورد رو شونه هام.

 خانم وافر یه چیزی بگم؟

لبخندی زدم.

 دو تا بگو ولی قبلش باهام راحت باش. بهم بگو هونیا.

 باشه، هونیا باید یه چیزی رو اعتراف کنم.

چی رو؟

 خیلی خوشگلیا!

لبخندی زدم.

 خودتو چی میگی؟

 ولی تو یه چیز دیگه ای. سفید، چشمای آبی عین مینیاتور، لب و دهن خوشگل، بینی خوش فرم، موهاتم که دیگه

هیچی! کلا اروپایی.

 مرسی عزیزم.

 واقعیته.

بعد ادامه‌ی درس رو دادم که در اتاق زده شد. نگاهی کردم.

 نگران نباش. خاله جونه.

در اتاق رو باز کرد و خاله جون - همون خانم مسنه - برامون میوه آورد و یه نگاه به من کرد و رفت.

 یکم استراحت کنیم؟

 باشه.

نشست روی تختش و به من نگاه کرد.

 فیزیک می‌خونی؟

 آره.

 دوست داری؟

 عاشقشم.

 خب کنکورت رو خوب دادی؟

 آره رتبم 567 شد.

واقعا؟

 آره.

 پس چرا ...

 چون عاشق رشتمم. دلم می‌خواد ارشد نانو بخونم.

 چه جالب. خیلی باحالیا. عین داداش من.

خندیدم.

 اِ! تو هم چاله میفته رو لپت؟

 مگه چیه؟

 هیچی. مانی هم وقتی می‌خنده رو لپش چاله گونه میفته.

یه جورایی دلم می‌خواست دادشش رو ببینم ولی دلیلش برای خودمم روشن نبود.

 می خوای پزشکی بخونی؟

 نه می‌خوام دارو بخونم. تک بچه ای؟

 بهم چی می‌خوره؟

 نمی دونم ولی حسم میگه بچه‌ی اولی.

 چه حس قوی ای!

 درست گفتم؟

 آره، من یه خواهر دارم امسال کنکور داره.

 چه جالب. رشتش چیه؟

 هنر.

 امیدوارم موفق باشه.

منم امیدوارم.

بعد پکر شد.

 خوش به حال خواهرت.

 چرا؟

 تو رو داره ولی من تکم.

برای این که از اون حال و هوا درش بیارم گفتم:

 عوضش تو برادر داری. می‌دونی من همیشه دلم می‌خواست یه برادر بزرگ‌تر داشته باشم. برادر خیلی خوبه نه؟

لبخندی زد و گفت:

 آره. من عاشق مانیم. مانی ماهه، فقط ...

منتظر شدم ادامه بده.

 فقط از وقتی ارشد قبول شد خیلی کم می‌بینمش.

 اشکال نداره. همش دو سال بیشتر نیست.

 آره.

 میشه منم جای خواهر بزرگت باشم؟

 اگه بشه که عالی میشه.

دستم رو گرفتم سمتش. گیج نگاهم کرد.

 می خوام قرار بذارم. دستتو بده.

دستش رو داد.

 من و هورام همیشه قرارامون رو این جوری می‌ذاریم.

 چه بامزه!

خب مانیا خانم من از همین لحظه قول می‌دم تو رو به چشم هورام ببینم. می‌تونی همه جوره رو من حساب کنی.

 منم قول می‌دم تا آخرین لحظه‌ی عمرم بهت عین خواهرم نگاه کنم.

بعد درس رو ادامه دادم و ساعت چهار تمومش کردیم. با این که جلسه‌ی اول بود خیلی خوب بود. کلی باهم صمیمی

شدیم.

 خیلی خوش گذشت.

 به منم. راستی می‌خوای یکم سخت‌تر کار کنیم؟

 بدم نمیاد.

از جام بلند شدم. روسریم رو برداشتم که دیدم دستم نوچ شده. آخه وسط درس مانیا لواشک آورد بخوریم. منم در

برابر لواشک نمی‌تونم مقاومت کنم، برای همین خوردم.

 مانیا جان من کجا می‌تونم دستم رو بشورم؟

 بیا بهت نشون بدم.

با هم رفتیم تو راهروی کناری و من رفتم تو دستشویی دست هام رو شستم و روسریم رو سرم کردم و رفتم بیرون

که دیدم صدای پچ پچ میاد.

خاله  ماشالا خیلی خوشگله. روسریش رو در آورده بود موهاش تا کمرشه. لختِ لخت! خدا به پدر و مادرش

ببخشتش.

ساقی  آره عین اروپاییاس. اخلاقش هم خوبه. داشتم از در اتاق مانیا رد می‌شدم این قدر باهم صمیمی شدن که خدا

می دونه.

 دست این مدیرشون درد نکنه.

 آره.

سریع رفتم تو اتاق. مانیا با دیدن من از کنار پنجره اومد پیشم. وسایلم رو جمع کردم و چادرم رو سرم کردم و با

همدیگه از اتاق اومدیم بیرون. از پله‌ها رفتیم پایین.__

ادامه دارد . . .

نویسنده : hurieh

منبع : romansara

  • تاریخ و ساعت انتشار :
    21:06       1395/12/02
  • تعداد بازدید :
    3814
  • پسندیده :

کلمات کلیدی

رمان تدریس

رمان تدریس خصوصی

تدریس خصوصی

داستان تدریس خصوصی

تدریس خصوصی رمان

قسمت اول تدریس خصوصی




خواص گل گاو زبان را بدانیم ؟

گاهی اوقات سرفه‌های فصل سرما را هیچ قرص و شربتی درمان نمیکند اما تجویز یک جوشانده سنتی مانند گل گاوزبان به صورت مرهمی قوی عمل خواهد کرد. ترکیبات شیمیایی موجود در گلگاوزبان شامل ساپونین، موسیلاژ، رزینها، تاننها، کلسیم، پتاسیم و ویتامین C است و در بعضی کشورها آن را داخل سالاد میریزند. گلگاوزبان را به صورت تازه یا خشک، به شکل دمکرده یا جوشانده میتوان مصرف کرد.